
سلامم:) چطورین؟ امیدوارم حالتون کاملا خوب باشه و این پارت رو هم دوست داشته باشید:)♥️
میکردم این قشنگ بود و آرامش بخش ....بعد از چند دقیقه ای توی اون حالت بودن احساس کردم توی بغلم بی هوش شده ، آروم و با تردید از روی شونم کنار کشیدمش و به صورتش نگاه کردم ، با اون حالت صورتش میتونستم بفهمم که راحت خوابش برده ، توقع همچین چیزی رو نداشتم اما خب ها یون همیشه متفاوته!،،، کنار بالشتم گذاشتمش و بهش خیره شدم تا اینکه کم کم چشم های من هم سنگین شد و با همون تصویر به خواب رفتم.... همون طور که میخواستم زودتر از ها یون بیدار شده بودم، اگه اون اول می شد قطعا تا آخر روز ازم فاصله میگرفت اما اینطوری اولین کسی که جلوی چشم هاش ظاهر میشد مین یونگی بود و توی اون اتاق خالی با دری که قفل شده بود راهی برای طفره رفتن و فرار کردن ازم نداشت!...کم کم تیله های سبز رنگ چشماش از زیر اون پلک های کوچیک نمایان شدند من هم از گوشه ی اتاق به دقت نگاهش میکردم ، متوجه حضورم شد و من هم فهمیدم که دوباره داری سنگین میشه رفتم کنارش _ صبحت بخیر:) +شبم رو که نزاشتی به خیر باشه حالا برای صبحم آرزوی خوب بودن میکنی-_-؟ _خودتم میدونی اون یارو از هر شری شر تر و بدتر و مزخرف تره! + بازم نمیتونستی یکم مهربانانه تر رفتار کنی؟باید حتما مثل یه گرگ وحشی به سمتم حمله ور میشدی؟؟ _ از من توقع نداشته باش تو همچین موقعیت هایی عقلم به این چیزا برسه! +منو باش چه توقعاتی ازت داشتم-_- _باید الان خوشحال باشی بقیه ی دخترا وقتی پسره براشون غیرتی میشه خیلی هم ذوق میکنن تو چرا انقدر سرد و بداخلاقی +ببخشید شما با کدوم دختر در معاشرت بودی که همچین چیزایی رو بلدی؟
خیلی سعی کردم نخندم اما با اون فیس بامزش وقتی تلاش میکرد عصبی به نظر برسه خیلی خنده دار تر میشد! _ باشه باشه من اشتباه کردم قبولش میکنم... +چه عجب!....همش تظاهره نه؟ دوباره میخوای سر خودت رو شلوغ کنی الانم داری گولم میزنی مگه نه؟ با شک دستم رو بهش نزدیک کردم _از کی انقدر نسبت بهم بی اعتماد شدی؟! من اصلا هم گولت نمیزنم همه ی حرفام هم کاملا واقعیه +اوهوم کاملا از رفتارت معلومه و با زمزمه و حالت تمسخر آمیخته به ناراحتی گفت: شک دارم که حتی دلت تنگ شده باشه... با دستم دوباره نزدیک آوردمش و کوتاه بغلش کردم _تنگ شده بود مطمئن باش!؛) دیگه چیزی نگفت ، ظاهراً عملیات آشتی دادنش موفقیت آمیز بود! ..... از اتاق بیرون رفتیم تا همراه با بقیه بتونیم صبحانه بخوریم و البته چشم های من دوباره مزین شد به رخ اون گربه ی بی رنگ و رو که با خشم بهم نگاه میکرد...توی دلم بهش میگفتم:(_فکر کردی کی ای که اینطوری نگاه میکنی بهم؟) و ها یون دوست داشتنیم وقتی حالت چهرم رو دید نتونست ساکت بشینه و اذیتم نکنه:)! +میخوای بهشون بگی برن؟ _نمیتونم... +خوبه! دوست دارم باهاش بازی کنم بازم اون خیلی مهربونه واقعا^-^ _ادامه نده!نمیخوام فکر کنم بهش...
