لایک و کامنت یادت نره 🌟
هعی...چه زود گذشت:)💔.... بعد از این(انتخاب!💔)رو میزارم امیدوارم خوشتون بیاد ❤️ لایک یادتون نره:)❤️تو ماشین نشستم درو بستو اومد نشست رو صندلی راننده و درو بست و نگاهم کرد و گفت:حالتچطوره؟..بهتری؟..»می دونستم میخواد بحثو عوض کنه گفتم:«کیون سوک چیشد؟..میخوام ببینمش»سرشو انداخت پایین و گفت:«ا/ت...کیون.....خودت که باید بهتر بدونی مُرده...دکترا گفتن قبل از اینکه برسه بیمارستان تموم کرده بود... واقعا متاسفم..»اشک تو چشمام حلقه زده بود با دستم حلش دادمو گفتم:«چ...چی؟...چرا دروغ میگی این..چرتو پرتا چیه که میگی؟...م.. مگه خودت نگفتی که خوب میشه؟...با توعم نگاهم کن..»بعد با دستم سرشو آوردم بالا رو بروی خودم و گفتم:«چ..چرا دروغ میگی؟اون ..اون زندس...خودت گفتی خوب میشه...آ..آره خودت گفتی..»تاقطت نیاوردمو زدم زیر گریه و با دستام صورتمو گرفتم..تهیونگ:«ا/ت...ا/تت با توعم...دوباره گریه نکن...اینجوری پیش بره چشماتو از دست میدیا ببین چقدر گریه کردی...اصلا آره زندس حالا گریه نکن...ببینمت ا/ت...چشمای قشنگت رو عضیت نکن دیگه..»(از زبون جولیا)..داشتم میزدم بهشون یکمه دیگه مونده بود تا انجامش بدم یهو پسره ی احمق خودشو انداخت وسط زدم به اون...دستمام میلرزید از ترس گازشو گرفتم رفتم جلو در خونه دکتر...ح..حالا چی بهش بگم؟..گریم گرفت.من چیکار کردم؟..من دارم چیکار میکنم؟...سرمو چند بار زدم رو فرمون بعدش با دستم سرمو گرفتمو و تکیه دادم به صندلیم و گفتم:«ح..حالا چه غلطی کنم؟..»یهویه فکری زد به سرم اشکامو پاک کردمو در ماشینو باز کردمو پیاده شدمو در زدم درو باز کرد رفتم تو و درو بستم با خوشحالی نشسته بود رو مبل گفت:«چیشد؟:)...تو نستین؟...می دونستم که میتونین...امم کیون کو؟...کیوننن»سرمو انداختم پایینو با گریه گفتم:«ن..نتونستیم 💔...شکست خوریدیم..»لبخندی که روی لبش بود پاک شد و گفت:«یعنی چی؟..چراااا؟...خب اشکال نداره با کیون یه نخشه دیگه میکشیم حالا چرا اینجوری هستی؟... شکست خوردیم دیگه همه میخورن..»سرمو بالا کردم همینطور که داشتم گریه میکردم نگاهش کردمو گفتم:...کیون نیست که دیگه باهاش نخشه بکشین مُرد💔..»با این حرفم از جاش بلند شدو گفت:«چ...چی؟مُ..مُرد 💔..چچراچطوری؟...»جولیا:«نخشه داشت خوب پیش میرفت باهم داشتن از خیابون رد میشدن (کیون و ا/ت) رفتم به ا/ت بزنم یهو ا/ت کیونو حل دادو خودش پرید کنار!!... نتونستم ترمز بگیرمو..»اومد جلو با عصبانیت زد تو گوشم و گفت:«تو میدونی چیکار کردی؟..حالا من چیکار کنم دختره ی احمق...»جولیا:«تخصیر من نبود ا/ت اون حلش داد..»دکتر:«هیییس هیچی نگو فقط گمشو از جلو چشمام برو تا خودم بهت زنگ بزنم..»درو باز کردمو رفتم بیرون ،(از زبون دکتر)....باورم نمیشد..آخه چرا؟...چرا یهو باید اینجوری شه؟...ا/تتتتت...ا/تتت میدونم باهات چیکار کنم...گوشیو گرفتمو زنگ زدم به رئیس...(از زبون ا/ت)...تهیونگ با حرفاش سعی در آروم کردنم داشت...یکمی با حرفاش آروم شدم..شب ساعت ۱۰رسوندم خونه جلو در بودیم..تهیونگ:«گریه نکن باشه؟...ببین بعضی روزا زندگی هرچی بدبختیه رو سرت میاره..مهم اینکه تاقط بیاری..من می دونم تو اونقدر قوی هستی که دووم بیاری:)...حرفامو یادت نره...»اومدم از ماشین پیاده شم که دستمو گرفت با چشمایی که اشک توشون حلقه
زده بود نگاهش کردم داشت با التماس نگاهم میکرد و گفت:«ا/ت...گریه نکنیا...اصلا میخوای بیام پیشت؟...»ا/ت:«ب..باشه نمیخواد میخوام تنها باشم..»بعد در ماشینو بستمو رفتم تو خونه و درو بستم..با بی حوصلگی لباسمو عوض کردمو رفتم رو مبل نشستم و عکسایی که با کیون تو چند وقتی که باهاش بودم گرفته بودم رو تو گوشیم تماشا میکردم :)... همزمان با عکسا حرفایی روهم که بهم زده بود تو گوشم پلی میشد..چ..چی میشد زودتر بهم میگفتی برادرمی؟...همش تقصیر من بود...کاشکی ماشین به من میزد...اگر.. اگر میرفتم کنار الان زنده بود...جولیا درست میگه من قاتلم..قاتل...»(یه ما بعد از زبون تهیونگ)...ا/ت تو این یه ماه نه کمپانی اومده بود نه بیرون اومده بود از خونش..جواب پیاما و زنگ هامم به زور میداد...هیچ اتفاق مشکوکی هم نیوفتاده بود!فکنم از کشتن مون منصرف شدن!..بعد از تمرین رفتم پیش ا/ت..زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو و درو بستم خونه شو سیاه کرده بود 💔...پرده هارو کشیده بودو جلوی نور خورشیدو گرفته بود روی مبل هاش پارچه سیاه کشیده بود...نگاه کردم دیدم خودشم کنار مبل روی زمین نشسته....تهیونگ:«سلام چرا اینجوری کردی خونتو؟سیاه؟..پرده رو بده کنار دلم گرفت»بعد رفتمو پرده رو یکمی دادم کنار تا نور بیاد تو خونه گفت:«سلام..پرده رو دست نزن درستش کن...خونمو مثل زندگیم کردم سیاه:)..آدم وقتی هیچکس رو نداشته باشه همه رو از دست داده باشه زندگیش مگه بهتر از اینم میتونه باشه؟»تهیونگ:«اه...ا/ت باز که تو داری حرف خودتو میزنی...من پس فکنم اینجا بوقم:|..مگه نگفتی من زندگیتم ببین منو تو میتونیم باهم خوشبت شیم فقط اگر تو بخوای حله:)...اینو بدون حتی اگر همه تورو ترکت کنن من هیچ وقته هیچ وقت ترکت نمی کنم اینو بدونو دیگه نگو من تنها عم...چون ناراحت میشم..عروسکم:)..»بعد رفتم جلوش نشستمو گفتم:«این یه ماهی که نیومدی کمپانی اصلا حالو هوای تمرین کردنو ندارم اصلا حال کمپانی رفتنو ندارم:|...ا/ت..ببین منو...»نگاهم کرد تهیونگ:«..انقدر خودتو زجر نده تا کی میخوای تو خونه بشینی؟...تو این یه ماه هرچی زنگ زدم پیام دادم که بیای بیرون نیومدی حالا حضوری اومدم اسرار کنم:|...بیا بریم بیرون افسردگی میگیری دمه کیریسمس :| ۱ماه بیشتر نمونده...من زنه افسرده نمیخوام..»با حرفم خندش گرفت باهم خندیدیم بلند شدمو دستمو طرفش دراز کردم گفت:«نکه خودت افسرده نیستی...»بعد دستمو گرفت و بلند شد تهیونگ:«برو لباساتو عوض کن جلو در منتظرتم شیطون..»بعد درو باز کردمو رفتم بیرون چندقیقه بعد ا/ت هم اومد یه شالو کلاه خردلی با پالتو شکلاتی و شلوار مخملی سیاه و بلیز سیاه آستین بلد پوشیده بود رفتیم کافه ایکه آخرین بار اونجا ا/ت حالش بد شد:/...رفتیمو سر جامون نشستیم هر دومون قهوه سفارش دادیم رو کردم به ا/تو با خنده گفتم:«یادت میاد آخرین بار...اینجا 😂م.ست بودی 😂..»به دورو برش نگاه کردو خم شد اومد جلو توو گفت:«مرگ:|..آروم بخند...حالا یه بار اینکارو کردما:||..برات دارم وایسا حالا..»تهیونگ:«اوه اوه ا/ت خشمگین میشوددد»یهو دیدم با پاش کوبید تو پام و خندید پوکر نگاهش کردمو گفتم«خشمت این بود..دردم نیومد»
ا/ت:«کاری نکن این قهوه رو بریزم روتا داغه داغه»تهیونگ:«اوه شت...نه نه باشع..»بعد ساکت شدمو قهوه امو خوردم...چند لحظه بعد باهم زدیم زیر خنده ا/ت تهیونگ:«چه کیوت شدی...چییی الان تو جمله منو گفتیی»بعد از خوردن قهوه امون رفتیم بیرون مغازه پیاده روی همینطور که کنار هم دستای همو گرفته بودیمو داشتیم پیاده روی میکردیم یهو برف شروع به باریدن کرد! یهو ا/ت انگار زوق زده شد!باتعجب بهش نگاه کردمو گفتم:«برفه دیگه چرا زوق میکنی؟😐😂..»ا/ت:«آخه میدونی میگن اولین برف سالو با هرکسی ببینی یعنی تو ماله اونی و هیچکس نمیتونه جداتون کنه...و اینکه آرزو کن برا آورده میشه:)..» تهیونگ:«عه..نمی دونستم...ولی تو برف ندیده هم باید میدونستی ماله همیم:|««خب ب..باشه»بعد چشمامو بستمو آرزو کردم بعد از چندقیقع چشمامو باز کردم نگاه کردم ا/ت نبود:|...ا/ت:«برگرد!»تا برگشتمو یه گوله برفی خورد تو صورتم..ا/ت:«آرههه..خورد به هدف...هیچ وقت انقد خوشحال نبودمم..»با دستم صورتمو پاک کردمو گفتم:«الان خوشحالی رو نشونت میدممم...»ا/ت:«ای وای..»بعد خندیدو در رفت...(یه هفته بعد) از زبون ا/ت:..تو این یه هفته که گذشت بیشتر مواقع باهم بودیم حالم خیلی بهتر شده بود...انگار زندگی داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد...تازه داشتم به حرف های اون روز تهیونگ که یه روزی زندگی روز های خوشش رو برامون میاره پی میبردم:)...امروز تصمیم گرفتم بعد از ۱ماهو ۱هفته ای مرخصی برگردم سر کار...یه شلوار و لباس سیاه با هودیه سیاهم پوشیدمو موهامو باز گذاشتم و یه آرایش ملایمی کردمو راه افتادم سمت کمپانی چند دقیقه بعد رسیدمو رفتم جلو در اتاق دکتر در زدم_:«..ب..بفرمایید»صداش یه حالتی بود انگار داشت گریه میکرد رفتم تو و درو بستم خم شدمو گفتم:«س..سلام»بهم نگاه نکرد جواب سلامم هم نداد فقط گفت دوره آموزشت تموم شده یه ماه دیگه کیریسمسه سرم شلوغه تو این ۲ماهه نمی تونم مدرکت رو بنویسمو کامل کنم می افته بعد از کریسمس یعنی ۳ماه دیگه مشکلی نیست که؟...»+:«خیردکتر..» _:«اینارو ببر بزار تو اتاق درمان من حالم زیاد خوب نیست میرم خونه تو جای من
افتادم سمت کمپانی چند دقیقه بعد رسیدمو رفتم جلو در اتاق دکتر در زدم_:«..ب..بفرمایید»صداش یه حالتی بود انگار داشت گریه میکرد رفتم تو و درو بستم خم شدمو گفتم:«س..سلام»بهم نگاه نکرد جواب سلامم هم نداد فقط گفت دوره آموزشت تموم شده یه ماه دیگه کیریسمسه سرم شلوغه تو این ۲ماهه نمی تونم مدرکت رو بنویسمو کامل کنم می افته بعد از کریسمس یعنی ۳ماه دیگه مشکلی نیست که؟...»+:«خیردکتر..» _:«اینارو ببر بزار تو اتاق درمان من حالم زیاد خوب نیست میرم خونه تو جای من وایسا..»بعد بلند شد روپوشش رو در آوردو کیفشو گرفتو رفت 😐...اصلا بهم نگاه نمیکرد نگاهمم میکرد با خشمو نفرت نگاه میکرد..من مگه چیکارش کردم؟:/...دارو هایی که روی میزش بود رو گرفتمو رفتم اتاق در مان گذاشتمو برگشتم درشو بستمو دوباره رفتم اتاق دکتر سرجاش نشستمو یکمی با گوشیم ور رفتم یهو یکی در زد خودمو جمعو جور کردمو گفتم:«بفرمایید»در باز شد سوفی بود اومد تو وگفت:«لطفا هرچه زودتر برید اتاق تمرین باهاتون کار دارن😑»بعد رفت بلند شدمو رفتم طبقه بالا اتاق تمرینو پیدا کردمو در زدمو درو باز کردمو رفتم تو خم شدمو سلام کردم عه همه شون اینجان پس باهام تمرین میکنن:/نمی دونستم-_-..جین:«امدن بچهها..سلام...»بعد همه شون خم شدن..تهوینگ:«ا/ت برو رو صندلی بشین:)..»ا/ت:«باشه ولی میشه بگین برای چی منو صداکردین؟:/..»تهیونگ:«بشین برات میگم:)»رفتم نشستم رو صندلی و نگاهشون کردم تهیونگ:«امم...رقصه کریسمسه مون به یه جاش رسیدیم بین دو حرکتش موندیم:|...یعنی چطوری بگم..»کوک:«نمی دونیم این حرکتو بریم آخرش یا اونو..» تهیونگ:«آفرین..خب منم ازاونجایی که سلیقه
