
سلام امروز شش پارت میزارم ی عالمه لایک و نظر بدید
پارت ۲۰ ....اول بالا رو بخون پارت بعد هم ۲۰ لایک ..................... رفتم پایین و با عصبانیت خودم را انداختم رو تخت (تو که همیشه عصبانی هستی) کت نوار؛ببینم از من ناراحتی؟ نمیدونم چرا فکر میکنم میتونم بهش بگم کی هستم نفس عمیقی کشیدم و دستم را بردم سمت موهام ولی یهو گفتم نه نه تو نمیتونی این کار را بکنی (زده حالی زدم ) بلند شدم و گفتم انا:اگه با من کاری نداری من برم که کلی کار دارم کت نوار:مثلا ابرویی بالا انداختم و گفتم آنا:بهت مربوطه؟🧐🤨 کت نوار:نه ولی کنجکاو شدم😄😄😄 آنا:🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄 کت نوار:بگو دیگه لطفا🥺🥺🥺🥺 آنا:باشه 1برم پایین صبحونه بخورم 2دوش بگیرم 3لباس جدیدم رو طراحی کنم 4بعد بدوزمش 5به مامانم زنگ بزنم 6شرکت جدیدم را ببینم 7چند تا دستیار خوب پیدا کنم 8جلسه هایم را برم 9خونه رو تمیز کنم . متوجه شدی؟ کت نوار:ماشالا اره کمک خواستی در خدمتم و خداحافظی کرد و رفت رفتم پایین و بعد از یک ساعت رفتم شرکت تو اتاقم نشسته بودم و داشتم چند تا پرونده ها را نگاه میکردم که صدای در به صدا در اومد و یه پسر اومد تو انا: ادرین ؟ ادرین: آنا سلام آنا:تو اینجا چی کار میکنی ادرین؛من اینجا یکی از مدیرا هستم تو اینجا چی کار میکنی؟ آنا:من رییس این شرکت هستم ادرین:پس اون رییس افسانه ای تو هستی آنا:یه جورایی ادرین:هیچ وقت نتونستم ببینمتون خانم؟ آنا:استیل ادرین:خانم استیل با هم خندیدیم آنا:تو زندگی عادی آنا صدام کن آقای ادرین:اگراست آنا: آقای اگراست ادامه دارد
پارت ۲۱ ))) # بعد هردو خندیدیم ادرین:خب خانم استیل اگه کاری با من ندارین من برم آنا:مرخصین آقای اگراست از زبان نویسنده میدونم عاشق وقتی هایی هستین که میپرم وسط😅😅🤣😅😅😂😂 خب میخواستم یه چیزی رو بگم بدونین ادرین وقتی فهمید که یه شرکت هست و کسی اداره اش میکنه که بهترین طراح دنیاست تصمیم گرفت به شرکت بپیونده نینو هم باهاش اومد و از اون موقع تو شرکت استیل کار میکنن به عنوان مدیر و تا امروز هم چیزی از رئیس شرکت نمیدونستن 😄😄😄فک کنم همه متوجه شدن فعلا 👋👋👋👋👋👋👋 از زبان ادرین باور نمیشه اون رئیس شرکت باشه اون رئیس افسانه ای باشه (میدونم عجیبه ولی واقعیت داره) رفتم سمت دفتر نینو و در زدم نینو:بله بفرمایین رفتم داخل ادرین:سلام داداشم نینو:سلام داداش بگو ببینم رئیس رو دیدی؟ ادرین:اره دیدم باورت نمیشه همون دختره هست که اون روز با هم دعوامون شد 😅 نینو:اوه عالیه حتمن کلی بهت گیر میده ادرین:راستش خیلی دختر مهربونیه گاهی فکر میکنم مرینته نینو:تو که میدونی مرینت مرده 🥺 ادرین: آه اره میدونم و همه اش هم تقصیر منه😞😔😔😔😔😔😔😔😞😞😞 نینو: منظورت چیه ؟ ادرین:کاگامی اومد و گفت که مرینت همون کسیه که دزدی میکنه و منم اونم کتک زدم و یه هفته بدون آب و غذا نگهش داشتم بعد هم وارد کما شد و مرد😔😔😔😔🥺🥺🥺
