قسمت اخر
وقتی وارد پارک شدم دیدم که یه کیک خیلی بزرگ وسط پارک هست با کلی تزیینات و یه راه که با گل برگ درست شده بود به جلو رفتم تو راه با خودم گفتم اینجا چه خبره چرا ال بیاد بگه من بیام اینجا و کلی چرا باخودم که یهو همه بچه هارو دیدم که اومدن بیرون و گفتن سورپرایز گفتم : واییییییییییییییییییییییییییییی برای منههههههههههه گفتن :اره دیدم ادرین داره میاد جلو گفت تولدت مبارک ع.ش.ق.م گفتم مرسی ع.ز.ی.ز.م تو بهترینی ولی وقتی نیومدی ناراحت شدم گفت :ببخشید عزیزم اگه ناراحتت کردم
ادرین :تولد مری بود و میخواستم خوش حالش کنم برای همین از یک هفته قبل به همه گفتم که ماده باشن تازه یه سورپرایز دیگه هم براش دارم که میفهمید از وقتی فهمیدم مری لیدی هست خودمو برای این روز اماده میکردم چه روز هایی که با پلک تمرین کردم و پلک هم همش میزد تو ذوقم خب بالاخره این روز فرا رسید و من باید باید از اون خ.و.ا.س.ت.گ.ا.ر.ی کنم استرس دارم و خیلی میترسم که اون اماده نباشه ولی بازم خودم رو خون سرد نشون میدم وقت فوت کردن کیک شد و مری کیکش رو که مامان و باباش درست کردن فوت میکنه همه هدیه های خودشون رو میدم نوبت به من میرسه من گفتم میدونیییییی مری : نکنه یادت رفته برام کادو بیاری 🙁 گفتم چی نه بابا مثل این که من این جشنو برات گرفتما مری: اره مرسیییییی گفتم ولی کدام اینجا نیست مری : کجاست ؟ ادری: گفتم واقعا دوست داری ببینیش مری: دل تو دلم نیست ادرین به بالای برج ایفل اشاره میکنه و میگه بانوی من میشه همراهیتون کنم تا اون بالا
مری: اره 😍 ادری تبدیل به کت میشه و مری رو بلند میکنه و به بالای برج ایفل میرن مری : وای ادرین اینجا اینجا خیلی قشنگه مری دور خودش میچرخه تا همه جارو ببینه که به جای خودش برمیگرده و میبینن ادرین جلوی پایش زانو زده ادرین : تبدیل به خودم شدم و جلوش زانو زدم و گفتم مرینت دوپنگ چنگ است با من ا.ز.د.و.ا.ج میکنی و حلقهای که خریده بودم رو رو به روش گرفتم مری : هنگ کرده بودم الان چی شد واییییییییییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا این بهترین روز من هست گفتم بلهههههههههههههههههه و همه جا رفت رو هوا و دست و جیغ من و ادرین همو 👩❤️💋👨 و بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم
وقتی از برج اومدیم پایین همه به ما تبریک گفتن و ما هم از همه تشکر کردیم ادرین همه رو برای کافه دعوت کرد به کافی شادی که اون نزدیک ها بود چند ماه بعد تو این چند ماه کار های عقد و عروسی رو انجام میدادیم فردا عروسی هست و من خیلی هیجان دارم امیدوارم فردا زود تر بیاد ادامه تو نتیجه هست ←
نتیجه 1
تو اتاق بودم همراه دخترا جشن شروع شده بود منم لباسی که با ادرین خریده بودیم رو پوشیدم خیلی بهم میاومد ( عکس اسلاید ) یه چند ساعتی از قبل از شروع تو این اتاق نشسته بودم تا دخترا منو ارایش کنند بد چند ساعت ارایش حسابی حوصلم سررفته بود که یهو یکی در زد درو باز کردن گفتن بابا هست رفتم دم در اره بابا بود تا منو دید گریه کرد منم گریم گرفت ولی خودمو کنترل کردم چون اگه گریه شدید میکردم ارایشم خراب میشد همین الانش هم خراب شد بچه ها ارایشم رو ترمیم کردند و من همراه پدرم و دخترا راهی سالن شدیم دخترا دامنم رو گرفته بودند و مانو با لباس عروس کوچولوش جلوم بود و با یه سبد پر از گلبرگ داشت منو نگاه میکرد تا ما وارد شدیم همه بلند شدن و برای ما دست زدن و مانو هم گلبرگ هارو روی سر ما میریخت من با چشم