
از زبان مرینت: +من حامل.ه ام🥺 _چی؟ +من حامل.ه ام! ... ادرین اروم اروم اومد سمتم تا که بهم رسید..یهو منو محکم گرفت تو بغلش.. از زبان ادرین: _الهی قربو.نت برم به خدا نمیدونستم وگرنه .. ادامه حرفم با گریه مرینت قطع شد ..از خودم جداش کردم :_چرا گریه میکنی؟! +میا 🥺 .. با یاداوری میا منم ناراحت شدم.. _اشکال نداره عزي.زم میا هم زود میاد پیشمون ... (پرش به یک ماه بعد تو شرکت🤓)از زبان مرینت:از ماشین پیاده شدیم و وارد شرکت شدیم.. یهو منشی شرکت بدو بدو اومد سمت منو ادرین.. منشی:اقای اگراست اقای اگراست _بله؟ منشی:شرکت اقای ویلسام گفته عصر میان شرکت تا طرح ها رو برای قرارداد ببینن .. _خب؟.. منشی:خانم اگراست باید 3 تا لباس مجلسی زنانه و 5 لباس مجلسی مردانه طراحی کنند تا عصر .. _چی؟ ساعت چند میان؟ .. منشی: ساعت 6 میان و الآن ساعت 8 یعنی 10 ساعت دیگه .. ادرین رو کرد به من: میتونی طرحارو بکشی؟ ... در جوابش سرم رو به معنی آره تکون دادم
وارد اتاقم شدم و دست به کار شدم ... (2 ساعت بعد) بالاخره 2 تا طرح کشیدم .. احساس تهوع داشتم برای همین پنجره را باز کردم تا باد بیاد ولی تاثیري نکرد .. سریع دوییدم بیرون و رفتم سمت سرویس بهداشتی زنانه .......(کمی بعد) برای بار چندم اب زدم به صورتم .. یهو در زده شد .. _مرینتم حالت خوبه؟درو باز کن ... رفتم سمت در و بازش کردم ... یهو تعادلم رو از دست دادم و افتادم بغل ادرین ... از زبان ادرین:مری رو گرفتم نشوندم رو زمین یه گوشه و به دیوار تکیه اش دادم... رو کردم به کلارا و گفتم :یه دستمال و یه لیوان اب بیار ... کلارا سري تکون داد و رفت... چونه ی مری رو گرفتم و سرشو بالا اوردم .. یهو پرید تو بغلم +ادرین _جانم؟ +دلم درد میکنه🥺 _اشکال نداره عزي.زم خوب میشی ... کلارا اومد ... با دستمال صورت مری رو خشک کردم و اب رو دادم بخوره ... کلارا با استرس گفت: مرینت خوبی؟چت شد یهو +اره خوبم.. کلا:چیزی شده؟ +نه هیچي نشده ... مرینت رو بلند کردم و بردمش اتاق خودم به کلارا هم گفتم وسایل طراحی مری رو بیاره همینجا + برای چی منو اوردی اینجا؟ _ تا وقتی بریم خونه پیش خودم میمونی (راستی یادم رف بگم ادرین برا مری گوشی خرید)
از زبان مری: کلارا وسایلم رو اورد خواست بره که : +کلارا؟ .. کلا:بله عزي.زم؟ +میشه بگی یه قهوه برام بیارن؟ .. تا کلارا خواست حرفی بزنه ادرین گفت : _ نه نمیخواد کلارا تو برو ... کلارا هم رفت😐🥺.. +چرا فرستادیش؟🥺 _قهوه برات ضرر داره عزیز من .. کلافه هوفی کشیدم ... یهو گوشیم زنگ خورد ..ناشناس بود ولی جواب دادم : +بله؟ (علامت ناشناس&) &خانم اگراست؟ +بله خودم هستم &من از بیمارستان زنگ میزنم راستش بیمار شما میا اگراست از کما دراومدند (یاع یاع😐) +چ..چی؟ &بیمار شما از کما دراومدند +الان میام ... قطع کردم و رو کردم به ادرین.. _چیشده؟کی بود؟چی گفت؟ ... +از بیمارستان زنگ زدند میگن میا از کما دراومده _چی؟واقعا؟ +اره زود باش بریم _بزار به نینو بگم حواسش به شرکت باشه ... (در بیمارستان ) سریع دویدم سمت اتاق میا و درو باز کردم .. میا رو تخت نشسته بود کع با باز شدن در برگشت سمت من .. رفتم تو و گرفتمش تو بغلم اونم محکم بغلم کرد ... ادرینم ما رو گرفت تو بغلش.... +الهی قربونت برم دلم برات یه ذره شده بود 🥺 .. میا:مگه من چشم شده بود ؟ ... نگاهی به ادرین کردم ..اونم به من نگاه کرد و بعد رو کرد سمت میا : _هیچی دخترم ... من برم بپرسم کی مرخص میشی ... میا لاغر تر شده بود ... (1 ساعت بعد که میا مرخص شده )دست میا رو گرفتم سوار ماشین کردم رفتیم سمت شرکت ... من و میا رفتیم اتاق ادرین و ادرینم اومد ... خلاصه تا ساعت 6 میا و نینو خوب گرم گرفته بودن و دوست شده بودن ... اخرای جلسه با شرکت ویلسام بودیم که من حالم بد شد ...یعنی بدترین شرایط بود که میشد توش باشم... اروم تو گوش ادرین گفتم سرگیجه دارم .... اروم و قایمکی جلسه رو ترک کردم و از شرکت خارج شدم که با چیزی که دیدم ماتم برد...
کاتتتتتتت
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی پارت بعددددد لطفاااا
گذاشتم عزیزم
بـــــعـــــدیــــی
یه بار ر.د شد💔
دوباره گذاشتم
اجییییییی بعدیییییییییی
ر.د شد🌚💔
زود بعدیو بزار
ج چ :تو قسمت داستانت دیدمش
امشب میزارم شاید فردا منتشر بشه
اومم
سلام اجی
خیلی وقته نظر ندادم ولی خواستم بگم همه تستاتو لایک میکنم
سلام عاجو💛🌻
باشه عاجی
عالیـــــــــــــــــــــی بود کی بعدی رو میزاری
مرسییییییی
شاید پس فردا یا فردا🤷🏻♀️
پارت بعدی ر.د شد💔
دوباره گذاشتم
عالییییییییییییییییییی
مرسییییییی
عالیییییی بوددددد
ممنوننن
عالیییییی بود اجی قشنگم 🥰
بهترین داستان دنیااا🥳
لطفا پارت بعد رو زود بده😍
مرسییییییی 💛🌻
عععععاااااااالللللللیییییی
ج چ:راستیتش یادم نمیاد:/ولی مهم نیست مهم اینه با داستانت آشنا شدم دیه=)
تنک یو:)🍓✨
:) ❤️✨