ات عالیه گفتم تو بیای نظر بدی اگه..اگه زحمتت نیست:)..»خندم گرفت یکم خندیدم وگفتم:«م. .من...آخه نمی دونم واقعا سلیقه ام خوبه؟..»همه شون باهم:«آره!..از تیپ هایی که میزنی میشه فهمید!..»ا/ت:«باوشه..» نامجون:«پس بریم یه بار رقصو از اولش انجام بدیم..»...(چندقیقع بعد)جیهوپ:«وتمام»ا/ت(با خوشحالی و دست زدن):«عالی بود..»تهیونگ:«مرسی..حالا اون تیکه آخرشو قلب درست کنیم گروهی یا تکی درست کنیم..»ا/ت:«امم نمیدونم ولی بنظرم تکی درست کنید به شکل های مختلف...بعد موقع ایکه خواستین برین روسن خواست آهنگ شروع شده قلب گروهی درست کنید:) ..بنظرم اینجوریبهتره..»نامجون:«آره آره..عالیه مرصی»شوگا:«خب من اینجوری درستمیکنم..»جیهوپ:«نچ نچ تو اینجوری کن..»...خندم گرفت بلند شدم برگردم برم تو اتاق دکتر که تهیونگ گفت:«ممنون ا/ت :)..»چشمک زدمو گفتم:«خواهش ..»بعد رفتم بیرونو درو بستمو رفتم طبقه پایین تو اتاق..(۲هفته بعد)...صبح با صدای ساعتم بیدار شدم بعد از صبحونه رفتم جلو تقوم..اَاااا..۳روز دیگه کیریسمسهههه جانممم چه زود گذشت:|||...یهو گوشیم زنگ خورد دکتر بود جواب دادم:الو سلام دکتر..دکتر:..سلام امروز و فردا و پس فردا رو نمیخواد بیای سر کار ۳روز دیگه کنسرته اون روز بیا ساعت ۵..یادت نره!...»بعد قطع کرد...همون موقع رو تقویم تو همون روز نوشتم..ساعت ۵ کنسرت..دیگه یادم نمیره بعد رفتمو نشستم جلو تلویزیون..(غروب).. تهیونگ بهم زنگ زدو گفتش که باهم بریم بیرون حاضر شدمو رفتم دمه در بعد از چندقیقع سرو کلش پیدا شد ا/ت:«سلام این چیه پوشیدی؟سرما میخوری:/..سردت میشه..»تهیونگ:«سلام...نه بابا 😂...من همیشه از این تیپا میزنم:|..نچ سردم نمیشه خانم خانوماا..»بعد ماشینو روشن کرد...کلاهشو برداشتم گذاشتم رو سر خودم بعد از تو آیینه نگاه کردم خودمو ا/ت اوه چه بهم میاد 😌 ..»نگاهم کردو گفت:«اوه یس باشه براتو...»خندم گرفت کلاهمو گذاشتم سرش...ا/ت:«واایی چقدر دختر شدی..اصلا بهت نمیاد..»کلاه رو از روی سرش بر داشت و گذاشت سر من..تهیونگ:«ولی به تو خیلی میاد...»بعد راه افتاد سمت بیرون شهر تو راه کلی باهم حرف زدیمو خندیدیم چندقیقه بعد رسیدیم به یه جای سرسبز از ماشین اومدیم پایین ا/ت:«واووو چه جای قشنگی..خیلیخوشگله»تهیونگ:«الان خورشید غروب کنه قشنگ تر هم میشه..بیا»بعد دستمو گرفت باهم از تپه بالا رفتیم و نشستیم روی چمنا...ا/ت:«واووو چقدر اینجا از این بالا قشنگه...ولی میترسم بیوفتم پایین زیادی بلنده..»بعد رفتم بغل تهیونگ خندیدو گفت:«منم اول میترسیدم بیوفتم..ا/ت...قول میدی که تا ابد کنارم بمونی؟دوست ندارم هیچ وقت از دستت بدم:)...این لحظه رو همیشه یادت بمونه..»ا/ت:«معلومه که یادم میمونه...چشم قول میدم کنارت بمونم تا ابد»بعد موهامو دادم پشت گوشم داشت با بخند نگاهم میکرد یهو گفت:«اوه داره غروب میکنه اونجارو»بعد با دستش خورشیدو نشون داد بر گشتم نگاه کردمو گفتم:«واوووو این...این قشنگ ترین چیزی زندگیم بود که تا حالا تو عمرم دیدم....ممنونم ازت..»تهیونگ:«پس من قشنگ ترین چیه زندگیتم•-•..»ا/ت:«تو...ت..تو»برگشتم نگاهش کردم داشت با نگاه مظلومانه و کیوتی نگاهم میکرد...ا/ت:«تو قشنگ ترین و جذاب ترین مردی هستی که تاحالا تو زندگیم دیدمش..»تهیونگ:«خب خیالم راحت شد »بعد دستاشو زد زیر سرشو دراز کشید رو چمنا دوباره به دیدن غروب خورشید مشغول شدم یه چیزی تو گلوم مونده بود که میخواستم بهش بگم...نمی دونستم موافقت میکنه یا نه دلمو زدم به دریا و همینطور که داشتم غروب آفتاب رو
تا اینکه خودت گفتی...عاشقتم ا/ت:)»ا/ت:«اما طرفدارت چی؟..» کیریسمس یه جوری بهشون میگم.. راستی در موردت به خوانوادم گفتم هیچ مشکلی ندارن:)...»ا/ت:«اوه یه:)..»..شب بعد از شام تو رستوران از تهیونگ خداحافظی کردمو پیاده برگشتم خونه هرچی اصرار کرد قبول نکردم میخواستم یکمی قدم بزنم تنهایی..چند دقیقه بعد رسیدم خونه انقدر خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد...((۳روز بعد/روز کنسرت))...بخاطر اینکه شب دیر خوابیده بودم صبح دیر پاشدم به زور پاشدم نگاه کردم دیدم ساعت ۱عه..با بی حوصلگی بلند شدم رفتم دست شویی و بعدش موهامو شونه کردم بستم و رفتم صبحونه که نه ظهرونه خوردمو خونه رو یکم مرتب کردم بعدش رفتم سراغ گوشی و تلویزیون...اصلا حواسم به ساعت نبود یهو متوجه شدم ۴و نیمه ای واییی سریع بلند شدم یه سیوشرت سفید مخملی مو با شلوار سیاهمو پوشیدمو یه آرایش ملایم کردمو موهامو باز گذاشتمو شال و کلاه آبی مو سرم کردمو رفتم کمپانی خوش بختانه به موقع رسیده بودم تازه ماشینا رو آورده بودن که سوارشن برن...رفتم کنار اتاق دکتر وایسادمو به بقیه که درحال رفتو آمد بودنو تماشا میکردم یهو دکتر از اتاقش با یه قهوه تو دستش اومد بیرون بهش سلام کردم دکتر:«سلام چرا اینجا جلو راه وایسادی کم دختره ی زشت؟ برو سوار اون ون عقبیه سمت چپه شو...»بعد رفت رفتم سوار اون ونه شدم چندقیقه بعد چند نفر دیگه هم سوار شدن با وسایلاشون و ون حرکت کرد...از زبون دکتر:..بعد از اینکه ا/ت رفتو سوار ون شد رفتمو سوار ونی که اعضا میخواستن باهاش برن شدم قهوه ای که تو دستم بود رو گرفتمو پودری که دیشبرئیس بهم داده بود رو ریختم توش و هم زدم اون دفعه داشت نخشم عملی میشد پودره رو تو ماشین تو آب میوه عه بهش داده بودن فقط داره عه مونده بود برای کشتنش اگر ا/ت نمی اومد می تونستم بهش بزنم...این فرصت رو نباید دیگه از دست بدم فرصت آخرمه...جولیا ی احمق که گفت دیگه من نیستمو کشید کنار خودم باید تمومش کنم...بعد از هم زدن قاشق رو از توش در آوردمو گذاشتم توی دستمال تو جیبم یهو سروصداشون اومدو..اومدن تو ماشین نشستنو سلام کردن تهوینگ رو بروی من نشسته بود..رو کردم بهشونو گفتم:«تو رقص زیاد به خودتون فشار نیارین..شنیدم رقص امسالتون از رقص های سال قبلتون عالی تره...امیدوارم موفق باشید..»بعد لبخنده مسخره ای زدم شروع کردن به تشکر کردن بعد از تشکراشون وقتش بود قهوه رو بدم بهش...قهوه رو گرفتم سمتشو گفتم:«بفرمایید..»تهیونگ:«نه ممنون نمیخورم..» دکتر:«بگیر بخور تعارف نکن...»تهیونگ:«نه ممنون گفتم که نمی..»جین:«بگیر سریع بخور دیگه رسیدیم:|..»تهیونگ:«اه..باشه..م..ممنون»از زبون تهیونگ:..قهوه رو ازش گرفتمو خوردم مزش انگار مثل همیشه نبود چند بار مزه مزه کردم نه واقعا مثل همیشه نبود اومدم بهش بگم که رسیدیم در باز شدو رفتن پایین بلند شدم داشتم میرفتم پایین یهو انگار سرم گیج رفت کوک دستموگرفت..کوک:«حالت خوبه؟»تهیونگ:«آره خوبم فقط یهو سرم گیج رفت چیزی نیس..»بعد باهم از در پشتی رفتیم تو نگاه کردم دیدم ا/ت زودتر از ما اومده کنار در وایساده بود تا منو دید اومد سمتم ((بزن نتیجه))
نتیجه 1
و گفت:«سلام چطوری؟..برای لباس عوض کردن باید برین اونجا...» تهیونگ:«سلام خوبم تو چطوری آهان مرصی اوکی..» ا/ت:«خوبم مرصی خواهش موفق باشی:).. »تهیونگ:«میتوو..»بعد یه چشمک زدمو خندش گرفت رفتم تو اتاق بعد از عوض کردن لباسم همراه با اعضا رفتیم رو سن و آهنگ و رقص مونو داشتیم اجراع میکردیم با گوشه چشمم نگاه کردم دیدم ا/ت هم اون کنار صحنه وایساده و داره نگاه میکنه لب خندو تلاشم برای بهتر اجراع کردن بیشتر شد...آخرای آهنگ و رقص مون بود که سرم همش داشت گیج میرفت حالت تهوع گرفته بودم نفسم درست بالا نمی اومد فقط ۲تا حرکت دیگه مونده بود که تموم شه..یهو افتادم رو زمین شوگا که کنارم وایساده بود بلندم کرد به زور بلند شدمو آخرین حرکت هم رفتم و با دستم قلب درست کردم صدای تشویق تماشا گرا و از پله سن پایین رفتنم آخرین چیزی بود که متوجه شدم!...از زبون ا/ت:..اجرا شون فوق العاده بود وایساده بودم که تموم شده تا به تهوینگ برای اجراشون بگم یهو آخراش بود که انگار حالش بد شده بود افتاد زمین رو صحنه بعد بلند شد با دکتر رفتیم کنار صحنه دمه پله ها وایسادیم که اومد سریع ببریمش اجراع که تموم شد کوک داشت بهش کمک میکرد و میاوردش سمت ما بعد از اینکه آوردش دادش به ما ولش کرد رفت دوباره رو صحنه هنوز تبریک گفتنشون مونده بود..تهیونگ داشت از پله ها می اومد پایین که افتاد و از هوش رفت چند نفری گرفتن بردنش تو یه اتاق دکتر هم سریع رفت باهاش رفتم ببینم که داره چیکار میکنه گفت:«آخ..کیفمو یادم رفت همه وسایلای پزشکیم توشه برو از رخت کن بیارش..»ا/ت:«چ..چشم»بعد بلند شدم از اتاق رفتیم بیرون دیدم اعضا هم دارن میان پایین..از صحنه کوک اشاره کرد که تهیونگ کجاست گفتم:«تو اتاقه دکتر بالا سرشه نگران نباشید برید استراحت..»بعد رفتم توی اتاق رخت کن گشتمو کیف دکترو پیدا کردم گرفتم داشتم به سرعت میرفتم سمت اتاقی که دکتر و تهیونگ توش بود میرفتم جلو در بودم اومد برم تو که دیدم یه بطری دست دکتره که موادشو ریخت توی آمپول دقت کردم به بطریه عه... اینک...اینکه همون بطریه اون روزیه!!.تا اومد آمپول رو بزنه به تهیونگ که با عصبانیت رفتم تو اتاقو داد زدم:داری چیکارمیکنی؟..»ترسید حول شد با م ن م نگفت:«آ...هی..هیچی...ببینم کیفو آوردی؟بده ببینمش..»ا/ت:«تا نگی داشتی چیکار میکردی کیفو نمیدم.... میخواستی اون آمپولو بزنی بهش آره؟...ببینم اون آمپوله چیه؟....بعد رفتم جلو و شیشع دارو رو برداشتمو خوندم این اینکه بزنه به انسان...ا...میخواستی میخواستی...یهو یاد حرف کیون افتادم (م..میخوانبکشنتون..)...پس تویی...باید..باید از همون اول میفهمیدم..»دکتر از جاش بلند شدو با حرص گفت:«آره میخوام بکشمتون هم تورو هم اینو...حالا که دیر فهمیدی..»بعد اومد کنارم یکم رفتم عقب ا/ت:«چطور؟»با اون داریی که به خوردش دادم بدونه اینکه اینو هم بهش بزنم رفتنیه!..شکه شدم...بعد کیفو از دستم کشیدو سریع از اتاق رفت بیرون... سریع رفتم جلو در داد زدم:«جلو شوبگیرین جلوی دکترو بگیرین نزارین بره..»بعد سریع رفتم کنار تهیونگ نشستم با وسایلایی که اونجا بود میشد نجاتش داد...نگاهش کردم هنوز بیهوش بود..