
سلام🥰 زیاد وقتتو نمیگیرم👌

اتاق ا.ت}} از خواب پریدم.بازم همون کابوس لعنتی. فکر کنم بازم جیغ و داد کردم.با باز شدن یهویی در به سمت در برگشتم که با چهره نگران پسرا مواجه شدم.یه لبخند تلخ زدم که انگار اتفاقی نیوفتاده .اما انگار ولکنم نبودن._ فک نکن با اون قیافه ولت میکنیم میریم.+خب که چی😒میخوای چیکار کنی🙄×هیچی فقط پیش خواهرمون از این به بعد میخوابیم همین😏+جااااان😶چی میگی جونگ کوک. +چانیول تو هم ؟؟؟_اره+😤😤 حالا کجا میخوابید×رو تخت پیش تو ×جونگ کوکککککک. خلاصه همه رو تخت خوابیدیم.(اهم اهم منحرفان عزیزم😌اینا خواهر برادرن لطفا فکرای اهم اهم نکنید لطفا ☺)

از خواب بیدار شدم. پسرا نبودن. حتما دارن کارا رو انجام میدن.یه دوش گرفتمو لباسامو پوشیدم.( استایل فرودگاهی ا.ت👆👆) یه کافی خوردمو آماده شدم. چمدونم رو بستم و کارامو انجام دادم.داشتم اسلامو که آخرین چیزی بود از بابام واسم مونده بود رو نگاه میکردم بجز اون یه گردنبند که مامانم میگفت هیچ وقت از گردنم در نیارم بود.چرا یه همچین چیزی رو باید بهم میگفتم.با صدای در به خودم اومدم جونگ کوک بود.گفت وقت رفتنه.از پله ها پایین اومدم.

استایل کوک👆👆...به سمت ماشین حرکت کردیم. احساس عجیبی داشتم. قراره انتقام بگیرم و کلی کاره دیگه...اما بازم.......اهههه ولش کن .جالب اینجاست که پسرا به حرفم گوش کردن...سوار ماشین شدیم.تموم مدت بینمون سکوت حاکم بود. رسیدیم.

استایل چانیول 👆👆داشتم از ماشین پیاده می شدم که صدای گریه و جیغ و داد اومد.به سمت صدا حرکت کردم.پسرام پشت سرم اومدن.یه مرد گولاخ داشت یه زن بیچاره رو میزد.به پسرا اشاره کردم که برن پیش دختر کوچولو.به سمت مرده هجوم بردم تا میخورد زدمش. تا حدی که کلا بیهوش شد.از رو مر مرده بلند شدم.به سمت زنه حرکت کردم.دستمو سمتش بلند کردم. اولش ترسید ولی بعدش دستمو گرفتو بلند شد. به محض بلند شدن یه تعظیم کوتاه کرد و به سمت دخترش رفت.

ماشین ا.ت👆👆 ناظر جونم منتشر کن 💖💖.....لایک کامنت هرگز نشه فراموش 🥰🥰🥰 بقیش نتیجه(واقعا بقیش تو نتیجه چون اسلاید کم اومد تو نتیجه نوشتم))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مرسی . داستانت خیلی جذاب لطفا ادامه بده .
مرسی از این انرژی مثبت
حتما
من مانده ام تنهای تنهاااااااااااااااااا
آقا خیلی داستان خوبه
اصلا نمیشه با حرف گفتش
حتما
حتما
حتما
حتما
حتما..ادامه بده ☺️
ممنون بابت این انرژی مثبت
به خاطر تو ام که شده ادامه میدم🥰
مرسییییییییییییییییییییی😁🥰