تا اخر سالن رو دنبال کردم و دیدم ادرین اون جا بود داشت با اون چشم های سبزش به من نگاه میکرد با پدرم به اونها نزدیک میشدیم تا رسیدیم وقتی رسیدیم ادرین دست منو گرفت منم دست اونو خیلی خوش حال بودم اونم همین طور پدر کلیسا شروع کرد به حرف زدن مرینت دوپنگ چنگ ایا سوگند میخورید که تا پای جان در پیش ادرین اجراست بمانید و در غم و شادی در کنار ایشان باشی و ایشان را تنها نگذارید و برای ادرین هم همین هارو گفت مری و ادرین باهم تا عمر دارم و تا جان در بدن دارم سوگند یاد میکنم که در غم و شادی دو پیش تو باشم ( رو به روی همدیگه هستن ) پدر : با قدرتی که به من داده شده من شما دونفر را ز.ن و ش.و.ه.ر اعلام میکنم و 👩❤️ 👨 ادرینا : همین تموم شد مری : خب نه بعدش تو اومدی تو زندگیمون و ادری : صدای یه فرشته میاد که وقت خوابش گذشته ادرینا: بابااااااااااااا من میخوام که یه داستان دیگه هم بشنوم بعد برم بخوابم مری : الان من کل زندگیمون رو برات گفتم بعد تو هنوز از داستان سیر نشدی ادرینا: نه من داستان موخوام باباش : باشه عزیزم بیا بریم که داستان منو پلک و بانو رو بگم ادرینا میپره بغل باباش و از مامان خداحافظی میکنه ادری : خدا حافظ بانوی من مری : خدا حافظ پیشی اره داستان ما هم اینجوری بود اما هنوز تموم نشده ادرینا تازه ۳ سالشه و تا بزرگ بشه کلی داستانه واسه خودش راستی یادم رفت بگم وقتی گلم رو پرتاب کردم افتاد دست داداشم و جولیکا اره خب اونم عروسی بعدی ما شدند و کلی خوش گذشت امید وارم داستان ما هم ادامه پیدا کنه مثل همه داستان ها که میگن به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند و ماهم همینطور امیدوار از دست نویسنده هم ناراحت نباشید و ببخشید که خیلی دیر پارت دادم امیدوارم که لایک کنید و دل منو خوشحال کنی مرسیییییییییییییییییییییییی تا یک داستان دیگه البته این زیاد طرفدار نداشت امید وارم اون یکی داشته باشه
نتیجه 2
تو اتاق بودم همراه دخترا جشن شروع شده بود منم لباسی که با ادرین خریده بودیم رو پوشیدم خیلی بهم میاومد ( عکس اسلاید ) یه چند ساعتی از قبل از شروع تو این اتاق نشسته بودم تا دخترا منو ارایش کنند بد چند ساعت ارایش حسابی حوصلم سررفته بود که یهو یکی در زد درو باز کردن گفتن بابا هست رفتم دم در اره بابا بود تا منو دید گریه کرد منم گریم گرفت ولی خودمو کنترل کردم چون اگه گریه شدید میکردم ارایشم خراب میشد همین الانش هم خراب شد بچه ها ارایشم رو ترمیم کردند و من همراه پدرم و دخترا راهی سالن شدیم دخترا دامنم رو گرفته بودند و مانو با لباس عروس کوچولوش جلوم بود و با یه سبد پر از گلبرگ داشت منو نگاه میکرد تا ما وارد شدیم همه بلند شدن و برای ما دست زدن و مانو هم گلبرگ هارو روی سر ما میریخت من با چشم تا اخر سالن رو دنبال کردم و دیدم ادرین اون جا بود داشت با اون چشم های سبزش به من نگاه میکرد با پدرم به اونها نزدیک میشدیم تا رسیدیم وقتی رسیدیم ادرین دست منو گرفت منم دست اونو خیلی خوش حال بودم اونم همین طور پدر کلیسا شروع کرد به حرف زدن مرینت دوپنگ چنگ ایا سوگند میخورید که تا پای جان در پیش ادرین اجراست بمانید و در غم و شادی در کنار ایشان باشی و ایشان را تنها نگذارید و برای ادرین هم همین هارو گفت مری و ادرین باهم تا عمر دارم و تا جان در بدن دارم سوگند یاد میکنم که در غم و شادی دو پیش تو باشم ( رو به روی همدیگه هستن ) پدر : با قدرتی که به من داده شده من شما دونفر را ز.ن و ش.