
......
از زبان مرینت: من و ادرین که متعجب بودیم در حالی که اشکم میومد گفتم« دنیل دنیل خودتی پسرم» و تا میخاستم بغلش کنم سرم داد زد و گفت« از بچگیم از بغل کردن خوشم نمیومد» من گفتم« پس چرا ما رو اوردی اینجا» اونم با نگاهی ترسناک گفت« چون میخاستم بدونین کی نابودتون میکنه» من و ادرین متعجب بودیم گفتیم« منظورت چیه ما چی کار کردیم» دنیل به حالت ترسناکی داد زد« چی کار کردین چی کار کردین شما منو 7 سال با یه مشت ادم ول کردین بعد شما مگه قوی ترین معجزه گرو نداشتین چرا برم نگردوندیدن چرا تبدیل نشدین» من میخاستم چیزی بگم که دنیل سریع خارج شد منم خودمو انداختم و گریه کردم ادرین وضعمو دید گفت« عزیزم بانوم بیا بریم من گریه ی بانومو نبینم الان که میدونیم زندس پس برای چی نگرانی ناراحتی» منم که دیدم حرفش درسته اشکامو پاک کردم و رفتیم.

(عکس دنیل خان👆) 2 هفته بود که دنیل داشت مارو میپاد و نامه های تهدید امیز مینوشت من متعجب بودم تو این 7 سال چه بلایی سرش اومده یه روز بود منو ادرین تو خونه بودیم و راشل داشت بالا مشقاشو انجام میداد که یکدفعه دگیه صدایی اومد منو ادرین برگشتیم سمت صدا که دیدیم در شکسته شده بود دور و برمونو دیدیم که دنیل جلومون پرید و یه ضربه به شکمم زد و پرت شدم اون طرف کلمو اوردم بالا که دیدم سمت منو ادرین تفنگ گرفته من گفتم« چیشد چیشده که تو این 7 سال پسر نازم عوض شده» دنیل غرید و گفت« ساکت اون 7 سال کوفتی چشامو باز کرد فهمیدم شما چه ادمایی هستین ادمایی که حاظر نیست برای بچش کاری کنه فهمیدم زندگی اونجوری که شما میگفتین گل و بلبل نیست اگه اون ادمای مافیا منو نمیدزدیدن نمیفنیدن شما چه ادمای اشغالی هستین» زیر لب گفتم« مافیا چه مافیایی» که راشل از اون بالا اومد پایین و گفت« مامان مامان ببین نقاشیم خوبه» من اول زیر چشمی به دنیل نگاه کردم که رفت بعد گفتم« اره خوبه حالا برو دخترم» راشل گفت« اقاهه کی بود» منم گفتم« هیچکی» از زبان دنیل: باورم نمیشه اونا اونا یه بچه داشتن بعد من انگار کسی نبودم به زندگیشون ادمه دادن ازتون متنفرم از هردوتون هم خودتو هم اون دخترتونو میکشم قسم میخورم
1 ماه از رفتن دنیل میگزره هیچ خبری ازش نیس کجاس منو ادرین داریم راجب اون ادمایی که دنیلو دزدیدن تحقیق میکنیم 1ماه و نیم بعد ما اون ادمایی که دنیلو دزدینو پیدا کردیم تو یه جزیره ای بودن که تا حالا اسمشو نشنیدم ما داریم تنهایی میریم به کسی نگفتیم راشلم به مامان بابا اینا سپردم
وقتی رسیدیم اونجا یه جایی شبیه کارخونه بود وقتی رفتیم توش تاریک بود وقتی چراغ کلیدو پیدا کردم یه ادم اونجا بود به چن تا نوچه گنده اونا همونایی بودن که دنیلو دزدیدن من میخاستم حرکتی کنم که ادمه گفت« سلام اقا و خانم اگراست زود تر از اینا انتظار اومدنتونو داشتم میدونین که پسرتون به ما خیانت گرد و باید تاوان بده» منم با کمی داد گفتم« میخای چیکار کنی میدونی که دنیل میخاد ما بمیریم شماها با پسر نازم چیکار کردین» اقاهه با لبخندی گفت« کار خاصی نکردیم و در جواب به سوالت اون میخاد خودش شمارو بکشه نه کس دیگه ای پس این بهترین راه انتقامه» بعد یه تفنگ برداشت و سمت من شلیک کرد من که منتظر بودم بهم بخوره که دیدم خورد به ادرین و لباسش پر خون شد من رفتم پیشش و با گریع گفتم« نه نه تو این کارو با بانوت نمیکنی تو نمیمیری نه» ادرین با صدای اروم گفت« دو…ست دا…رم»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عـــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــی
بـــــــــــــــــــــــــود😘
ممنون
عالی بود
ممنون
عالییییییییییییییییییییییییی بودددددد 🤍🔗
ممنون
وری گوووود
تنکیو وری ماچ
۴۰
عالییییی
وای خیلی ممنون
خوب خیلی خوب
بسیار عالی
خیلی عالی
عالی