+ولی من میخوام فکر کنم! کاشکی میزاشتی دیشب همونجا بمونم میدونی خیلی خوب بود گرم و راحت... _بهتر از آغوش من که توش دو دقیقه خوابت میبره؟ صورتش رو به سمت دیگه ای برد +گفتم خوب بود نگفتم که بهتر از اون نداریم که... _آفرین دختر خوب^^ .... _ولی درک نمیکنم چرا سعی نکردی یکم بد باشی؟ +پیش اون؟ _اوهوم چرا کاری کردی که بهت نزدیک بشه؟ چرا بد رفتار نکردی؟ + تا شاید تو یکم بهم اهمیت بدی!... وقتی اینطوری میگفت حتی اذیت کردن هاش هم جالب به نظر میومد ،،، عمیقا دلم میخواست که اون پسره رو با گربش بفرستم بره اما بعدا مجبور میشدیم بازم ازش کمک بخوایم پس نمیتونستم علاوه بر اون ، اگه از رفتارای عجیب و غریبش فاکتور میگرفتیم خیلی خوب از حیوونا مراقبت کرده بود ، همشون در سلامت کامل ، خوشحال و شاداب بودند و این همه ی اعضا البته به جز من رو راضی کرده بود.... بعد از صبحانه بچه ها تصمیم گرفتند که با هاک جو بیشتر آشنایی پیدا کنند اونم از این که وراجی کنه و سر همه رو بخوره اصلا بدش نمیومد... بحث رو ادامه دادند تا رسید به اینکه خانوادش چطوریه هاک جو هم کم نزاشت و همه چی رو گفت و بیشتر از همه از همسرش تعریف کرد ، تمام کلماتی که در مورد اون میگفت آغشته به عشق بود و این اولین چیزی بود که در مورد این بشر به نظرم خوشایند اومد
بچه ها خیلی هیجان زده بهش چشم دوخته بودند و بعد از تموم شدن حرف هاش برق توی نگاهشون بین هم رد و بدل میشد و این من رو می ترسوند ، همیشه وقتی این اتفاق میافتاد بعدش یه گند بزرگ میزدند و نمیتونستند برای اینبار هم استثنا قائل بشند،،،لبخند خیلی مهربونی روی صورت نامجون نقش بست کاملا متوجه بودم که میخواد چه حرفی بزنه و مدام با خودم تکرار میکردم «نگو نگو نگو فقط اون چیزی که تو ذهنته رو نگو!» و آخرین بار با صدای بلند ناخودآگاه گفتمش :نه نامجون!!اینو نگو و اون لحظه فهمیدم که نامجون حرفش رو زده بود و اون پسر رو همراه با همسرش برای شام فردا شب دعوت کرده بود.... همه با نگاه متعجب و بدی بهم چشم دوخته بودند نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صورت مسئله رو پاک کنم _منظورم اینه که ما هفت تا پسریم قطعا همسرشون بین ما معذب میشند ،،، نمیخواستم فکر کنند که من با اومدنشون مخالفم برای همین بر خلاف اون چیزی که توقع داشتند حرفم رو ادامه دادم _برای همین چطوره که چند تا از دوست هاشون که دختر هستند رو هم بگیم بیان؟ اینطوری فضا دوستانه تره و بیشتر هم خوش میگذره ^_^ خنده ی همه بلند شد و لبخندی از جنس رضایت روی لب هاشون نقش بست...
از هم متفرق شدیم ، خوشحال بودم که گند نزدم ولی از طرف دیگه دو چیز به شدت اذیتم میکرد یک اینکه فردا یه مهمونی داشتیم و من یکی اصلا و ابدا حوصلش رو نداشتم و دومی که حتی از قبلی هم بدتر بود شکل چهره ی ها یون بود که یه «که اینطور...» خاصی توش موج میزد بود ، حدود بیست دقیقه دنبالم میومد هر جا که میرفتم و این حالت نگاهش به شدت معذبم کرده بود ،دیگه تحملم تموم شد _چیشده!؟ چرا اینطوری میکنی؟ + بزار فکر کنم...آم شاید به خاطر اینکه قراره فردا یه سری دختر بیاند اینجا و اینطوری به تو بیشتر "خوش میگذره" :) _اوه...ببین من فقط این رو گفتم که قضیه رو جمع کنم وگرنه در واقع اعضا هیچوقت قبول نمیکنن که اون همه آدم بیان اینجا ، اعضا هم قبول بکنند کمپانی نمیزاره بر فرض محال حتی اگه اونا هم اجازه بدند خود طرف باید شعور اینکه نیاردشون رو داشته باشه! +برام مهم نیست که این اتفاق میفته یا نه مهم حرفیه که تو زدی و قصدیه که داشتی _من هیچ قصدی نداشتم!! + هه مشخصه... این دختر عجیب ترین کسی بود که توی زندگیم میتونستم باهاش آشنا بشم با اینکه خیلی کوچیک بود هیچوقت غرورشو رها نمیکرد در عین حال پررو ، بامزه و دوست داشتنی بود و یکی از سخت ترین چیزای دنیا راضی کردنش بود اونم وقتی که میخواست لج بکنه اما منم مثل همیشه موفق بودم!