و.ه.ر اعلام میکنم و 👩❤️ 👨 ادرینا : همین تموم شد مری : خب نه بعدش تو اومدی تو زندگیمون و ادری : صدای یه فرشته میاد که وقت خوابش گذشته ادرینا: بابااااااااااااا من میخوام که یه داستان دیگه هم بشنوم بعد برم بخوابم مری : الان من کل زندگیمون رو برات گفتم بعد تو هنوز از داستان سیر نشدی ادرینا: نه من داستان موخوام باباش : باشه عزیزم بیا بریم که داستان منو پلک و بانو رو بگم ادرینا میپره بغل باباش و از مامان خداحافظی میکنه ادری : خدا حافظ بانوی من مری : خدا حافظ پیشی اره داستان ما هم اینجوری بود اما هنوز تموم نشده ادرینا تازه ۳ سالشه و تا بزرگ بشه کلی داستانه واسه خودش راستی یادم رفت بگم وقتی گلم رو پرتاب کردم افتاد دست داداشم و جولیکا اره خب اونم عروسی بعدی ما شدند و کلی خوش گذشت امید وارم داستان ما هم ادامه پیدا کنه مثل همه داستان ها که میگن به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند و ماهم همینطور امیدوار از دست نویسنده هم ناراحت نباشید و ببخشید که خیلی دیر پارت دادم امیدوارم که لایک کنید و دل منو خوشحال کنی مرسیییییییییییییییییییییییی تا یک داستان دیگه البته این زیاد طرفدار نداشت امید وارم اون یکی داشته باشه
نتیجه 3
تو اتاق بودم همراه دخترا جشن شروع شده بود منم لباسی که با ادرین خریده بودیم رو پوشیدم خیلی بهم میاومد ( عکس اسلاید) یه چند ساعتی از قبل از شروع تو این اتاق نشسته بودم تا دخترا منو ارایش کنند بد چند ساعت ارایش حسابی حوصلم سررفته بود که یهو یکی در زد درو باز کردن گفتن بابا هست رفتم دم در اره بابا بود تا منو دید گریه کرد منم گریم گرفت ولی خودمو کنترل کردم چون اگه گریه شدید میکردم ارایشم خراب میشد همین الانش هم خراب شد بچه ها ارایشم رو ترمیم کردند و من همراه پدرم و دخترا راهی سالن شدیم دخترا دامنم رو گرفته بودند و مانو با لباس عروس کوچولوش جلوم بود و با یه سبد پر از گلبرگ داشت منو نگاه میکرد تا ما وارد شدیم همه بلند شدن و برای ما دست زدن و مانو هم گلبرگ هارو روی سر ما میریخت من با چشم تا اخر سالن رو دنبال کردم و دیدم ادرین اون جا بود داشت با اون چشم های سبزش به من نگاه میکرد با پدرم به اونها نزدیک میشدیم تا رسیدیم وقتی رسیدیم ادرین دست منو گرفت منم دست اونو خیلی خوش حال بودم اونم همین طور پدر کلیسا شروع کرد به حرف زدن مرینت دوپنگ چنگ ایا سوگند میخورید که تا پای جان در پیش ادرین اجراست بمانید و در غم و شادی در کنار ایشان باشی و ایشان را تنها نگذارید و برای ادرین هم همین هارو گفت مری و ادرین باهم تا عمر دارم و تا جان در بدن دارم سوگند یاد میکنم که در غم و شادی دو پیش تو باشم ( رو به روی همدیگه هستن ) پدر : با قدرتی که به من داده شده من شما دونفر را ز.ن و ش.و.ه.ر اعلام میکنم و 👩❤️ 👨 ادرینا : همین تموم شد مری : خب نه بعدش تو اومدی تو زندگیمون و ادری : صدای یه فرشته میاد که وقت خوابش گذشته ادرینا: بابااااااااااااا من میخوام که یه داستان دیگه هم بشنوم بعد برم بخوابم مری : الان من کل زندگیمون رو برات گفتم بعد تو هنوز از داستان سیر نشدی ادرینا: نه من داستان موخوام باباش : باشه عزیزم بیا بریم که داستان منو پلک و بانو رو بگم ادرینا میپره بغل باباش و از مامان خداحافظی میکنه ادری : خدا حافظ بانوی من مری : خدا حافظ پیشی اره داستان ما هم اینجوری بود اما هنوز تموم نشده ادرینا تازه ۳ سالشه و تا بزرگ بشه کلی داستانه واسه خودش راستی یادم رفت