معاینه اش کردم فهمیدم چی بهش داده هه فقط خواسته منو بترسونه..بدن اون دارویی که نتونست بهش بزنه این چیزی که بخوردش داده بی فایده اس...(چندقیقع بعد)..الان دیگه باید بهوش بیاد تموم شد بعد از جام بلند شدمو وسایلارو جمع کردمو داشت میزاشتم سر جاهاشون یهو دیدم تهیونگ سرشو گرفت و گفت:«اییی چقدر گیج میره سرم..»ا/ت:«عه چه زود بهوش اومدی...هیچی نیست الان خوب میشه بلند شو..آب بخور بعد شیشه بطری رو گذاشتم کنارش و دوباره بلند شدم ادامه کار...بلند شد نشست همینطور که داشت در بطری رو باز میکرد گفت:«ممنون خانم دکتر..از تجویزتون..اصلا نفهمیدم چی شد»بعد بطری رو سر کشید ا/ت:«بجات من فهمیدم چیشد..کاملا هم متوجه شدم...حالا بعدا برات تعریف میکنم..»بعد آخرین وسیله رو هم گذاشتم سر جاشون گفتم:«بلند شو تنبل خان..»بعد دستمو سمتش دراز کشیدم دستمو گرفتو به زور بلند شدو بعدش سرشو گرفت..با هم از اتاق اومدیم بیرون یکی از کارمندا نفس نفس زنان اومد گفت:«گف...گفتین جلوی...دکترو بگیریم؟..چ..چرا؟.. نتونستیم بگیریمش در رفت..»با دستم زدم تو صورتم و گفتم:«ای وای..معلوم نیست چرا برای کی کار میکرد!..میخواست اینوبکشه:|..»بعد با دستم به تهیونگ اشاره کردم تهیونگ دستشو از روی سرش برداشت و گفت:«عه..واقعا این پس میخواست مارو بکشه..من..فکر که....عه وای...ولی ا/ت من اسم دارمااا:|..»خندیدموگفتم:«ببخشید..»کارمند:«وقته رفتنه حتما در مورد دکتر به رییس میگم...لطفا بفرمایید برید از در پشتی سوار ون شید...»با این حرفش نمیدونم چرا یه دلشوره ای گرفتم..از زبون تهیونگ:..بعد از اینکه اون خانمه رفت..با اون حرفش انگار ا/ت یکمی حالش خراب شد داشتیم میرفتیم سمت سالن در پشتی رو کردم به ا/ت گفتم:«حالت خوبه؟..»ا/ت:«آ..آره چطور؟تو خوبی؟»بعد یه لبخندی بهم زد..تهیونگ:«آخه اینجور به نظر نمیای؟..آره خوبم..»ا/ت:«نه چیزی نیست..»با دستم دستشو گرفتم دستش سرد بود..قیافش هم نگران به نظر میرسید بعد از اینکه دستشو گرفتم نگاهم کردو لبخندی بهم زدو بهم نزدیک تر شد باهم رفتیم توی سالن اعضا و چند نفر دیگه اونجا بودن با دیدن ما اومدن سمتمون جین:«حالت خوبه؟..»تهیونگ:«آره خوبم چیزی نیس..»نامجون:«باید با رئیس در مورد این دکتره حرف بزنم:||..»جیهوپ:«من موندم اگر قلابی بود چطوری درمانه مون میکرد..»با این حرفش همه زدیم زیر خنده ا/ت:«دکتر بوده..اما انگار خریده بودنش..» سوفی:«ببخشید..»برگشتیم سمتشو نگاهش کردیم سوفی:«بفرمایید اینجا بشینید تا ون ها بیان.. چندقیقع دیگه میرسن..»بعد رفت رفتیمو نشستیم رو چند تا صندلی که کنار سالن بود ا/ت پیش من نشست (صندلی ۲نفره بود) معلوم بود خسته بود همه مون خسته بودیم..سرشو گذاشت روی شونمو گفت:«خیلی خوابم میاد..»سرمو گذاشتم کنار سرش و گفتم:«منم..»ا/ت:«دیدی بلاخره اعتراف کردی خسته ای...بعد بگو نچ من خسته نمیشم..»بعد خندید از خندش خندم گرفتو با دستم موهایی که اومده بودن تو صورتشو دادم کنار..نگاه کردم دیدم جیمین و کوک دارن نگاهمون میکنن تا دیدن دارم نگاهشون میکنم اون طرفو نگاه کردن..(چندقیقع بعد)..سوفی:«۲تا از ون ها اومدن ۴نفرتون برین سوار شین بقیه تون با اون ماشین سیاهه برین..»نامجون:«آخه تا حالا اینجوری نرفتیم چرا؟..»سوفی:«نمی دونم برنامه انگار به هم ریخته معلوم نیست چرا...برای امنیت خودتونه.. سریع برید سوار شید..»بعد رفت کوک:«حالا چه کنیم؟»تهیونگ:«امم..نامجون و شوگا و جین و جیهوپ باهم برین با ون منو تو و جیمین و ا/ت با اون ماشینه...خوبه؟..»نامجو:«اوهوم..»شوگا:«پس بریم دیگه..»بعد بلند شدیم رفتن سوار ون شدن ون حرکت کرد رفت با ا/ت و کوک و جیمین داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم..از زبون ا/ت..از در اومدیم بیرون کنار تهیونگ داشتم راه میرفتم جیمین:«..من میخوام رانندگی کنم..»کوک:«مگه میزارن؟:|..»جیمین:«آره اجازه گرفتم گفتم راننده نیاد خودمون باشیم..» کوک:«من دیگه حرفی ندارم 😐..»یکمی مونده بود برسیم به ماشین یهو متوجه موتوری شدم که داشت با سرعت می اومد رد شه..نگاه کردم ببینم کیه رو سرش کلاه کاسکت گذاشته بود نمیشد دیدش...تهیونگ اصلا حواسش بهش نبود داشت میرفت در ماشینو باز کنه یهو موتوریع همینطور که داشت رد میشد یه اسلحه در آوردو شلیک کرد سمت تهیونگ سریع تهیونگو حلش دادم کنار افتاد روی زمین..(از زبون تهیونگ)..داشتم با ا/ت میرفتم سمت ماشین اومدم برم درو باز کنم حواسم به دورو برم نبود یهو دیدم ا/ت حولم داد افتادم زمین تیر اندازی شد کوک و جیمین سریع خم شدن نشستن کنار ماشین طرف ما که تیر بهشون نخوره دیدم ا/ت هنوز وایساده بود موتوریع چند تا تیر زد گازشو گرفت و رفت داد زدم:« ا/ت چرا نشستی ؟تو که میبینی داره تیر اندازی میکنه»یهو دیدم افتاد روی زمین سریع بلند شدم رفت کنارش دیدم داره دندوناشو رو هم فشار میده چشماشم بسته از درد دستش هم روی پهلوش بود داشت خون می اومد ازش..تهیونگ:«ا/ت..تی..تیر خوردی..»بعد سریع به جیمین و کوک گفتم بشینن پشت ماشین باید برسونیمش بیمارستان...بعد بغلش کردم بلندش کردم گذاشتمش صندلی عقب خودمم پیشش نشستم جیمین نشست پشت فرمونو کوک هم صندلی جلو جیمین سریع گازشو گرفت راه افتاد ا/ت سرشو گذاشته بود رو شونم از درد چشماشو رو هم فشار میداد..»با دستم دستش که خ.ونی بود رو گرفتمو گفتم:«طاقت بیار ا/ت الان میرسیم..»اشکام جلوی چشمامو گرفته بودن...هیچ وقت دوست نداشتم تو چنین حالی ببینمش..(از زبون ا/ت)ماشین خیلی تند داشت میرفت...تهیونگ دستم که خونی بود رو گرفته بود از درد دستشو فشار میدادم..چشمامو باز کردمو نگاهش کردم داشت با گریه نگاهم میکرد..ا/ت:«گ..گریه نکن...مگه خودت نمیگفتی...گریه میکنی گریم..گریم میگیره؟..پ..پس گریه..نکن»اشکشو با اون دستش پاک کردو گفت:«اگر...اگر حواسم بود الان اینجوری نبودی..ببخش منو ا/ت...همش تقصیر من بود..»با لبخند نگاهش کردمو گفتم:«حواست هم بود همین میشد..اونا...تا یکی از مارو نکشن و..ولکن مون نیستن...یادته یه روز بهت.. گفتم حاضرم برات بمیرم؟...اون روز..ا..امروزه..»تهیونگ با گریه گفت:«چی..چی میگی ا/ت..تو مگه قول ندادی که ترکم نکنی؟..پس سر قولت بمون..»با بی حالی چشمم رو باز نگه داشته بودم بریده بریده گفتم:«ه..همیشه.. آرزوم این بود که توی بغل یکی که..عا..شقشم بمیرم...فکنم..همینم داره میشه...خیلی..خیلی خسته ام دلم یه خواب راحت و آروم میخواد.»بعد خندیدم از دردو گفتم:«خوشحالم...از..از اینکه بلاخره یکسال بدبختیم داره تموم میشه..می..میدونی..تو بهترین..آدمی بودی که تو زندگیم دیدم...»تهیونگ با هق هق گفت:«این..حرفا چیه میزنی ا/ت...التماست میکنم..ترکم نکن..ا/ت..من من بدونه تو میمیرم..»چشمام تار داشت میدید گفتم:«ب..بخشید اگه...عذیتت کردم..می..می بخشیم دیگه نه؟...»بعد چشمامو بستم نفسم به زور بالا می اومد..دستشو هنوز تو دستم حس میکردم محکم دستشو گرفته بودم..از زبون تهیونگ:..گریم نمیزاشت درست حرف بزنم...حرفای ا/ت بیشتر از این موقعیت عذابم میداد..با آخرین حرفش که میبخشیم دیگه نه چشماش بسته شد سرمو گذاشتم رو سرشو بغلش کردم نفسش داشت به زور می اومد دستشو تو دستم از دردی که داشت..داشت فشار میداد...تهیونگ:«معلومه که میبخشمت مگه میشه نبخشمت ای...این حرفا چیه که میزنی ا/ت..خواهش میکنم التماست میکنم طاقت بیار رسیدیم...ا/ت..حرف بزن باهام..نگاهم کن.. ببینمت..»همینطور که چشماش بسته بود با درد به زور گفت:..قول بده فراموشم نکنی..»بعد دستشو آورد بالا و صورتمو نوازش کردو اشکمو پاک کرد با دستم دستشو گرفتمو بو.سیدمو گفتم:«معلومه که فراموشت نمیکنم..عروسکم:)..»ا/ت:«م..ممنونم ازت بخاطر همه...همه چی»دستش دیگه جون نداشت صداش کردم گفتم:«ا/ت...ببینمت یه دقیقه چشماتو باز کن یه حرفی بزن..»چشماش بسته بود نفس نمیکشید..دیگه دندوناشو از درد روهم فشار لبخندش از روی لبش محو شده بود..دستام میلرزید تکونش دادم گفتم:«ا/ت؟...ا/ت حرف بزن نفس بکش..ا/ت..»رو کردم به کوک که داشت نگاهمون میکرد گریه میکرد با گریه داد زدم :«چرا این نفس نمیکشه...چراا نمیرسیم» جیمین :«چندقیقه دیگه میرسیم آخرین سرعتشه..»نگاه ا/ت کردم دستشو دوباره گرفتم دستش سرد بود گفتم:«ا/ت؟... بلند شو..چشاتو بازکن یه چیزی بگو...مگه..مگه خودت قول ندادی ترکم نکی همیشه پیشم بمونی...ا/ت با تو عم همیشه جوابمو میدادی...چرا جواب نمیدی...ا/ت..نه..نه..این این امکان..نداره.»سرشو با دستام گرفتمو بغل کردم همینطور که گریه میکردم گفتم:«نرو نزار دیونه شم...ا/ت...التماست میکنم..»جیمین نگه داشت ماشینو گفت:«رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم چند نفری با تخت چرخ دار اومدن بردنش توی یکی از همون اتاق ها و نزاشت من برم تو کوک و جیمین هم باهام اومده بودن انقدر گریه کرده بودم چشمام تار میدید سرم گیج میرفت با گریه رفتم بغل کوک...بغلم کرد با بغض گفت:«گریه نکن...تو که قوی تر از اینا بودی...آ..آروم باش...یه لحظه..»..از زبون دکتر:.نتونستم نخشمو عملی کنم تمام تلاشمو کردم آخرش توست ا/ت لو رفتم ترسوندمش با حرفام حلش کردمو در رفتم سریع از اونجا اومدم بیرون چند تا کوچه اونور تر با رئیس قرار داشتم منتظر بود که بهش بگم کارمو انجام دادمو دخترمو آزاد کن رفتم رسیدم به ماشینش زدم به شیشش شیشه رو داد پایین و گفت:انجامش دادی؟چی شد؟.. دکتر:انجامش دادم فقط آخرش اون دختره اومدو نزاشت دارو رو بهش بزنم.. ولی اگر تا چند دقیقه دیگه نتونه کاری کنه بعید میدونم اون زنده بمونه..حالا دخترمو آزاد کن.رییس:«میگم خری میگی چرا..وقتی اونموقع گفتی همه نمراتشو یاد گیریش عالیه معلومه که نجاتش میده دیگه..خندید!»دکتر:«چرا میخندین؟..سر دختر من چه بلایی آوردین؟»رئیس:«انقدر پستی که حتی دخترت هم نخواستت...پسرتو به کشتن دادی ۲تا زناتو کشتی دخترتم چند دقیقه دیگه میمیره!..تو واقعا فکردی من به زنه خودم آسیب میزنم؟!»با این حرفش شکه شدم یعنی..یعنی چی؟ دکتر:«چی داری میگی؟»رئیس:«حدف من خراب کردن زندگیه تهیونگ نبود اصلا من با اون کاری نداشتم نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...
