
تستچی شخصی نکن🌚
❤️پارت 9: دلیلش چیه؟❤️ تو افکارم بودم که در باز شد. ` ساعت 7 بیدار شید. تا 7:30 همه باید سر میز باشن. رفتم دستشویی و صورتمو شستم. وقتی اومدم دیدم جانگکوک چند قدم اونورتر منتظرمه. - چرا اینجایی؟ + آخه با غریبه ها صبحونه نمیچسبه. حتما باید یه دوست کنارم باشه😉 - حق با توعه😁 پس بیا بریم. مسیری که بقیه میرفتنو رفتیم که رسیدیم به میز دراااز که دورش پر صندلی بود. + اوهوه چه میزی...! - پس فقط من نیستم که تاحالا ازین میزا ندیدم؟! + شبیه میزاییه که تو فیلمای قدیمی تو خونه آدمای پولداره. رو میز به تعداد صندلیا ظرف گذاشته بودن. یه عده رفتن و نشستن و مشغول خوردن شدن.
بقیم به تبعیت از اونا نشستن و مشغول شدن. مام نشستیم.***بعد صبحونه فرستادنمون حیاط برای ورزش. جانگکوک میگفت مثل ورزش صبحگاهی دوران مدرسشون بود. الانم ساعت 8:32 و تایم بیکاریه. همه تو اتاقاشونن و یجورایی استراحت میکنن. یادم افتاد میخواستم یه چیزی از جانگکوک بپرسم - امم...جانگکوک + جانم؟ یکم خجالت کشیدم. اولین بار بود که به اسم صداش کردم. - میدونم خیلی سوال میکنم، یادم رفت دیشب بپرسم... + نه بابا من که از همون اول تا الان فقط سوال کردم😂. بگو. - میخواستم بگم که...گفتی بعد اون مهمونی رفتار کمپانی باهاتون عجیب شد و نزاشت کاری انجام بدین؛ شاید مربوط به همون مهمونی باشه
+ ممنون که بهش فکر کردی ولی خودمم به این نتیجه رسیدم. - خب پس...چرا سعی نکردی قانع شون کنی؟ + ببین مشکل اینجاس که الان هیچی از اون مهمونی یادم نیست. یعنی خیلی وقته که نمیتونم اتفاقای اون روزو به یاد بیارم. هرچی تو ذهنم بود و بهت گفتم - مگه میشه؟...قبلش چیزی خورده بودی؟ (ایشالا که خودتون فهمیدید منظورش چی بوده😂) + معلومه که نه...ولی اونجا...اههه یادم نیس😫 - باشه باشه خودتو اذیت نکن؛ شاید کم کم یادت بیاد. + فکر کنم حق با تو عه. احتمالا من یه چیزایی خوردم و بعدشم یه گندی زدم که اوردنم اینجا. - نه بابا حالا من همینجوری یه چیزی گفتم... اصن بگذریم. به نظرت منو چرا اوردن؟
میدونستم فهمیده میخوام بحثو عوض کنم واسه همینم جوابمو داد. + خب... شاید خواستن بیشتر تنبیهت کنن. - اگه اونجوری بود که اول سویون و میاوردن. چون اون مجرمه و من شریک جرم. + اوهوم؛ پس شاید... شاید تو ام یه چیز خوردی😂 - 😑 + شوخی کردم بابا. مگه تو پرورشگاه ازین چیزا پیدا میشه؟! - جدی باش دیگه🙁 + چشششم😂! نمیدونم چرا امروز انقد فاز مزه پرونی گرفته. - اوو فهمیدم...احتمالا فکر کردن چون ما اونجا رو آتیش زدیم دیوونه بودیم بعد 10، 20، 30، 40 کردن شانس من شده که بیام اینجا😁 + واو دختر تو خیلی باهوشی. دقیقا مثل نامی😂 - نامی همون نامجونه؟ اون که غرغرو بود. خندید + نه اصلا غرغرو نبود فقط زیادی تابع قوانین بود. بعدشم من از لحاظ هوش گفتم. ای کیو نامجون بالای 140 عه. - اوو ایول بهش... + آره...ایول بهش😁🥲
خب این دفعه بجای آنچه خواهید خواند بیوگرافی داریم... کیم تهیونگ: سلام من تهیونگم 23 سالمه و عضو گروه بی تی اسم. تا چند ماه پیش مثل بقیه گروها کارمونو میکردیم تا اینکه جین مارو برد تو مهمونی دوستاش و بعد یه اتفاقایی واسه کوکی افتاد که از گروه رفت و الان نمیدونیم کجاست. چون بیشتر از همه با اون صمیمی بودم برام سخته که تو گروه نباشه. کاش میدونستم چرا همینجوری گذاشت و رفت...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلییی قشنگه پارت بعدو بزار
میشه داستانم رو همایت کنی❤
باشه حتما 💜
ممنونم❤🌹
دوست گل میخوام تازه داستانت رو بخوانم حتما داستان قشنگی هست❤🥰
عاااالی
عالی
های کیوتی ها لطفا به پیج منم سر بزنید کلی داستان ها و فیک های خفن تو راهه پس بدویید بیاید که از دست ندیدشون 💜💜💜💜