#پارت_22))))) نینو:داداش خیلی ناراحت شدم تو خودت را ناراحت نکن خواستم چیزی بگم که در باز شد و آناستازیا اومد داخل آنا:آقای نینو شما........ با دیدن من ساکت شد و با لبخند پرونده رو داد دستم بعد اون یکی رو داد دستم نینو آنا:روز خوش خسته نباشین فردا میبینمتون و خواست بره که صداش زدم ادرین:خانم استیل 🙃 برگشت سمتم و گفت آنا: بفرمایین آقای اگراست🙂 نینو که فهمید میخوام چی بگم گفت نینو:خانم استیل ادرین میخواد بدونه ک شما مرینت دوپنگچنگ رو میشناسین رنگ از صورتش پرید و این خیلی عجیب بود آنا:نه راستش نمیشناسم😊 ببخشید و با دو از اتاق بیرون رفت نینو:همونی که فکر میکردم ادرین:چی؟ نینو:اون مرینت رو میشناسه ولی باید بفهمیم چیکارشه ادرین:اره خب چی کار کنیم؟ نینو:نمیدونم ادرین:برم سر از زندگیش در بیارم؟ نینو:اره ادرین:باشه ولی چجوری چی کارکنم نینو:ببین کجا ها میره چرا میره با کی ها نشست و برخاست میکنه چی میخوره خانواده اش کی هستن اینا به درد میخوره ادرین:باشه داداشم چشم تو هم ایده های خوبی میدی و از در رفتم بیرون و دنبال آنا به راه افتادم رفتم تو خونه اش منم قبل از اینکه در بسته بشه رفتم تو ادامه دارد #
#پارت۲۳))) شب: از زبان ادرین چراغ ها را خاموش کرد و تو تاریکی نشست روبروی شومینه از پشت رفتم سمت پله ها که پام گیر کرد به پله و خوردم زمین که صدای خیلی بدی داد آنا هم سریع از جاش بلند شد و چراغ را روشن کرد با دیدن من جیغی کشید و از حال رفت رفتم سمتش که متوجه شدم یه گردنبند تو گردنش هست که روش نوشته (د) با خودم فکر کردم این (د)چه معنی ای داره ولی بعد به خودم اومدم و بلندش کردم و گذاشتم رو مبل و روی زمین دو زانو نشستم و منتظرم شدم بهوش بیاد بعد از حدود نیم ساعت طاقت فرسا چشم هایش را باز کرد و خواست دوباره جیغ بکشه که دستم را گذاشتم جلوی دهنش ادرین:ببینم آناستازیا من نمیخوام اذیتت کنم باید با هم حرف میزدیم منم این راه را انتخاب کردم الان هم دستم را برمیدارم جیغ بکشی من میدونم و تو سرش را تکون داد منم دستم را برداشتم که شروع کرد با عصبانیت حرف زدن آنا:آخه مریضی مگه نمیگی سکته میکنم اوف خدا بگم چی کارت کنم خدا بکشتت (نمیخوام سرتون در بیاد فقط بگم کلی ادرین رو نفرین کرد🤣😂😂😅😅) ادرین:وای بسه دیگه انقدر نفرینم نکن 😡😡😡😡 آنا:حقته اتفاقا تازه کم گفتم بلند شدم و دستش را کشیدم و اونم بلند کردم ادرین:یا با هم حرف میزنیم یا بزور کاری میکنم حرف بزنی آنا:چیه چی کارم داری؟ ادرین:چند تا سوال ازت دارم همین ادامه دارد #
#پارت_24 آنا:گوش میکنم ادرین:اول از همه این (د) که رو گردنبندت هست معنی اش چیه رنگ از صورتش پرید ادرین: جواب بده چشم هایش را بست و آهسته گفت انا:اسم پدرم هست ادرین تو ذهنش:اگه واقعا این مرینت باشه چی اسم پدر مرینت تام بود ولی این با د شروع میشه پس از این آزمون خط میخوره از زبان نویسنده باید بهتون بگم که البته فک کنم متوجه شده باشین اون(د)نماد دوپنگچنگ هست و از پدر پدر پدر پدر پدربزرگش رسیده به مرینت ولی آناستازیا گفت که اسم پدرش هست 😅😊😊😊😊 از زبان ادرین ادرین:اسم پدرت چی بود؟ آنا:دنیل خواستم یه سوال دیگه بپرسم که صدای جیغ مردم شهر اومد ادرین: آناستازیا تو برو قایم شو من برم ببینم چی شده آنا:نه نمیتونم اینجا تنهایت بگذارم ادرین:برو آنا رفت پلگ:خب خب بگو ببینم جدی جدی تو عاشق مرینتی ادرین:پلگ اذیت نکن فعلا پنجه ها بیرون تبدیل شدم و رفتم بیرون دقایقی بعد لیدی باگ اومد کت نوار:سلام مای لیدی لیدی باگ با بی حالی بهم خیره شد و گفت لیدی باگ :سلام کت نوار رفتیم با شرور جنگیدیم که یک دفعه لیدی ب سرش گیج رفت و افتاد (بهتون که گفتم مرینت بدن ضعیفی داره ) رفتم سمتش و گفتم کت نوار:حالت خوبه مای لیدی؟😨😰 لیدی باگ:اوه اره خوبم خوبم نگران نباش🙂 کت نوار:مطمئنی؟ لیدی باگ:اره بعد بلند شد و گفت لیدی باگ: خداحافظ پیشی ادامه دارد #
از زبان ادرین برگشتم خونه ی آنا و رفتم داخل ادرین:آنا آهسته اومد بیرون و گفت آنا:کجا بودی ادرین؟🤨🤨 آدرین:امممممم........ ام...... رفته بودم ببینم چی شده پوفی کشید و خودش را انداخت رو مبل ادرین:ببینم حالت خوبه؟🧐 آنا:اره خوبم خب تو میخواستی با من حرف بزنی ادرین:اوه اره رفتم و نشستم کنارش ادرین:سوال شماره ی دو خب بگو ببینم تو چرا وقتی ازت دربارهی مرینت پرسیدم رنگ از صورتت پرید انا:من رنگ از صورتم پرید اممممم به نظرم اشتباه میکنی ادرین در ذهن:انگار نمیخواد چیزی بگه منم لای منگنه قرارش نمیدم😇 ادرین:باشه سوال سه چرا بدن ضعیفی داری؟ آنا:امممممممم ضعیفم دیگه نمیدونم🤷♀🤷♀🤷♀ بعد هم بلند شد.در حالی که دستش را به دیوار گرفته بود به سمت آشپزخونه رفت و دقایقی بعد با گوشی اش برگشت و نشست رو مبل ادرین:چیکار میکنی آنا:به لطف شما نشد غذا درست کنم میخوام زنگ بزنم غذا بیارن میخوری ؟ ادرین:بدم نمیاد زنگ زد غذا بیارن بعد از نیم ساعت غذا آوردن و ما هم مشغول خوردن شدیم بعد از شام رو مبل نشسته بودم و سرم پایین بود میخواستم با آناستازیا حرف بزنم که دیدم خوابش برده رفتم سمتش که متوجه داغی بی اندازه اش شدم تکونش دادم آدرین: آناستازیا خوبی چشم هایت را باز کن جوابی نداد چند دقیقه ی بعد صدای ناله هایش اومد .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ترو خدا خواهش میکنم این یکی داستانم پایانشو خوش بذار
باشه 😊
مرسیییی
بوددددد💙
عالییییی❤
عالیییی بوددد
عالیه بعدی
گذاشتم
عالیییییی بودდ
خیلی عالی بود گلم
ممنون به خدا اینقد توی این داستان نظر اینکه کم بود خوندمه که اپل فک مردم نوشتی خیلی کم بود 😅
قربانت عزیزم
میگم فقط بی زحمت هر وقت یه جلد کتاب دادی بیرون ما رم خبر کن باشه؟
حتما
ممنون
سلام پارت بعد گذاشتم
مرسی گفتی
مرسی گفتی
عالی بود
عااااااااااااااااااااااااااااااالی بووووود باورم نمیشه که ۶ تا پارت رو باهم گذاشتی🤤😄
امروز کارنامه هامون دادن نمره عالی گرفتم حالم خوبه برای همین زیاد گذاشتم
دوست گرم خیلی زیاد نوشتی
☺😊