نتیجه 2
و گفت:«سلام چطوری؟..برای لباس عوض کردن باید برین اونجا...» تهیونگ:«سلام خوبم تو چطوری آهان مرصی اوکی..» ا/ت:«خوبم مرصی خواهش موفق باشی:).. »تهیونگ:«میتوو..»بعد یه چشمک زدمو خندش گرفت رفتم تو اتاق بعد از عوض کردن لباسم همراه با اعضا رفتیم رو سن و آهنگ و رقص مونو داشتیم اجراع میکردیم با گوشه چشمم نگاه کردم دیدم ا/ت هم اون کنار صحنه وایساده و داره نگاه میکنه لب خندو تلاشم برای بهتر اجراع کردن بیشتر شد...آخرای آهنگ و رقص مون بود که سرم همش داشت گیج میرفت حالت تهوع گرفته بودم نفسم درست بالا نمی اومد فقط ۲تا حرکت دیگه مونده بود که تموم شه..یهو افتادم رو زمین شوگا که کنارم وایساده بود بلندم کرد به زور بلند شدمو آخرین حرکت هم رفتم و با دستم قلب درست کردم صدای تشویق تماشا گرا و از پله سن پایین رفتنم آخرین چیزی بود که متوجه شدم!...از زبون ا/ت:..اجرا شون فوق العاده بود وایساده بودم که تموم شده تا به تهوینگ برای اجراشون بگم یهو آخراش بود که انگار حالش بد شده بود افتاد زمین رو صحنه بعد بلند شد با دکتر رفتیم کنار صحنه دمه پله ها وایسادیم که اومد سریع ببریمش اجراع که تموم شد کوک داشت بهش کمک میکرد و میاوردش سمت ما بعد از اینکه آوردش دادش به ما ولش کرد رفت دوباره رو صحنه هنوز تبریک گفتنشون مونده بود..تهیونگ داشت از پله ها می اومد پایین که افتاد و از هوش رفت چند نفری گرفتن بردنش تو یه اتاق دکتر هم سریع رفت باهاش رفتم ببینم که داره چیکار میکنه گفت:«آخ..کیفمو یادم رفت همه وسایلای پزشکیم توشه برو از رخت کن بیارش..»ا/ت:«چ..چشم»بعد بلند شدم از اتاق رفتیم بیرون دیدم اعضا هم دارن میان پایین..از صحنه کوک اشاره کرد که تهیونگ کجاست گفتم:«تو اتاقه دکتر بالا سرشه نگران نباشید برید استراحت..»بعد رفتم توی اتاق رخت کن گشتمو کیف دکترو پیدا کردم گرفتم داشتم به سرعت میرفتم سمت اتاقی که دکتر و تهیونگ توش بود میرفتم جلو در بودم اومد برم تو که دیدم یه بطری دست دکتره که موادشو ریخت توی آمپول دقت کردم به بطریه عه... اینک...اینکه همون بطریه اون روزیه!!.تا اومد آمپول رو بزنه به تهیونگ که با عصبانیت رفتم تو اتاقو داد زدم:داری چیکارمیکنی؟..»ترسید حول شد با م ن م نگفت:«آ...هی..هیچی...ببینم کیفو آوردی؟بده ببینمش..»ا/ت:«تا نگی داشتی چیکار میکردی کیفو نمیدم.... میخواستی اون آمپولو بزنی بهش آره؟...ببینم اون آمپوله چیه؟....بعد رفتم جلو و شیشع دارو رو برداشتمو خوندم این اینکه بزنه به انسان...ا...میخواستی میخواستی...یهو یاد حرف کیون افتادم (م..میخوانبکشنتون..)...پس تویی...باید..باید از همون اول میفهمیدم..»دکتر از جاش بلند شدو با حرص گفت:«آره میخوام بکشمتون هم تورو هم اینو...حالا که دیر فهمیدی..»بعد اومد کنارم یکم رفتم عقب ا/ت:«چطور؟»با اون داریی که به خوردش دادم بدونه اینکه اینو هم بهش بزنم رفتنیه!..شکه شدم...بعد کیفو از دستم کشیدو سریع از اتاق رفت بیرون... سریع رفتم جلو در داد زدم:«جلو شوبگیرین جلوی دکترو بگیرین نزارین بره..»بعد سریع رفتم کنار تهیونگ نشستم با وسایلایی که اونجا بود میشد نجاتش داد...نگاهش کردم هنوز بیهوش بود..معاینه اش کردم فهمیدم چی بهش داده هه فقط خواسته منو بترسونه..بدن اون دارویی که نتونست بهش بزنه این چیزی که بخوردش داده بی فایده اس...(چندقیقع بعد)..الان دیگه باید بهوش بیاد تموم شد بعد از جام بلند شدمو وسایلارو جمع کردمو داشت میزاشتم سر جاهاشون یهو دیدم تهیونگ سرشو گرفت و گفت:«اییی چقدر گیج میره سرم..»ا/ت:«عه چه زود بهوش اومدی...هیچی نیست الان خوب میشه بلند شو..آب بخور بعد شیشه بطری رو گذاشتم کنارش و دوباره بلند شدم ادامه کار...بلند شد نشست همینطور که داشت در بطری رو باز میکرد گفت:«ممنون خانم دکتر..از تجویزتون..اصلا نفهمیدم چی شد»بعد بطری رو سر کشید ا/ت:«بجات من فهمیدم چیشد..کاملا هم متوجه شدم...حالا بعدا برات تعریف میکنم..»بعد آخرین وسیله رو هم گذاشتم سر جاشون گفتم:«بلند شو تنبل خان..»بعد دستمو سمتش دراز کشیدم دستمو گرفتو به زور بلند شدو بعدش سرشو گرفت..با هم از اتاق اومدیم بیرون یکی از کارمندا نفس نفس زنان اومد گفت:«گف...گفتین جلوی...دکترو بگیریم؟..چ..چرا؟.. نتونستیم بگیریمش در رفت..»با دستم زدم تو صورتم و گفتم:«ای وای..معلوم نیست چرا برای کی کار میکرد!..میخواست اینوبکشه:|..»بعد با دستم به تهیونگ اشاره کردم تهیونگ دستشو از روی سرش برداشت و گفت:«عه..واقعا این پس میخواست مارو بکشه..من..فکر که....عه وای...ولی ا/ت من اسم دارمااا:|..»خندیدموگفتم:«ببخشید..»کارمند:«وقته رفتنه حتما در مورد دکتر به رییس میگم...لطفا بفرمایید برید از در پشتی سوار ون شید...»با این حرفش نمیدونم چرا یه دلشوره ای گرفتم..از زبون تهیونگ:..بعد از اینکه اون خانمه رفت..با اون حرفش انگار ا/ت یکمی حالش خراب شد داشتیم میرفتیم سمت سالن در پشتی رو کردم به ا/ت گفتم:«حالت خوبه؟..»ا/ت:«آ..آره چطور؟تو خوبی؟»بعد یه لبخندی بهم زد..تهیونگ:«آخه اینجور به نظر نمیای؟..آره خوبم..»ا/ت:«نه چیزی نیست..»با دستم دستشو گرفتم دستش سرد بود..قیافش هم نگران به نظر میرسید بعد از اینکه دستشو گرفتم نگاهم کردو لبخندی بهم زدو بهم نزدیک تر شد باهم رفتیم توی سالن اعضا و چند نفر دیگه اونجا بودن با دیدن ما اومدن سمتمون جین:«حالت خوبه؟..»تهیونگ:«آره خوبم چیزی نیس..»نامجون:«باید با رئیس در مورد این دکتره حرف بزنم:||..»جیهوپ:«من موندم اگر قلابی بود چطوری درمانه مون میکرد..»با این حرفش همه زدیم زیر خنده ا/ت:«دکتر بوده..اما انگار خریده بودنش..» سوفی:«ببخشید..»برگشتیم سمتشو نگاهش کردیم سوفی:«بفرمایید اینجا بشینید تا ون ها بیان.. چندقیقع دیگه میرسن..»بعد رفت رفتیمو نشستیم رو چند تا صندلی که کنار سالن بود ا/ت پیش من نشست (صندلی ۲نفره بود) معلوم بود خسته بود همه مون خسته بودیم..سرشو گذاشت روی شونمو گفت:«خیلی خوابم میاد..»سرمو گذاشتم کنار سرش و گفتم:«منم..»ا/ت:«دیدی بلاخره اعتراف کردی خسته ای...بعد بگو نچ من خسته نمیشم..»بعد خندید از خندش خندم گرفتو با دستم موهایی که اومده بودن تو صورتشو دادم کنار..نگاه کردم دیدم جیمین و کوک دارن نگاهمون میکنن تا دیدن دارم نگاهشون میکنم اون طرفو نگاه کردن..(چندقیقع بعد)..سوفی:«۲تا از ون ها اومدن ۴نفرتون برین سوار شین بقیه تون با اون ماشین سیاهه برین..»نامجون:«آخه تا حالا اینجوری نرفتیم چرا؟..»سوفی:«نمی دونم برنامه انگار به هم ریخته معلوم نیست چرا...برای امنیت خودتونه.. سریع برید سوار شید..»بعد رفت کوک:«حالا چه کنیم؟»تهیونگ:«امم..نامجون و شوگا و جین و جیهوپ باهم برین با ون منو تو و جیمین و ا/ت با اون ماشینه...خوبه؟..»نامجو:«اوهوم..»شوگا:«پس بریم دیگه..»بعد بلند شدیم رفتن سوار ون شدن ون حرکت کرد رفت با ا/ت و کوک و جیمین داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم..از زبون ا/ت..از در اومدیم بیرون کنار تهیونگ داشتم راه میرفتم جیمین:«..من میخوام رانندگی کنم..»کوک:«مگه میزارن؟:|..»جیمین:«آره اجازه گرفتم گفتم راننده نیاد خودمون باشیم..» کوک:«من دیگه حرفی ندارم 😐..»یکمی مونده بود برسیم به ماشین یهو متوجه موتوری شدم که داشت با سرعت می اومد رد شه..نگاه کردم ببینم کیه رو سرش کلاه کاسکت گذاشته بود نمیشد دیدش...تهیونگ اصلا حواسش بهش نبود داشت میرفت در ماشینو باز کنه یهو موتوریع همینطور که داشت رد میشد یه اسلحه در آوردو شلیک کرد سمت تهیونگ سریع تهیونگو حلش دادم کنار افتاد روی زمین..(از زبون تهیونگ)..داشتم با ا/ت میرفتم سمت ماشین اومدم برم درو باز کنم حواسم به دورو برم نبود یهو دیدم ا/ت حولم داد افتادم زمین تیر اندازی شد کوک و جیمین سریع خم شدن نشستن کنار ماشین طرف ما که تیر بهشون نخوره دیدم ا/ت هنوز وایساده بود موتوریع چند تا تیر زد گازشو گرفت و رفت داد زدم:« ا/ت چرا نشستی ؟تو که میبینی داره تیر اندازی میکنه»یهو دیدم افتاد روی زمین سریع بلند شدم رفت کنارش دیدم داره دندوناشو رو هم فشار میده چشماشم بسته از درد دستش هم روی پهلوش بود داشت خون می اومد ازش..تهیونگ:«ا/ت..تی..تیر خوردی..»بعد سریع به جیمین و کوک گفتم بشینن پشت ماشین باید برسونیمش بیمارستان...بعد بغلش کردم بلندش کردم گذاشتمش صندلی عقب خودمم پیشش نشستم جیمین نشست پشت فرمونو کوک هم صندلی جلو جیمین سریع گازشو گرفت راه افتاد ا/ت سرشو گذاشته بود رو شونم از درد چشماشو رو هم فشار میداد..»با دستم دستش که خ.ونی بود رو گرفتمو گفتم:«طاقت بیار ا/ت الان میرسیم..»اشکام جلوی چشمامو گرفته بودن...هیچ وقت دوست نداشتم تو چنین حالی ببینمش..(از زبون ا/ت)ماشین خیلی تند داشت میرفت...تهیونگ دستم که خونی بود رو گرفته بود از درد دستشو فشار میدادم..چشمامو باز کردمو نگاهش کردم داشت با گریه نگاهم میکرد..ا/ت:«گ..گریه نکن...مگه خودت نمیگفتی...