
امیدوارم خوشتون بیاد
تو مسیر همش اریک به کلویی ، کلویی هم به اریک خیره بود. انگار از هم خوششون میومد. رفتیم سمت برج ایفل آندره با اون گاری جادوییش اونجا وایستاده بود و به همه بستنی تعارف میکرد. رفتیم سمتشو سلام کردیم. اول از همه آلیا و نینو،ایوان و میلن، لوکا و کاگامی😨، الکس و کیم،رز و مکث، مارک و نیتن، جولیکا و جیم(پسرخاله جولیکا) رفتنو دوتایی باهم بستنی گرفتن. همون موقع اریک رفت پیش کلویی نشست و ازش خواست باهم بستنی بخورن اونم سرخ شد بعد قبول کرد😳
فقط من و آدرین و فی مونده بودیم. از اونجایی که فی بستنی دوست نداشت نخورد و فقط منو آدرین موندیم. هردو همزمان از روی صندلی کنار برج ایفل بلند شدیم. آدرین گفت میخوای باهم بگیریم منم که نمیدونستم چی بگم ولی غرورمو حفظ کردمو گفتم باشه مشکلی نیست. بعد اینکه اون موقع اون کاگامی رو انتخاب کرد نباید جلوش لکنت و استرس بگیرم البته کاگامی امروز رسما ولش کرد.
رفتیم پیش آندره آندره: ترکیب شما الان قشنگ نیست اما اگه همدیگرو باور کنید ترکیب خوبی در میاد. منم بی درنگ گفتم مرینت: آندره ما فقط دوتا دوست معمولی هستیم نه چیزی بیشتر از این همین جوری اومدیم دوتایی بستنی بگیریم. آندره یه جوری نگاه کرد که میشد فهمید نگاهش داره میگه خ*ر خودتی بعد رفت دم گوش آدرین یه چیزی گفت که من نفهمیدم ولی آدرین خوشحال شد😄. اصلا به من چه چی گفتش. آندره ترکیب جفتمون رو درآورد و داد.
از دید آدرین آندره در گوشم گفت به حسی که بهش داری شک نکن مال اونم همینه(آدرین امروز از مرینت خوشش اومده آندره هم گفت مرینتم از اون خوشش میاد ) بعد از گرفتن بستنی ها سرجامون برگشتیم. موقع بستنی خوردن من هی زیرزیرکی مرینتو نگاه میکردم قیافش موقع خوردن بانمک میشد برعکس اون کاگامی آدم فروش. امروز مرینت میخواست مارو آشتی بده اما کاگامی اومد به من گفت میخواد با لوکا باشه منم هیچ خوشم نمیومد بیشتر کنارش باشم زیادی رو برنامه بود زندگیش.انگار ساعت بود.
از دید مرینت بعد خوردن بستنی همرو دعوت کردم عمارتمون بعد به سمت خونه ما رفتیم. درو باز کردم و همه وارد شدن. الیزابت(خدمتکارشون) رو صدا زدم و بهش گفتم وسایل فی و اریک رو تو اتاقاشون بچینه. راستش مامان بابام دو هفته رفتن نیویورک مسافرت من اینجا تنهام. فی بعد اینکه وسایلشو گذاشت اومد پایین و فی: مرینت نمیخوای برامون بخونی. همه با تعجب منو نگاه کردن منم الکی گفتم: خوندن چی چرا چرت و پرت میگی. فی: امروز وقتشه برامون بخونی ۵ سال تنها مخاطبت من بودم الان باید برامون بخونی. بعد گیتاری که پشتش قایم کرده بودو به سمت من پرتاب کرد منم سریع گرفتمش همون لحظه دیدم گیتار خودمه ایشون برداشته. اومد در گوشم فی: میخونی یا بگم از کی خوشت میاد. همون لحظه آلیا اومد و حرف اونو تکرار کرد منم تو دلم گفتم خدایا من چه غلطی کردم همه چیزو برای اینا توضیح دادم...
پایان
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چ: ادرینت
دوستان اگه دیر میزارم ببخشید یکم مریض شدم زیاد وضعیت خوبی ندارم ولی امشب سه پارت منتشر میکنم هرجور بشه🌱
چالش : ادرینت😌😌😄😄
عالییییی وبدددددد
بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی