
شخصی نکن دیگه 🌚
❤️ پارت 12: باید بفهمم❤️ + راست میگه. منم کنجکاوم بدونم. اسمت تو ام مثل وانیا کره ای نیست. ~ آخه... نگم بهتره جانگکوک به من نگاه کرد. انگار منتظر بود اصرار کنم و ازش جواب بخوام. ولی من ترجیح دادم فعلا صبر کنم.***امروزم تموم شد. ساعت خوابمونو از 9 به 10 تغییر دادن. البته الان که هنوز خاموش نکردن خیلیا گیج خوابن؛ از جمله جانگکوک. آخرشم گرفت خوابید. من زیاد خسته نبودم واسه همینم نشستم و خواستم دوباره برم تو فکر که چشمم افتاد به سارا. اونم مثل من بیدار بود. فهمیدم بهترین فرصته پس رفتم پیشش. - میشه بشینم؟ ~ اوه آره. - فکر کنم سومین باره که اینو میپرسم ولی...لطفا بگو اهل کجایی؟...
...باور کن اصلا از روی کنجکاوی یا اینکه بخوام بشناسمت نمیگم. البته دلم میخواد بشناسمت ولی دلیل اصلیم این نیست. من دنبال گذشته خودمم، دنبال خانوادم، اینکه چرا باید بگن اسمم میچاعه ولی یه پرونده دقیقا با اطلاعات خودم باشه که بالاش نوشته لی وانیا؟، لطفا کمکم کن، باید بفهمم از کجا اومدم؛ و تنها کسی که الان میتونه کمکم کنه تویی ~ درکت میکنم. میدونم دلت میخواد بدونی ولی به نظرم به صلاحت نیست. من چیزایی تو دنیای اینجا و کشور خودم دیدم که بنظرم بهتره بیخیال بشی. چون اولا کلی دردسر داره و دوما شاید اصلا نتونی بری اونجا. حتی اگه از این دیوونه خونه بری بیرون. شاید اصلا توضیحام روت اثر نکرده باشه ولی لازم دونستم بگم. با اینحال بازم میخوای لی وانیا باشی، اصالتتو بدونی و بری دنبالش یا بیخیال شی و به زندگیت به عنوان لی میچا ادامه بدی؟
- میخوام بدونم. مهم نیست چی میشه. ~ باشه...میدونی ایران کجاس؟ - تو اروپا عه؟ ~ نه، غرب آسیا. با ترکیه و عراق هم مرزه. یه راه آبی هم به عربستان داره - آها پس اونجاهاس. خوبه زیاد دور نیست. ~ مگه الان میخوای پاشی بری؟ - نه منظورم اینه خیلی دور نیست و راحت میتونم برم. البته بعد اینکه از اینجا خلاص شدم. ~ انگلیسیت چطوره؟ - تقریبا خوبه... نگران نباش، اونجا کشور خودمه. از پس خودم بر میام. ~ وقتی زبونشونو نمیدونی و هیچی ازش یادت نمیاد چجوری از پس خودت بر میای؟! من با اینکه 9، 10 سال اونجا بودم اگه الان برم به مشکل میخورم... - یه کاریش میکنم. اصلا یه کار کنیم. زبونشونو بهم یاد بده. ~ چی؟ نه بابا بیخیال. با همون انگلیسی کارت راه میوفته. - آخه زشت نیست برم پیش خانوادم بعد نتونم مثل خودشون باهاشون حرف بزنم؟
~ حالا تو اول از شر اینجا خلاص شو، بعد بار و بندیل ببند...حالام برو بگیر بخواب. فکر کنم ساعت الان نزدیک 10 باشه. - باشه. مرسی که کمکم کردی؛ شب بخیر ~ اصرار خودت بود وگرنه من که نمیخواستم. شبتم بخیر. رو تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم و کم کم خوابم برد*** یه هفته از اینجا بودنم میگذره و هنوز دلم تنگه برا دوستام. بعلاوه، فکر ایران و پیدا کردن خانوادمم بهش اضافه شده و کلی نقشه میکشم که چجوری باید برم. هر از گاهی واکنش مامان و بابای واقعیمو وقتی منو میبینن تصور میکنم. یعنی چقدر خوشحال میشن؟...از طرفی انگار جانگکوک فضولیش گل کرده که بفهمه اهل کجاییم. منم بخاطر اینکه نفهمه سارا ام اهل کجاست بهش چیزی نگفتم. امیدوارم زودتر مرخص شیم...

باز بیوگرافی داریمم. این دفعه چند نفر... کیم نامجون: سلام من نامجونم 27 سالمه. آدم مقرراتی و جدی ایم ولی به موقعش شوخی و خنده ام دارم. تنها کسی بودم که دلیل رفتن کوکی رو میدونستم و سعی کردم بعد رفتنش بدون اینکه کسی متوجه دلیل بشه بچه هارو آروم کنم...پارک جیمین: سلام من جیمینم 25 سالمه. آدم منظم و بانمکیم و معمولا بیشتر از بقیه میخندم. بعد رفتن کوک خیلی بی انگیزه شدم. نه تنها من، بلکه هممون. مخصوصا تهیونگ که باهاش خیلی صمیمی بود ولی خب من سعی کردم بیشتر کنارش باشم و فکر کنم تا حدی تونستم بهترش کنم...مین یونگی: سلام من یونگیم 28 سالمه. آدم تنبلیم ولی تو کار جدیم و اگه حوصلشو داشته باشم میترکونم. بعد رفتن جانگکوک جو گروه خیلی تغییر کرد و دیگه ما اون بی تی اس قبل نبودیم. هیچکس دلیل رفتنشو نمیدونست ولی من حدس میزدم نامجون یچیزایی میدونه و از ما قایم میکنه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی
عالی بود❤