گریه میکنی گریم..گریم میگیره؟..پ..پس گریه..نکن»اشکشو با اون دستش پاک کردو گفت:«اگر...اگر حواسم بود الان اینجوری نبودی..ببخش منو ا/ت...همش تقصیر من بود..»با لبخند نگاهش کردمو گفتم:«حواست هم بود همین میشد..اونا...تا یکی از مارو نکشن و..ولکن مون نیستن...یادته یه روز بهت.. گفتم حاضرم برات بمیرم؟...اون روز..ا..امروزه..»تهیونگ با گریه گفت:«چی..چی میگی ا/ت..تو مگه قول ندادی که ترکم نکنی؟..پس سر قولت بمون..»با بی حالی چشمم رو باز نگه داشته بودم بریده بریده گفتم:«ه..همیشه.. آرزوم این بود که توی بغل یکی که..عا..شقشم بمیرم...فکنم..همینم داره میشه...خیلی..خیلی خسته ام دلم یه خواب راحت و آروم میخواد.»بعد خندیدم از دردو گفتم:«خوشحالم...از..از اینکه بلاخره یکسال بدبختیم داره تموم میشه..می..میدونی..تو بهترین..آدمی بودی که تو زندگیم دیدم...»تهیونگ با هق هق گفت:«این..حرفا چیه میزنی ا/ت...التماست میکنم..ترکم نکن..ا/ت..من من بدونه تو میمیرم..»چشمام تار داشت میدید گفتم:«ب..بخشید اگه...عذیتت کردم..می..می بخشیم دیگه نه؟...»بعد چشمامو بستم نفسم به زور بالا می اومد..دستشو هنوز تو دستم حس میکردم محکم دستشو گرفته بودم..از زبون تهیونگ:..گریم نمیزاشت درست حرف بزنم...حرفای ا/ت بیشتر از این موقعیت عذابم میداد..با آخرین حرفش که میبخشیم دیگه نه چشماش بسته شد سرمو گذاشتم رو سرشو بغلش کردم نفسش داشت به زور می اومد دستشو تو دستم از دردی که داشت..داشت فشار میداد...تهیونگ:«معلومه که میبخشمت مگه میشه نبخشمت ای...این حرفا چیه که میزنی ا/ت..خواهش میکنم التماست میکنم طاقت بیار رسیدیم...ا/ت..حرف بزن باهام..نگاهم کن.. ببینمت..»همینطور که چشماش بسته بود با درد به زور گفت:..قول بده فراموشم نکنی..»بعد دستشو آورد بالا و صورتمو نوازش کردو اشکمو پاک کرد با دستم دستشو گرفتمو بو.سیدمو گفتم:«معلومه که فراموشت نمیکنم..عروسکم:)..»ا/ت:«م..ممنونم ازت بخاطر همه...همه چی»دستش دیگه جون نداشت صداش کردم گفتم:«ا/ت...ببینمت یه دقیقه چشماتو باز کن یه حرفی بزن..»چشماش بسته بود نفس نمیکشید..دیگه دندوناشو از درد روهم فشار لبخندش از روی لبش محو شده بود..دستام میلرزید تکونش دادم گفتم:«ا/ت؟...ا/ت حرف بزن نفس بکش..ا/ت..»رو کردم به کوک که داشت نگاهمون میکرد گریه میکرد با گریه داد زدم :«چرا این نفس نمیکشه...چراا نمیرسیم» جیمین :«چندقیقه دیگه میرسیم آخرین سرعتشه..»نگاه ا/ت کردم دستشو دوباره گرفتم دستش سرد بود گفتم:«ا/ت؟... بلند شو..چشاتو بازکن یه چیزی بگو...مگه..مگه خودت قول ندادی ترکم نکی همیشه پیشم بمونی...ا/ت با تو عم همیشه جوابمو میدادی...چرا جواب نمیدی...ا/ت..نه..نه..این این امکان..نداره.»سرشو با دستام گرفتمو بغل کردم همینطور که گریه میکردم گفتم:«نرو نزار دیونه شم...ا/ت...التماست میکنم..»جیمین نگه داشت ماشینو گفت:«رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم چند نفری با تخت چرخ دار اومدن بردنش توی یکی از همون اتاق ها و نزاشت من برم تو کوک و جیمین هم باهام اومده بودن انقدر گریه کرده بودم چشمام تار میدید سرم گیج میرفت با گریه رفتم بغل کوک...بغلم کرد با بغض گفت:«گریه نکن...تو که قوی تر از اینا بودی...آ..آروم باش...یه لحظه..»..از زبون دکتر:.نتونستم نخشمو عملی کنم تمام تلاشمو کردم آخرش توست ا/ت لو رفتم ترسوندمش با حرفام حلش کردمو در رفتم سریع از اونجا اومدم بیرون چند تا کوچه اونور تر با رئیس قرار داشتم منتظر بود که بهش بگم کارمو انجام دادمو دخترمو آزاد کن رفتم رسیدم به ماشینش زدم به شیشش شیشه رو داد پایین و گفت:انجامش دادی؟چی شد؟.. دکتر:انجامش دادم فقط آخرش اون دختره اومدو نزاشت دارو رو بهش بزنم.. ولی اگر تا چند دقیقه دیگه نتونه کاری کنه بعید میدونم اون زنده بمونه..حالا دخترمو آزاد کن.رییس:«میگم خری میگی چرا..وقتی اونموقع گفتی همه نمراتشو یاد گیریش عالیه معلومه که نجاتش میده دیگه..خندید!»دکتر:«چرا میخندین؟..سر دختر من چه بلایی آوردین؟»رئیس:«انقدر پستی که حتی دخترت هم نخواستت...پسرتو به کشتن دادی ۲تا زناتو کشتی دخترتم چند دقیقه دیگه میمیره!..تو واقعا فکردی من به زنه خودم آسیب میزنم؟!»با این حرفش شکه شدم یعنی..یعنی چی؟ دکتر:«چی داری میگی؟»رئیس:«حدف من خراب کردن زندگیه تهیونگ نبود اصلا من با اون کاری نداشتم نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...
نتیجه 3
و گفت:«سلام چطوری؟..برای لباس عوض کردن باید برین اونجا...» تهیونگ:«سلام خوبم تو چطوری آهان مرصی اوکی..» ا/ت:«خوبم مرصی خواهش موفق باشی:).. »تهیونگ:«میتوو..»بعد یه چشمک زدمو خندش گرفت رفتم تو اتاق بعد از عوض کردن لباسم همراه با اعضا رفتیم رو سن و آهنگ و رقص مونو داشتیم اجراع میکردیم با گوشه چشمم نگاه کردم دیدم ا/ت هم اون کنار صحنه وایساده و داره نگاه میکنه لب خندو تلاشم برای بهتر اجراع کردن بیشتر شد...آخرای آهنگ و رقص مون بود که سرم همش داشت گیج میرفت حالت تهوع گرفته بودم نفسم درست بالا نمی اومد فقط ۲تا حرکت دیگه مونده بود که تموم شه..یهو افتادم رو زمین شوگا که کنارم وایساده بود بلندم کرد به زور بلند شدمو آخرین حرکت هم رفتم و با دستم قلب درست کردم صدای تشویق تماشا گرا و از پله سن پایین رفتنم آخرین چیزی بود که متوجه شدم!...از زبون ا/ت:..اجرا شون فوق العاده بود وایساده بودم که تموم شده تا به تهوینگ برای اجراشون بگم یهو آخراش بود که انگار حالش بد شده بود افتاد زمین رو صحنه بعد بلند شد با دکتر رفتیم کنار صحنه دمه پله ها وایسادیم که اومد سریع ببریمش اجراع که تموم شد کوک داشت بهش کمک میکرد و میاوردش سمت ما بعد از اینکه آوردش دادش به ما ولش کرد رفت دوباره رو صحنه هنوز تبریک گفتنشون مونده بود..تهیونگ داشت از پله ها می اومد پایین که افتاد و از هوش رفت چند نفری گرفتن بردنش تو یه اتاق دکتر هم سریع رفت باهاش رفتم ببینم که داره چیکار میکنه گفت:«آخ..کیفمو یادم رفت همه وسایلای پزشکیم توشه برو از رخت کن بیارش..»ا/ت:«چ..چشم»بعد بلند شدم از اتاق رفتیم بیرون دیدم اعضا هم دارن میان پایین..از صحنه کوک اشاره کرد که تهیونگ کجاست گفتم:«تو اتاقه دکتر بالا سرشه نگران نباشید برید استراحت..»بعد رفتم توی اتاق رخت کن گشتمو کیف دکترو پیدا کردم گرفتم داشتم به سرعت میرفتم سمت اتاقی که دکتر و تهیونگ توش بود میرفتم جلو در بودم اومد برم تو که دیدم یه بطری دست دکتره که موادشو ریخت توی آمپول دقت کردم به بطریه عه... اینک...اینکه همون بطریه اون روزیه!!.تا اومد آمپول رو بزنه به تهیونگ که با عصبانیت رفتم تو اتاقو داد زدم:داری چیکارمیکنی؟..»ترسید حول شد با م ن م نگفت:«آ...هی..هیچی...ببینم کیفو آوردی؟بده ببینمش..»ا/ت:«تا نگی داشتی چیکار میکردی کیفو نمیدم.... میخواستی اون آمپولو بزنی بهش آره؟...ببینم اون آمپوله چیه؟....بعد رفتم جلو و شیشع دارو رو برداشتمو خوندم این اینکه بزنه به انسان...ا...میخواستی میخواستی...یهو یاد حرف کیون افتادم (م..میخوانبکشنتون..)...پس تویی...باید..باید از همون اول میفهمیدم..»دکتر از جاش بلند شدو با حرص گفت:«آره میخوام بکشمتون هم تورو هم اینو...حالا که دیر فهمیدی..»بعد اومد کنارم یکم رفتم عقب ا/ت:«چطور؟»با اون داریی که به خوردش دادم بدونه اینکه اینو هم بهش بزنم رفتنیه!..شکه شدم...بعد کیفو از دستم کشیدو سریع از اتاق رفت بیرون... سریع رفتم جلو در داد زدم:«جلو شوبگیرین جلوی دکترو بگیرین نزارین بره..»بعد سریع رفتم کنار تهیونگ نشستم با وسایلایی که اونجا بود میشد نجاتش داد...نگاهش کردم هنوز بیهوش بود..معاینه اش کردم فهمیدم چی بهش داده هه فقط خواسته منو بترسونه..بدن اون دارویی که نتونست بهش بزنه این چیزی که بخوردش داده بی فایده اس...(چندقیقع بعد)..الان دیگه باید بهوش بیاد تموم شد بعد از جام بلند شدمو وسایلارو جمع کردمو داشت میزاشتم سر جاهاشون یهو دیدم تهیونگ سرشو گرفت و گفت:«اییی چقدر گیج میره سرم..»ا/ت:«عه چه زود بهوش اومدی...هیچی نیست الان خوب میشه بلند شو..آب بخور بعد شیشه بطری رو گذاشتم کنارش و دوباره بلند شدم ادامه کار...بلند شد نشست همینطور که داشت در بطری رو باز میکرد گفت:«ممنون خانم دکتر..از تجویزتون..اصلا نفهمیدم چی شد»بعد بطری رو سر کشید ا/ت:«بجات من فهمیدم چیشد..کاملا هم متوجه شدم...حالا بعدا برات تعریف میکنم..»بعد آخرین وسیله رو هم گذاشتم سر جاشون گفتم:«بلند شو تنبل خان..»بعد دستمو سمتش دراز کشیدم دستمو گرفتو به زور بلند شدو بعدش سرشو گرفت..با هم از اتاق اومدیم بیرون یکی از کارمندا نفس نفس زنان اومد گفت:«گف...گفتین جلوی...دکترو بگیریم؟..چ..چرا؟.. نتونستیم بگیریمش در رفت..»با دستم زدم تو صورتم و گفتم:«ای وای..معلوم نیست چرا برای کی کار میکرد!..میخواست اینوبکشه:|..»بعد با دستم به تهیونگ اشاره کردم تهیونگ دستشو از روی سرش برداشت و گفت:«عه..