
(خو اینجوری بگم که الان آلیا داره یواشکی از بین در نگاهشون میگنه و اون دوتام فق زل زدن به هم دیگه) آدرین:م...مری..نت؟ مرینت:اووو آدرین آگرست؟؟ آدرین فقط با ابروهای بالا رفته نگاهم میکرد تا اومد حرفی بزنه صدای در اومد و بله فرشته ی نجاتم همون خ.ری بود که خودش انداخته بودم تو این هچل😐 آلیا: سلام آدرین. میبینم حسابی با دوستم مرینت گرم گرفتینا شیطونا و چشمک زد و با آرنجش زد به دستم چشم غره ی بدی بهش رفتم که ترسید آدرین: چی میگی آلیا؟این... آلیا: خب دیگه بهتره ما بریم بقیه حرفا برای بعدا وگرنه من خونم پای خودمه و دستم و گرفت و از اتاق کشوند بیرون آلیا:اوو من اصلا از روبرو شدن با ادرین نمیترسم بیا بریم شرکتش تا نشونت بدم😜 انقد عصبانی شدم که حس کردم دود از کله م بلند شد. آلیا خندید و گفت: هنوزم موقع عصبانیت بامزه ای. نیشگونی ازش گرفتم که جیغی کشید. مرینت: حد خودت و بدون بچه. هی هیچی نمیگم هی پررو میشه. اصن به تو چههه که من از رویارویی با آدین میترسم یا نه. شاید برای خودم دلایلی داشته باشم. آلیا:باش تو خوبی با اون دلایلت. من میرم پیش نینو. مرینت:به من چه برو و از اون شرکت رفتم بیرون. کمی هوا خوردن برام خوب بود. وقتی با دیدن آدرین اینجوری میشم چطور میتونم تلافی کنم؟ من باید روی خودم کار کنم تا یادم بره قبلا چه چیزایی بینمون بوده. مهم اینه الان فقط دشمنیم و باید یه جوری بشونمش که دیگه نتونه بلند شه.
کمی قدم زدم. خوبه که زیاد کسی این اطراف نیست. همینطور که میرفتم خونه بعد از ۲ سال به پاریس نگاه کردم. اینجا من و یاد خاطراتم میندازه. اینجا حال و هوای خاصی داره که باعث میشه خشونت و حس انتقامم از بین بره اینجا شل تر از کشور های دیگه شدم. یه جورایی میشه گفت احساس میکنم یه دخترک ناز و گوگولیم نه مرینت دوپن چنگ. توی این افکار بودم که نگاهم به برج ایفل افتاد. ناخداگاه تصویر یه دختر و پسر بالا برج ایفل نمایان شد. دختره پرید بغل پسره و صداش تو گوشم پیچید: تولدت مبارک عشقم. گوشام و با دستام گرفتم و سرم و محکم تکون دادم. من چم شده؟ چرا باید اون روز مث یه خاطره ی زنده برام پخش شه؟ سریع روم رو برگردوندم و از اونجا رفتم. این شهر همه ی خاطراتم و ful HD زنده میکنه. روی پل نشستم و پام و بالای آب آویزون کردم. کمی شقیقه م رو ماساژ دادم و بعد نفس عمیقی کشیدم. تا وقتی که آروم باشم و ضعفی نشون ندم همه چی خوبه. از اینکه هنوز خاطراتم با آدرین توی ناخداگاهم زنده بود عصبانی بودم. من که نیومدم اینجا با آدرین باشم، من میخوام انتقامم رو ازش بگیرم. کلافه دستی توی موهام کشیدم اما بخاطر بسته بودنشون دریغ از یه تکون کوچیک. کش موهام رو وحشیانه باز کردم و پرت کردم توی رودخونه و دستم و بین موهام کشیدم و آزادانه ریختمشون روی صورتم. تا چشمم رو پوشش داده بود و گرما رو با رنگ ابریشمیش جذب و به صورتم منتقل میکرد و این حس، برام خیلی خوب بود.