بگم وقتی گلم رو پرتاب کردم افتاد دست داداشم و جولیکا اره خب اونم عروسی بعدی ما شدند و کلی خوش گذشت امید وارم داستان ما هم ادامه پیدا کنه مثل همه داستان ها که میگن به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند و ماهم همینطور امیدوار از دست نویسنده هم ناراحت نباشید و ببخشید که خیلی دیر پارت دادم امیدوارم که لایک کنید و دل منو خوشحال کنی مرسیییییییییییییییییییییییی تا یک داستان دیگه البته این زیاد طرفدار نداشت امید وارم اون یکی داشته باشه
نتیجه 4
تو اتاق بودم همراه دخترا جشن شروع شده بود منم لباسی که با ادرین خریده بودیم رو پوشیدم خیلی بهم میاومد ( عکس اسلاید ) یه چند ساعتی از قبل از شروع تو این اتاق نشسته بودم تا دخترا منو ارایش کنند بد چند ساعت ارایش حسابی حوصلم سررفته بود که یهو یکی در زد درو باز کردن گفتن بابا هست رفتم دم در اره بابا بود تا منو دید گریه کرد منم گریم گرفت ولی خودمو کنترل کردم چون اگه گریه شدید میکردم ارایشم خراب میشد همین الانش هم خراب شد بچه ها ارایشم رو ترمیم کردند و من همراه پدرم و دخترا راهی سالن شدیم دخترا دامنم رو گرفته بودند و مانو با لباس عروس کوچولوش جلوم بود و با یه سبد پر از گلبرگ داشت منو نگاه میکرد تا ما وارد شدیم همه بلند شدن و برای ما دست زدن و مانو هم گلبرگ هارو روی سر ما میریخت من با چشم تا اخر سالن رو دنبال کردم و دیدم ادرین اون جا بود داشت با اون چشم های سبزش به من نگاه میکرد با پدرم به اونها نزدیک میشدیم تا رسیدیم وقتی رسیدیم ادرین دست منو گرفت منم دست اونو خیلی خوش حال بودم اونم همین طور پدر کلیسا شروع کرد به حرف زدن مرینت دوپنگ چنگ ایا سوگند میخورید که تا پای جان در پیش ادرین اجراست بمانید و در غم و شادی در کنار ایشان باشی و ایشان را تنها نگذارید و برای ادرین هم همین هارو گفت مری و ادرین باهم تا عمر دارم و تا جان در بدن دارم سوگند یاد میکنم که در غم و شادی دو پیش تو باشم ( رو به روی همدیگه هستن ) پدر : با قدرتی که به من داده شده من شما دونفر را ز.ن و ش.و.ه.ر اعلام میکنم و 👩❤️ 👨 ادرینا : همین تموم شد مری : خب نه بعدش تو اومدی تو زندگیمون و ادری : صدای یه فرشته میاد که وقت خوابش گذشته ادرینا: بابااااااااااااا من میخوام که یه داستان دیگه هم بشنوم بعد برم بخوابم مری : الان من کل زندگیمون رو برات گفتم بعد تو هنوز از داستان سیر نشدی ادرینا: نه من داستان موخوام باباش : باشه عزیزم بیا بریم که داستان منو پلک و بانو رو بگم ادرینا میپره بغل باباش و از مامان خداحافظی میکنه ادری : خدا حافظ بانوی من مری : خدا حافظ پیشی اره داستان ما هم اینجوری بود اما هنوز تموم نشده ادرینا تازه ۳ سالشه و تا بزرگ بشه کلی داستانه واسه خودش راستی یادم رفت بگم وقتی گلم رو پرتاب کردم افتاد دست داداشم و جولیکا اره خب اونم عروسی بعدی ما شدند و کلی خوش گذشت امید وارم داستان ما هم ادامه پیدا کنه مثل همه داستان ها که میگن به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند و ماهم همینطور امیدوار از دست نویسنده هم ناراحت نباشید و ببخشید که خیلی دیر پارت دادم امیدوارم که لایک کنید و دل منو خوشحال کنی مرسیییییییییییییییییییییییی تا یک داستان دیگه البته این زیاد طرفدار نداشت امید وارم اون یکی داشته باشه
ممنونم از همه🙃
عالی و قشنگ
مرسیییی 💜
کارت عالیه آجی
عالیــــــ
مرسیییی🌹
چرا تو نتیجه زدی عکس اسلاید؟🤣😐
منظورم عکس تست هست 😐
آهان