واقعا این پس میخواست مارو بکشه..من..فکر که....عه وای...ولی ا/ت من اسم دارمااا:|..»خندیدموگفتم:«ببخشید..»کارمند:«وقته رفتنه حتما در مورد دکتر به رییس میگم...لطفا بفرمایید برید از در پشتی سوار ون شید...»با این حرفش نمیدونم چرا یه دلشوره ای گرفتم..از زبون تهیونگ:..بعد از اینکه اون خانمه رفت..با اون حرفش انگار ا/ت یکمی حالش خراب شد داشتیم میرفتیم سمت سالن در پشتی رو کردم به ا/ت گفتم:«حالت خوبه؟..»ا/ت:«آ..آره چطور؟تو خوبی؟»بعد یه لبخندی بهم زد..تهیونگ:«آخه اینجور به نظر نمیای؟..آره خوبم..»ا/ت:«نه چیزی نیست..»با دستم دستشو گرفتم دستش سرد بود..قیافش هم نگران به نظر میرسید بعد از اینکه دستشو گرفتم نگاهم کردو لبخندی بهم زدو بهم نزدیک تر شد باهم رفتیم توی سالن اعضا و چند نفر دیگه اونجا بودن با دیدن ما اومدن سمتمون جین:«حالت خوبه؟..»تهیونگ:«آره خوبم چیزی نیس..»نامجون:«باید با رئیس در مورد این دکتره حرف بزنم:||..»جیهوپ:«من موندم اگر قلابی بود چطوری درمانه مون میکرد..»با این حرفش همه زدیم زیر خنده ا/ت:«دکتر بوده..اما انگار خریده بودنش..» سوفی:«ببخشید..»برگشتیم سمتشو نگاهش کردیم سوفی:«بفرمایید اینجا بشینید تا ون ها بیان.. چندقیقع دیگه میرسن..»بعد رفت رفتیمو نشستیم رو چند تا صندلی که کنار سالن بود ا/ت پیش من نشست (صندلی ۲نفره بود) معلوم بود خسته بود همه مون خسته بودیم..سرشو گذاشت روی شونمو گفت:«خیلی خوابم میاد..»سرمو گذاشتم کنار سرش و گفتم:«منم..»ا/ت:«دیدی بلاخره اعتراف کردی خسته ای...بعد بگو نچ من خسته نمیشم..»بعد خندید از خندش خندم گرفتو با دستم موهایی که اومده بودن تو صورتشو دادم کنار..نگاه کردم دیدم جیمین و کوک دارن نگاهمون میکنن تا دیدن دارم نگاهشون میکنم اون طرفو نگاه کردن..(چندقیقع بعد)..سوفی:«۲تا از ون ها اومدن ۴نفرتون برین سوار شین بقیه تون با اون ماشین سیاهه برین..»نامجون:«آخه تا حالا اینجوری نرفتیم چرا؟..»سوفی:«نمی دونم برنامه انگار به هم ریخته معلوم نیست چرا...برای امنیت خودتونه.. سریع برید سوار شید..»بعد رفت کوک:«حالا چه کنیم؟»تهیونگ:«امم..نامجون و شوگا و جین و جیهوپ باهم برین با ون منو تو و جیمین و ا/ت با اون ماشینه...خوبه؟..»نامجو:«اوهوم..»شوگا:«پس بریم دیگه..»بعد بلند شدیم رفتن سوار ون شدن ون حرکت کرد رفت با ا/ت و کوک و جیمین داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم..از زبون ا/ت..از در اومدیم بیرون کنار تهیونگ داشتم راه میرفتم جیمین:«..من میخوام رانندگی کنم..»کوک:«مگه میزارن؟:|..»جیمین:«آره اجازه گرفتم گفتم راننده نیاد خودمون باشیم..» کوک:«من دیگه حرفی ندارم 😐..»یکمی مونده بود برسیم به ماشین یهو متوجه موتوری شدم که داشت با سرعت می اومد رد شه..نگاه کردم ببینم کیه رو سرش کلاه کاسکت گذاشته بود نمیشد دیدش...تهیونگ اصلا حواسش بهش نبود داشت میرفت در ماشینو باز کنه یهو موتوریع همینطور که داشت رد میشد یه اسلحه در آوردو شلیک کرد سمت تهیونگ سریع تهیونگو حلش دادم کنار افتاد روی زمین..(از زبون تهیونگ)..داشتم با ا/ت میرفتم سمت ماشین اومدم برم درو باز کنم حواسم به دورو برم نبود یهو دیدم ا/ت حولم داد افتادم زمین تیر اندازی شد کوک و جیمین سریع خم شدن نشستن کنار ماشین طرف ما که تیر بهشون نخوره دیدم ا/ت هنوز وایساده بود موتوریع چند تا تیر زد گازشو گرفت و رفت داد زدم:« ا/ت چرا نشستی ؟تو که میبینی داره تیر اندازی میکنه»یهو دیدم افتاد روی زمین سریع بلند شدم رفت کنارش دیدم داره دندوناشو رو هم فشار میده چشماشم بسته از درد دستش هم روی پهلوش بود داشت خون می اومد ازش..تهیونگ:«ا/ت..تی..تیر خوردی..»بعد سریع به جیمین و کوک گفتم بشینن پشت ماشین باید برسونیمش بیمارستان...بعد بغلش کردم بلندش کردم گذاشتمش صندلی عقب خودمم پیشش نشستم جیمین نشست پشت فرمونو کوک هم صندلی جلو جیمین سریع گازشو گرفت راه افتاد ا/ت سرشو گذاشته بود رو شونم از درد چشماشو رو هم فشار میداد..»با دستم دستش که خ.ونی بود رو گرفتمو گفتم:«طاقت بیار ا/ت الان میرسیم..»اشکام جلوی چشمامو گرفته بودن...هیچ وقت دوست نداشتم تو چنین حالی ببینمش..(از زبون ا/ت)ماشین خیلی تند داشت میرفت...تهیونگ دستم که خونی بود رو گرفته بود از درد دستشو فشار میدادم..چشمامو باز کردمو نگاهش کردم داشت با گریه نگاهم میکرد..ا/ت:«گ..گریه نکن...مگه خودت نمیگفتی...گریه میکنی گریم..گریم میگیره؟..پ..پس گریه..نکن»اشکشو با اون دستش پاک کردو گفت:«اگر...اگر حواسم بود الان اینجوری نبودی..ببخش منو ا/ت...همش تقصیر من بود..»با لبخند نگاهش کردمو گفتم:«حواست هم بود همین میشد..اونا...تا یکی از مارو نکشن و..ولکن مون نیستن...یادته یه روز بهت.. گفتم حاضرم برات بمیرم؟...اون روز..ا..امروزه..»تهیونگ با گریه گفت:«چی..چی میگی ا/ت..تو مگه قول ندادی که ترکم نکنی؟..پس سر قولت بمون..»با بی حالی چشمم رو باز نگه داشته بودم بریده بریده گفتم:«ه..همیشه.. آرزوم این بود که توی بغل یکی که..عا..شقشم بمیرم...فکنم..همینم داره میشه...خیلی..خیلی خسته ام دلم یه خواب راحت و آروم میخواد.»بعد خندیدم از دردو گفتم:«خوشحالم...از..از اینکه بلاخره یکسال بدبختیم داره تموم میشه..می..میدونی..تو بهترین..آدمی بودی که تو زندگیم دیدم...»تهیونگ با هق هق گفت:«این..حرفا چیه میزنی ا/ت...التماست میکنم..ترکم نکن..ا/ت..من من بدونه تو میمیرم..»چشمام تار داشت میدید گفتم:«ب..بخشید اگه...عذیتت کردم..می..می بخشیم دیگه نه؟...»بعد چشمامو بستم نفسم به زور بالا می اومد..دستشو هنوز تو دستم حس میکردم محکم دستشو گرفته بودم..از زبون تهیونگ:..گریم نمیزاشت درست حرف بزنم...حرفای ا/ت بیشتر از این موقعیت عذابم میداد..با آخرین حرفش که میبخشیم دیگه نه چشماش بسته شد سرمو گذاشتم رو سرشو بغلش کردم نفسش داشت به زور می اومد دستشو تو دستم از دردی که داشت..داشت فشار میداد...تهیونگ:«معلومه که میبخشمت مگه میشه نبخشمت ای...این حرفا چیه که میزنی ا/ت..خواهش میکنم التماست میکنم طاقت بیار رسیدیم...ا/ت..حرف بزن باهام..نگاهم کن.. ببینمت..»همینطور که چشماش بسته بود با درد به زور گفت:..قول بده فراموشم نکنی..»بعد دستشو آورد بالا و صورتمو نوازش کردو اشکمو پاک کرد با دستم دستشو گرفتمو بو.سیدمو گفتم:«معلومه که فراموشت نمیکنم..عروسکم:)..»ا/ت:«م..ممنونم ازت بخاطر همه...همه چی»دستش دیگه جون نداشت صداش کردم گفتم:«ا/ت...ببینمت یه دقیقه چشماتو باز کن یه حرفی بزن..»چشماش بسته بود نفس نمیکشید..دیگه دندوناشو از درد روهم فشار لبخندش از روی لبش محو شده بود..دستام میلرزید تکونش دادم گفتم:«ا/ت؟...ا/ت حرف بزن نفس بکش..ا/ت..»رو کردم به کوک که داشت نگاهمون میکرد گریه میکرد با گریه داد زدم :«چرا این نفس نمیکشه...چراا نمیرسیم» جیمین :«چندقیقه دیگه میرسیم آخرین سرعتشه..»نگاه ا/ت کردم دستشو دوباره گرفتم دستش سرد بود گفتم:«ا/ت؟... بلند شو..چشاتو بازکن یه چیزی بگو...مگه..مگه خودت قول ندادی ترکم نکی همیشه پیشم بمونی...ا/ت با تو عم همیشه جوابمو میدادی...چرا جواب نمیدی...ا/ت..نه..نه..این این امکان..نداره.»سرشو با دستام گرفتمو بغل کردم همینطور که گریه میکردم گفتم:«نرو نزار دیونه شم...ا/ت...التماست میکنم..»جیمین نگه داشت ماشینو گفت:«رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم چند نفری با تخت چرخ دار اومدن بردنش توی یکی از همون اتاق ها و نزاشت من برم تو کوک و جیمین هم باهام اومده بودن انقدر گریه کرده بودم چشمام تار میدید سرم گیج میرفت با گریه رفتم بغل کوک...بغلم کرد با بغض گفت:«گریه نکن...تو که قوی تر از اینا بودی...آ..آروم باش...یه لحظه..»..از زبون دکتر:.نتونستم نخشمو عملی کنم تمام تلاشمو کردم آخرش توست ا/ت لو رفتم ترسوندمش با حرفام حلش کردمو در رفتم سریع از اونجا اومدم بیرون چند تا کوچه اونور تر با رئیس قرار داشتم منتظر بود که بهش بگم کارمو انجام دادمو دخترمو آزاد کن رفتم رسیدم به ماشینش زدم به شیشش شیشه رو داد پایین و گفت:انجامش دادی؟چی شد؟.. دکتر:انجامش دادم فقط آخرش اون دختره اومدو نزاشت دارو رو بهش بزنم.. ولی اگر تا چند دقیقه دیگه نتونه کاری کنه بعید میدونم اون زنده بمونه..حالا دخترمو آزاد کن.رییس:«میگم خری میگی چرا..وقتی اونموقع گفتی همه نمراتشو یاد گیریش عالیه معلومه که نجاتش میده دیگه..خندید!»دکتر:«چرا میخندین؟..سر دختر من چه بلایی آوردین؟»رئیس:«انقدر پستی که حتی دخترت هم نخواستت...پسرتو به کشتن دادی ۲تا زناتو کشتی دخترتم چند دقیقه دیگه میمیره!..تو واقعا فکردی من به زنه خودم آسیب میزنم؟!»با این حرفش شکه شدم یعنی..یعنی چی؟ دکتر:«چی داری میگی؟»رئیس:«حدف من خراب کردن زندگیه تهیونگ نبود اصلا من با اون کاری نداشتم نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...