بعد از کمی، موهای روی صورتم رو آروم پشت گوشم قرار دادم و چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شه. بلند شدم و به سمت بستنی فروشی که اون نزدیکیا بود رفتم. یه بستنی گرفتم و اینبار بدون مزاحمت هیچ موجود مزاحمی خوردم. چشمام و ریز کردم و کمی اطراف رو دید زدم. خوبه که هنوز افراد زیادی چهره ی من رو ندیدن وگرنه اگه تشخیصم میدادن پدرم دراومده بود. توی شهر سرگردون قدم زدم، خودمم نمیدونستم چی میخوام اما انگار منتظر یه اتفاق خاص بودم. همینطور که داشتم میرفتم یه دسته پسر اس*کل در حالی که داشتن با موتور تک چرخ میزدن از کنارم رد شدن😐. خاک تو سرشون با این هیکل گنده شون جوری سه تایی رو یه موتور جا شدن😐؟ اهه اصلا ولش به من چه. داشتم میرفتم که پشت سرم صدایی اومد: کجا خانوم دوپن چنگ؟ افتخار میدی برسونیمت؟ برگشتم و نگاه کردم. همون پسرا بودن که موتورشون کمی قبل تر از خودشون پارک شده بود و داشتن میومدن سمتم. کوبیدم به سرم. بفرما اینم اتفاقی که منتظرش بودی خانم، شناختنت. یکی از اون پسرا اومد سمتم. مرینت: برو عقب... پسره:اووو این خانوم کوچولو فکر کرده چون معروفه ازش میترسم و نیشخندی زد. دیگه داشت از کله م دود بلند میشد یهویی بدون اینکه بفهمم چیکار میکنم مشتی به چونش زدم که سرش به طرف بالا رفت و صدای بهم خوردن دندوناش رو شنیدم. ناباور به دستم نگاهی کردم و لبخند زدم، خوب بلدما🤭😂. تو حال و هوای خودم خرکیف بودم چون اولین بار بود با پسرا در میوفتادم و روشون دست بلند میکردم که یهو دیدم اون دوتا تبدیل شدن به ۵تا و سمتم اومدن. لعنتی یه دسته دیگه هم داشتن. من که نمیتونم همزمان از پس همشون بر بیام، تازه اون مشتم شانسی بود. یهو صدایی اومد:آهای! اونجا چه خبره؟! ولی این صدا...
(خب معلومه که آدرینه همه میدونن😐) آدرین تا چشمش به من خورد شکه شد. یعنی نمیدونست من اینجام؟ یکی از اون پسرا: به تو مربوط نیست، دخالت نکن وگرنه تو بد دردسری میوفتی بچه قرتی. آدرین بر خلاف انتظارم حرص نخورد و خیلی مردونه و متین سمتشون قدم برداشت. اون پسرام برگشتن سمتش که برن واسه دعوا. بهت زده نگاهشون میکردم. یهو به خودم اومدم. چیه نکنه میخوام بذارم ' آدرین' با پسرایی که مزاحم "من" شدن در بیوفته؟ با این فکر شیر شدم و سریع دویدم سمتشون. از پشت زدم رو شونه ی یکیش همین که برگشت با لبخند ملیحی که داشتم هلش دادم و چون حواسش پرت شده بود و تعادل نداشت قشنگ به جلو پرت شد و مث دمینو اون پسرا ریخت رو هم. آدرین: مرینت، پشت سرت! سریع حدس زدم چی پشتمه پس خم شدم. پسره اولی که بهش مشت زده بودم هم که دستش داشت میومد سمت گردنم جا خالی رفت. سریع دستم و از زمین جدا کردم و دستش و گرفتم و کشیدم و وقتی داشت میوفتاد روی کمرم با یه لگد محکم به پاش، پاهاش از بالای سرم گذشتن و فرود اومد کنار اون چند تا پسر دیگه، دستشن که توی دستم بود کج شده بود. سریع دستش و ول کردم و در حالی که چندشم میشد دستم و به لباسم کشیدم مرینت:اَه حالم بهم خورد. یهو دیمد آدرین همونجا خشکش زده و داره من و نگاه میکنه. خندم گرفت ولی خودم و کنترل کردم. آدرین: م.. مرینت؟ میشه یکم حرف بزنیم؟ سریع نمایشی به مچ دستم نگاه کردم و گفتم: اوه ببین ساعت چند شده، من یه جلسه ی مهم دارم باید برم. آدرین ولی تو که ساعت نداری از کجا فهمیدی؟ یهو به مچم نگاه کردم و دیدم بلهههه چه قشنگ ضایع شدم اصن ساعت دستم نبود😐. مرینت:چی ولی مگه الان ساعت۲نیست؟ شانسی یه چیزی گفتم. آدرین به ساعتش نگاه کرد و گفت: خب ۱۰ دقیقه مونده به۲ مرینت:اوه پس تا بخوام برم خونه و لباس بپوشم و برم جلسه خیلی دیرم میشه. مکالمه مون باشه برای بعد. خدافس و سریع دویدم و از اونجا دور شدم. به خونه که رسیدم سریع رفتم تو و درو بستم و تکیه دادم بهش و دستم رو گذاشتم روی قلبم که تند تند میزد. هوفففی کشیدم و گفتم: شانس اوردما. یهو نگاهم به مامان و بابا خورد که با تعجب نگاهم میکردن. تا خواستن چیزی بگن گفتم:خوبم، خوبم. فردا: مرینت: چی؟؟ یعنی که چی میتونه شرکت من رو نابود کنه؟ تام:عزیزم عصبانی نشو، اون هنوز درحد شرکت تو نرسیده فقط ممکنه خطری باشه. مرینت:من از اون عصبانی نیستم از شمایی عصبانیم که ۱ماهه توی فرانسه این و الان این رو به من میگین. انگار زیاده روی کردم. مرینت:حالا اسم شرکته چیه؟ تام: شرکت آگرست. ( ایح ایح😐😂 خوفین سلامتین؟ نقشه ی قتل نکشینااا گوناه دالم😛😐😂 آقا یه دخمل خشمل هست که توی این هفته ببلدشه😐😂 [ببلد:تولد] خودشه نِمدونه که من مِدونم و عمرا فک کنه که منظورم خودشه 🤭😂ببلدت پیشاپیش مبارک خشملم 😐😂👋🏻)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی عالیه
ناخداگاه تصویر یه دختر و پسر بالا برج ایفل نمایان شد. دختره پرید بغل پسره و صداش تو گوشم پیچید: تولدت مبارک عشقم. گوشام و با دستام گرفتم و سرم و محکم تکون دادم.
واییییییی اونجاش فوق العادههههههههههههههههه
بوددددد🌿
عالی بود آجی 💖💜
مرسی آجی جون❤🤍
💜
عالی بود سلطان حق گو😂
حرکت مری خیلی گاددد بود😂👌🏼
تنکس😐😂♥
اگه بدونی چند ساعت فکر کردم روش، فک کنم آخرشم هیچکی جز خودم منظورم رو نگرفت🤧😂🫂
نه نگران نباش عاجیت هم منظورتو گرفت👌🏼😂
عاای بود
مرسی
تولدت مبارک باشه اجی
مرسی داداشی ولی تولد من آذر بود الان تولد یه نفر دیگس
عه یکجوری گفتی فکر کردم مال توعه
*-*
°-° :>
عالی بود❤❤❤
مرسی🥰
عالیییییییییییییییییییی بودد عاجووو^^🌸☁
عههه چند شنبه تولدته؟^•^🍓🍭
تنکس قشنگم🤭🧡 تولد من نیست آجی تولد دوتا دخمل خشمله🤭😂🫂
عالی
مرسی🥺