نتیجه 4
و گفت:«سلام چطوری؟..برای لباس عوض کردن باید برین اونجا...» تهیونگ:«سلام خوبم تو چطوری آهان مرصی اوکی..» ا/ت:«خوبم مرصی خواهش موفق باشی:).. »تهیونگ:«میتوو..»بعد یه چشمک زدمو خندش گرفت رفتم تو اتاق بعد از عوض کردن لباسم همراه با اعضا رفتیم رو سن و آهنگ و رقص مونو داشتیم اجراع میکردیم با گوشه چشمم نگاه کردم دیدم ا/ت هم اون کنار صحنه وایساده و داره نگاه میکنه لب خندو تلاشم برای بهتر اجراع کردن بیشتر شد...آخرای آهنگ و رقص مون بود که سرم همش داشت گیج میرفت حالت تهوع گرفته بودم نفسم درست بالا نمی اومد فقط ۲تا حرکت دیگه مونده بود که تموم شه..یهو افتادم رو زمین شوگا که کنارم وایساده بود بلندم کرد به زور بلند شدمو آخرین حرکت هم رفتم و با دستم قلب درست کردم صدای تشویق تماشا گرا و از پله سن پایین رفتنم آخرین چیزی بود که متوجه شدم!...از زبون ا/ت:..اجرا شون فوق العاده بود وایساده بودم که تموم شده تا به تهوینگ برای اجراشون بگم یهو آخراش بود که انگار حالش بد شده بود افتاد زمین رو صحنه بعد بلند شد با دکتر رفتیم کنار صحنه دمه پله ها وایسادیم که اومد سریع ببریمش اجراع که تموم شد کوک داشت بهش کمک میکرد و میاوردش سمت ما بعد از اینکه آوردش دادش به ما ولش کرد رفت دوباره رو صحنه هنوز تبریک گفتنشون مونده بود..تهیونگ داشت از پله ها می اومد پایین که افتاد و از هوش رفت چند نفری گرفتن بردنش تو یه اتاق دکتر هم سریع رفت باهاش رفتم ببینم که داره چیکار میکنه گفت:«آخ..کیفمو یادم رفت همه وسایلای پزشکیم توشه برو از رخت کن بیارش..»ا/ت:«چ..چشم»بعد بلند شدم از اتاق رفتیم بیرون دیدم اعضا هم دارن میان پایین..از صحنه کوک اشاره کرد که تهیونگ کجاست گفتم:«تو اتاقه دکتر بالا سرشه نگران نباشید برید استراحت..»بعد رفتم توی اتاق رخت کن گشتمو کیف دکترو پیدا کردم گرفتم داشتم به سرعت میرفتم سمت اتاقی که دکتر و تهیونگ توش بود میرفتم جلو در بودم اومد برم تو که دیدم یه بطری دست دکتره که موادشو ریخت توی آمپول دقت کردم به بطریه عه... اینک...اینکه همون بطریه اون روزیه!!.تا اومد آمپول رو بزنه به تهیونگ که با عصبانیت رفتم تو اتاقو داد زدم:داری چیکارمیکنی؟..»ترسید حول شد با م ن م نگفت:«آ...هی..هیچی...ببینم کیفو آوردی؟بده ببینمش..»ا/ت:«تا نگی داشتی چیکار میکردی کیفو نمیدم.... میخواستی اون آمپولو بزنی بهش آره؟...ببینم اون آمپوله چیه؟....بعد رفتم جلو و شیشع دارو رو برداشتمو خوندم این اینکه بزنه به انسان...ا...میخواستی میخواستی...یهو یاد حرف کیون افتادم (م..میخوانبکشنتون..)...پس تویی...باید..باید از همون اول میفهمیدم..»دکتر از جاش بلند شدو با حرص گفت:«آره میخوام بکشمتون هم تورو هم اینو...حالا که دیر فهمیدی..»بعد اومد کنارم یکم رفتم عقب ا/ت:«چطور؟»با اون داریی که به خوردش دادم بدونه اینکه اینو هم بهش بزنم رفتنیه!..شکه شدم...بعد کیفو از دستم کشیدو سریع از اتاق رفت بیرون... سریع رفتم جلو در داد زدم:«جلو شوبگیرین جلوی دکترو بگیرین نزارین بره..»بعد سریع رفتم کنار تهیونگ نشستم با وسایلایی که اونجا بود میشد نجاتش داد...نگاهش کردم هنوز بیهوش بود..معاینه اش کردم فهمیدم چی بهش داده هه فقط خواسته منو بترسونه..بدن اون دارویی که نتونست بهش بزنه این چیزی که بخوردش داده بی فایده اس...(چندقیقع بعد)..الان دیگه باید بهوش بیاد تموم شد بعد از جام بلند شدمو وسایلارو جمع کردمو داشت میزاشتم سر جاهاشون یهو دیدم تهیونگ سرشو گرفت و گفت:«اییی چقدر گیج میره سرم..»ا/ت:«عه چه زود بهوش اومدی...هیچی نیست الان خوب میشه بلند شو..آب بخور بعد شیشه بطری رو گذاشتم کنارش و دوباره بلند شدم ادامه کار...بلند شد نشست همینطور که داشت در بطری رو باز میکرد گفت:«ممنون خانم دکتر..از تجویزتون..اصلا نفهمیدم چی شد»بعد بطری رو سر کشید ا/ت:«بجات من فهمیدم چیشد..کاملا هم متوجه شدم...حالا بعدا برات تعریف میکنم..»بعد آخرین وسیله رو هم گذاشتم سر جاشون گفتم:«بلند شو تنبل خان..»بعد دستمو سمتش دراز کشیدم دستمو گرفتو به زور بلند شدو بعدش سرشو گرفت..با هم از اتاق اومدیم بیرون یکی از کارمندا نفس نفس زنان اومد گفت:«گف...گفتین جلوی...دکترو بگیریم؟..چ..چرا؟.. نتونستیم بگیریمش در رفت..»با دستم زدم تو صورتم و گفتم:«ای وای..معلوم نیست چرا برای کی کار میکرد!..میخواست اینوبکشه:|..»بعد با دستم به تهیونگ اشاره کردم تهیونگ دستشو از روی سرش برداشت و گفت:«عه..واقعا این پس میخواست مارو بکشه..من..فکر که....عه وای...ولی ا/ت من اسم دارمااا:|..»خندیدموگفتم:«ببخشید..»کارمند:«وقته رفتنه حتما در مورد دکتر به رییس میگم...لطفا بفرمایید برید از در پشتی سوار ون شید...»با این حرفش نمیدونم چرا یه دلشوره ای گرفتم..از زبون تهیونگ:..بعد از اینکه اون خانمه رفت..با اون حرفش انگار ا/ت یکمی حالش خراب شد داشتیم میرفتیم سمت سالن در پشتی رو کردم به ا/ت گفتم:«حالت خوبه؟..»ا/ت:«آ..آره چطور؟تو خوبی؟»بعد یه لبخندی بهم زد..تهیونگ:«آخه اینجور به نظر نمیای؟..آره خوبم..»ا/ت:«نه چیزی نیست..»با دستم دستشو گرفتم دستش سرد بود..قیافش هم نگران به نظر میرسید بعد از اینکه دستشو گرفتم نگاهم کردو لبخندی بهم زدو بهم نزدیک تر شد باهم رفتیم توی سالن اعضا و چند نفر دیگه اونجا بودن با دیدن ما اومدن سمتمون جین:«حالت خوبه؟..»تهیونگ:«آره خوبم چیزی نیس..»نامجون:«باید با رئیس در مورد این دکتره حرف بزنم:||..»جیهوپ:«من موندم اگر قلابی بود چطوری درمانه مون میکرد..»با این حرفش همه زدیم زیر خنده ا/ت:«دکتر بوده..اما انگار خریده بودنش..» سوفی:«ببخشید..»برگشتیم سمتشو نگاهش کردیم سوفی:«بفرمایید اینجا بشینید تا ون ها بیان.. چندقیقع دیگه میرسن..»بعد رفت رفتیمو نشستیم رو چند تا صندلی که کنار سالن بود ا/ت پیش من نشست (صندلی ۲نفره بود) معلوم بود خسته بود همه مون خسته بودیم..سرشو گذاشت روی شونمو گفت:«خیلی خوابم میاد..»سرمو گذاشتم کنار سرش و گفتم:«منم..»ا/ت:«دیدی بلاخره اعتراف کردی خسته ای...بعد بگو نچ من خسته نمیشم..»بعد خندید از خندش خندم گرفتو با دستم موهایی که اومده بودن تو صورتشو دادم کنار..نگاه کردم دیدم جیمین و کوک دارن نگاهمون میکنن تا دیدن دارم نگاهشون میکنم اون طرفو نگاه کردن..(چندقیقع بعد)..سوفی:«۲تا از ون ها اومدن ۴نفرتون برین سوار شین بقیه تون با اون ماشین سیاهه برین..»نامجون:«آخه تا حالا اینجوری نرفتیم چرا؟..»سوفی:«نمی دونم برنامه انگار به هم ریخته معلوم نیست چرا...برای امنیت خودتونه.. سریع برید سوار شید..»بعد رفت کوک:«حالا چه کنیم؟»تهیونگ:«امم..نامجون و شوگا و جین و جیهوپ باهم برین با ون منو تو و جیمین و ا/ت با اون ماشینه...خوبه؟..»نامجو:«اوهوم..»شوگا:«پس بریم دیگه..»بعد بلند شدیم رفتن سوار ون شدن ون حرکت کرد رفت با ا/ت و کوک و جیمین داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم..از زبون ا/ت..از در اومدیم بیرون کنار تهیونگ داشتم راه میرفتم جیمین:«..من میخوام رانندگی کنم..»کوک:«مگه میزارن؟:|..»جیمین:«آره اجازه گرفتم گفتم راننده نیاد خودمون باشیم..» کوک:«من دیگه حرفی ندارم 😐..»یکمی مونده بود برسیم به ماشین یهو متوجه موتوری شدم که داشت با سرعت می اومد رد شه..نگاه کردم ببینم کیه رو سرش کلاه کاسکت گذاشته بود نمیشد دیدش...تهیونگ اصلا حواسش بهش نبود داشت میرفت در ماشینو باز کنه یهو موتوریع همینطور که داشت رد میشد یه اسلحه در آوردو شلیک کرد سمت تهیونگ سریع تهیونگو حلش دادم کنار افتاد روی زمین..(از زبون تهیونگ)..داشتم با ا/ت میرفتم سمت ماشین اومدم برم درو باز کنم حواسم به دورو برم نبود یهو دیدم ا/ت حولم داد افتادم زمین تیر اندازی شد کوک و جیمین سریع خم شدن نشستن کنار ماشین طرف ما که تیر بهشون نخوره دیدم ا/ت هنوز وایساده بود موتوریع چند تا تیر زد گازشو گرفت و رفت داد زدم:« ا/ت چرا نشستی ؟تو که میبینی داره تیر اندازی میکنه»یهو دیدم افتاد روی زمین سریع بلند شدم رفت کنارش دیدم داره دندوناشو رو هم فشار میده چشماشم بسته از درد دستش هم روی پهلوش بود داشت خون می اومد ازش..تهیونگ:«ا/ت..تی..تیر خوردی..»بعد سریع به جیمین و کوک گفتم بشینن پشت ماشین باید برسونیمش بیمارستان...بعد بغلش کردم بلندش کردم گذاشتمش صندلی عقب خودمم پیشش نشستم جیمین نشست پشت فرمونو کوک هم صندلی جلو جیمین سریع گازشو گرفت راه افتاد ا/ت سرشو گذاشته بود رو شونم از درد چشماشو رو هم فشار میداد..»با دستم دستش که خ.ونی بود رو گرفتمو گفتم:«طاقت بیار ا/ت الان میرسیم..»اشکام جلوی چشمامو گرفته بودن...هیچ وقت دوست نداشتم تو چنین حالی ببینمش..(از زبون ا/ت)ماشین خیلی تند داشت میرفت...تهیونگ دستم که خونی بود رو گرفته بود از درد دستشو فشار میدادم..چشمامو باز کردمو نگاهش کردم داشت با گریه نگاهم میکرد..ا/ت:«گ..گریه نکن...مگه خودت نمیگفتی...گریه میکنی گریم..گریم میگیره؟..پ..پس گریه..نکن»اشکشو با اون دستش پاک کردو گفت:«اگر...اگر حواسم بود الان اینجوری نبودی..ببخش منو ا/ت...همش تقصیر من بود..»با لبخند نگاهش کردمو گفتم:«حواست هم بود همین میشد..اونا...تا یکی از مارو نکشن و..ولکن مون نیستن...یادته یه روز بهت.. گفتم حاضرم برات بمیرم؟...اون روز..ا..امروزه..»تهیونگ با گریه گفت:«چی..چی میگی ا/ت..تو مگه قول ندادی که ترکم نکنی؟..پس سر قولت بمون..»با بی حالی چشمم رو باز نگه داشته بودم بریده بریده گفتم:«ه..همیشه.. آرزوم این بود که توی بغل یکی که..عا..شقشم بمیرم...فکنم..همینم داره میشه...خیلی..خیلی خسته ام دلم یه خواب راحت و آروم میخواد.»بعد خندیدم از دردو گفتم:«خوشحالم...از..از اینکه بلاخره یکسال بدبختیم داره تموم میشه..می..میدونی..تو بهترین..آدمی بودی که تو زندگیم دیدم...»تهیونگ با هق هق گفت:«این..حرفا چیه میزنی ا/ت...التماست میکنم..ترکم نکن..ا/ت..من من بدونه تو میمیرم..»چشمام تار داشت میدید گفتم:«ب..بخشید اگه...عذیتت کردم..می..می بخشیم دیگه نه؟...»بعد چشمامو بستم نفسم به زور بالا می اومد..دستشو هنوز تو دستم حس میکردم محکم دستشو گرفته بودم..از زبون تهیونگ:..گریم نمیزاشت درست حرف بزنم...حرفای ا/ت بیشتر از این موقعیت عذابم میداد..با آخرین حرفش که میبخشیم دیگه نه چشماش بسته شد سرمو گذاشتم رو سرشو بغلش کردم نفسش داشت به زور می اومد دستشو تو دستم از دردی که داشت..داشت فشار میداد...تهیونگ:«معلومه که میبخشمت مگه میشه نبخشمت ای...این حرفا چیه که میزنی ا/ت..خواهش میکنم التماست میکنم طاقت بیار رسیدیم...ا/ت..حرف بزن باهام..نگاهم کن.. ببینمت..»همینطور که چشماش بسته بود با درد به زور گفت:..قول بده فراموشم نکنی..»بعد دستشو آورد بالا و صورتمو نوازش کردو اشکمو پاک کرد با دستم دستشو گرفتمو بو.سیدمو گفتم:«معلومه که فراموشت نمیکنم..عروسکم:)..»ا/ت:«م..ممنونم ازت بخاطر همه...همه چی»دستش دیگه جون نداشت صداش کردم گفتم:«ا/ت...ببینمت یه دقیقه چشماتو باز کن یه حرفی بزن..»چشماش بسته بود نفس نمیکشید..دیگه دندوناشو از درد روهم فشار لبخندش از روی لبش محو شده بود..دستام میلرزید تکونش دادم گفتم:«ا/ت؟...ا/ت حرف بزن نفس بکش..ا/ت..»رو کردم به کوک که داشت نگاهمون میکرد گریه میکرد با گریه داد زدم :«چرا این نفس نمیکشه...چراا نمیرسیم» جیمین :«چندقیقه دیگه میرسیم آخرین سرعتشه..»نگاه ا/ت کردم دستشو دوباره گرفتم دستش سرد بود گفتم:«ا/ت؟... بلند شو..چشاتو بازکن یه چیزی بگو...مگه..مگه خودت قول ندادی ترکم نکی همیشه پیشم بمونی...ا/ت با تو عم همیشه جوابمو میدادی...چرا جواب نمیدی...ا/ت..نه..نه..این این امکان..نداره.»سرشو با دستام گرفتمو بغل کردم همینطور که گریه میکردم گفتم:«نرو نزار دیونه شم...ا/ت...التماست میکنم..»جیمین نگه داشت ماشینو گفت:«رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم چند نفری با تخت چرخ دار اومدن بردنش توی یکی از همون اتاق ها و نزاشت من برم تو کوک و جیمین هم باهام اومده بودن انقدر گریه کرده بودم چشمام تار میدید سرم گیج میرفت با گریه رفتم بغل کوک...بغلم کرد با بغض گفت:«گریه نکن...تو که قوی تر از اینا بودی...آ..آروم باش...یه لحظه..»..از زبون دکتر:.نتونستم نخشمو عملی کنم تمام تلاشمو کردم آخرش توست ا/ت لو رفتم ترسوندمش با حرفام حلش کردمو در رفتم سریع از اونجا اومدم بیرون چند تا کوچه اونور تر با رئیس قرار داشتم منتظر بود که بهش بگم کارمو انجام دادمو دخترمو آزاد کن رفتم رسیدم به ماشینش زدم به شیشش شیشه رو داد پایین و گفت:انجامش دادی؟چی شد؟.. دکتر:انجامش دادم فقط آخرش اون دختره اومدو نزاشت دارو رو بهش بزنم.. ولی اگر تا چند دقیقه دیگه نتونه کاری کنه بعید میدونم اون زنده بمونه..حالا دخترمو آزاد کن.رییس:«میگم خری میگی چرا..وقتی اونموقع گفتی همه نمراتشو یاد گیریش عالیه معلومه که نجاتش میده دیگه..خندید!»دکتر:«چرا میخندین؟..سر دختر من چه بلایی آوردین؟»رئیس:«انقدر پستی که حتی دخترت هم نخواستت...پسرتو به کشتن دادی ۲تا زناتو کشتی دخترتم چند دقیقه دیگه میمیره!..تو واقعا فکردی من به زنه خودم آسیب میزنم؟!»با این حرفش شکه شدم یعنی..یعنی چی؟ دکتر:«چی داری میگی؟»رئیس:«حدف من خراب کردن زندگیه تهیونگ نبود اصلا من با اون کاری نداشتم نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...نداشتم من هدفم نابودیه خودتو خوانوادت بود!که درست و کامل انجام شد.. همینطور که تو چند سال پیش خوانوادمو ازم گرفتی خوانوادتو ازت گرفتم..البته دختر زنه دومت..زنه خودم شده..»بعد شیشه رو تا آخر داد پایین مین سو از صندلی کنارش اومد یکمی جلو و دست تکون داد با خوشحالی و گفت:«چه ساده بودی!.»دکتر:«یعنی..اینا همش بازی بود؟..یعنی..ا/ت..»رئیس:«آره.بروتا نکشتنش..»دویدم که بر گردم دوباره یهو از پشت یه سوزشی احساس کردم دست دزدم به پشتم دیدم دستم خونی شد برگشتم نگاهش کردم دستش تفنگ بود یه لبخند زدو گفت:«خداحافظ دکتر»بعد شیشه شو داد بالا و رفت افتادم رو زمین از کارام پشیمون بودم..ولی دیگه پشیمونی هیچ فایده ای نداشت...(یک ماه بعد)..از زبون تهیونگ:..رفتم سر خاکش نشستم کنار سنگش و بابغض گفتم:سلام ا/ت...اونجا بهت خوش میگذره دیگه نه؟..رفتی از کنارم برای همیشه ولی نمی دونی که چقدر دلم تو این یه ماه برات تنگ شده ا/ت...»اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:«میشه برگردی دوباره پیشم؟دوباره بغ.لت کنم؟دوباره باهات حرف بزنم..بهت بگم امید داشته باش همه چی درست میشه...»اشکامو با دستم پاک کردمو گفتم:«چقدر دلم برای اون لحظه ای تنگ شده که با دستت اشکامو پاک میکردی...چقدر دلم برای باهم بودنامون تنگ شده..برگرد..م..مگه قول ندادی ترکم نکنی دیگه؟..پس چی شد..میدونی چقدر دلم برای اون شبایی که باهم میشستیم به ماه زل میزدیم تنگ شده؟...هعی.. مثلا قرار بود این ماه ازدواج کنیم یادته؟»با این حرفم بغضم کرد اشکمو پاک کردمو گفتم:«هر شب میرم چتامونو میخونم تا یکم دلم آروم بگیره هنوز به نبودنت عادت نکردم به گوشیت زنگ میزنم زنگ میخوره اما جواب نمیدی!💔...معلومه اونجا خیلی سرت شلوغه..» تاقط نیاوردمو گفتم:«چرا ترکم کردی..می دونم خسته بودی ولی چرا اینجوری آخه؟...بر گرد دارم دیوونه میشم...اون روزی از توی بغلم رفتی..داشتم دیوونه میشدم نگاهت میکردم صدات میکردم اما جوابی ازت نمی شنیدم...اما الان بد تر دارم دیوونه میشم...آخه این حقه من نبود..»با دوتا دستام صورتمو پاک کردمو نفس عمیقی کشیدمو گفتم:«..اوه راستی ا/ت..پلیس اون کسایی که میخواستن بکشنمونو گرفتن دکتر رو جنازشو همون شبی که ترکم کردی چند تا کوچه اونور تر پیدا کردن چند روز قبل هم یه مرده رو پیدا کردن انگار شوهر خالت بوده که میخواسته بکشتت!..انگار به زنش که میشه خالت هم رحم نکرده پلیس میگه قبلا زنو بچه داشته انگار یکی به زنو بچش میزنه و در میره بعد به زور یه زنه دیگه که میشه خاله تو رو براش درست کردن.. اما خبر نداشت که تو هیچ وقت برای من نمیمیری...چون جات اینجاست تو قلبم..دیدی حالا به قولی که دادم دارم عمل میکنمو فراموشت نمیکنم اما تو زدی زیر قولت...اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم!..»بعد خوابیدم کنارش رو زمینو نگاه خورشید کردم که داشت غروب میکرد یاد اون روزایی که با ا/ت میشستیم تماشاش میکردیم افتادم چشمامو بستمو سعی کردم آروم گریه کنم که ا/ت عذیت نشه ولی انگار نمیشد!...
داستان عالی بود
و همیطور غمگین 😭😭😭😭
گریه ام گرفت 😭😭😭😭
بازم داستان بزار
خیلییییییی غمگین بودددددد ولی خوب نبود 😒
عالیییییی بودددددد😂😂😂😂🤞🤞
ممنان عسلم❤️🔥💕🥀
با اجازه میخوام به لیستم اضافه اش کنم
اوکی کیوتی ❤️🌟💜
میخوام سر فرصت از اول بخونمش عاشق داستانای غمگینم تازه پیداش کردم داستانتو
اوه یسس منم همینطور عاشق اینجور داستانام:)❤️
😭😭😭😭😭خیلی داستانت عالی و همچنین غمگین بوددددددد 😭😭😭😭😭😭😭😭الان دارم اشک میریزم مامانم به داداشم میگه این دختر دیوونه شده الکی الکی میخندید حالا هم گریه😭😭😂🤣
داستانت محشر بود
ممرسیی آجی جون ❤️🐥
😂😂😂😂😂😂🔫😂تنکس
عالیبیییییی😭😭😭
مرسییییی 😍😘
وااااااای
چه داستان عالی
فکر کردم دارم فیلم میبینم
خودمو اونجا تصور کردم
خیلی خوب نوشتی داستان رو
واقعا گریه کردم باهاش
مرسی کیوتی جون ❤️🥺
واووو واقعا:)💓مرسی عسلم ❤️🥺
عالیییییی بود 😭😭😢😢
تنکس کیوتی ❤️💜
خیلی عالی بود 🙂💔
و همین طور غمگین 💔😭
مرسی آجی جون ❤💜🥺🥺
خواهشموکونمنفسمح💜👛
تا حالا تو عمرم اینقد گریه نکرده بودم عاجی😭
خیلی غمگین بود...:)
ببخشید عین آدم نمیتونم حرف بزنم اشک تو چشام حلقه زده 💔
خودمو با کوک تصور کردم و آهنگ غمیگن گوش دادم 💔🙂
مرسی عسله آجی🥺💔
اوخییییی🥺🥺
خواهش جیگر💔🙂