ها یون نسبت به قبل آروم تر شده بود و ظاهراً توی مدتی که ما برای کار رفته بودیم رابطش با یونتان و بم و بقیه نسبتا خوب شده بود برای همین وقتی من و بقیه ی اعضا مشغول آماده کردن خونه برای مهمونی بودیم اون هم با دوستای جدیدش وقت میگذروند،،، همه جا کاملا تمیز بود و خونه بوی آرامش گرفته بود همیشه طوری بود که انگار بمب توش منفجر شده ولی الان مثل یه دریای آروم با موج های کوچیک بود،،بعد از مرتب کردن ظروف میخواستم برم و یه جایی استراحت کنم که به پیشنهاد مکنه ها پیش اونا رفتم ،،، با اینکه بیست و خورده ای سال سن داشتند بازم مثل بچه ها با هم وقت میگذروندند... جیمین موهای تهیونگ رو خراب میکرد و همین باعث خنده هاشون شده بود ، منم تک خنده ای کردم و روی مبل کنارشون نشستم و کم کم خودم رو خم کردم تا سرم روی پاهای تهیونگ قرار گرفت ، شروع کردم به کش و قوس دادن بدنم چون بیشتر کار های امروز رو من و جین هیونگ انجام داده بودیم و طبیعتا از بقیه خسته تر بودیم صدای خنده هاشون کم کم آروم و قطع شد، با چشم های بسته هم میتونستم بفهمم که شش تا چشم بهم خیره شده ، با صدایی که حالت اعتراض داشت گفتم _هی چیه؟ تهیونگ با حالت تعجبی که ته مایه ای از نگرانی هم توش بود ازم پرسید که : هیونگ خیلی خسته شدی؟ _هوم ، خیلی! &پس کاری میکنیم که راحت باشی! این لحنش یکم عجیب بود ، زیر چشمی بهشون نگاه کردم
جیمین و کوک از جاشون بلند شدند و هر کدوم به یه طرفی رفتند، جیمین به سمت اتاق ها و جونگ کوک به طرف آشپزخونه ، تهیونگ هم با لبخند و شوق بهشون نگاه میکرد و منتظرشون بود ، چند دقیقه بعد جیمین اومد؛ خونه رو کاملا ساکت کرده بود و با ملایمت هر چه تمام تر پتوی گرمی رو روم انداخت تا احساس راحتی بیشتری بکنم ×نباید انقدر به خودت سخت بگیری یونگی هیونگ، اینطوری زود فرتوت و خسته میشی! و کنار مبل روی زمین نشست ، شنیدن این حرف از پسر بچه ای که خودش توی روز ساعت ها تمرین میکنه و بعضی شبا از خستگی توان راه رفتن رو هم نداره عجیب بود... جونگ کوک هم اومد؛ فنجون سفیدی که توی دستاش گرفته و بویی که بلند شده بود خبر از این میداد که دمنوش مورد علاقم رو آماده کرده ،،، با احترام خاصی که کمتر میشد از طرف کوک دیدش اون رو بهم تعارف کرد و من هم با کمال میل قبولش کردم، گرمایی که به دست هام منتقل میکرد و طعم خوب و آرامش بخشش و نرم کردن گلوم توسط اون رو خیلی دوست داشتم کم پیش میومد که چیزی همچین آرامشی رو بهم بده ولی این بی نظیر بود... خیلی زود همونجا بین سه تا مکنه ی کوچیک و بازیگوش گروهمون که ها یون از شیطنت اون ها به زندگی من وارد شده بود خوابم برد...
چند ساعت احتمالا گذشته بود که دوباره خونه شلوغ شد و سر و صدا از خواب بیدارم کرد،،، با حالت منگی اطراف رو نگاه کردم تهیونگ هنوز نشسته بود و با انگشتش که جلوی بینیش گرفته بود به بقیه اعلام میکرد که ساکت باشند، با اون لباس قهوه ای رنگش و حالتی که داشت کاملا مثل یه بچه خرس شده بود ، سرم رو از روی پاهاش برداشتم و بالاخره متوجه شدم که مهمون هامون رسیدند ، بلافاصله به سر و وضع خودم نگاه کردم یه تیشرت سبز روشن تنم بود که یقه ی نسبتا گشادی داشت، خیلی بد نبود و حالت راحتی داشت اما اگه فرصت عوض کردنش رو پیدا میکردم خیلی بهتر بود ، هر چند برای رسیدن به اتاقم دقیقا باید از جلوی در ورودی رد میشدم و ضایع میشد پس بیخیال شدم و فقط از تهیونگ خواستم ببینه موهام خوبه یا نه و اون با لبخند مستطیلی شکلش و انگشت شصتش که نشونه ی تایید بود خیالم رو راحت کرد ،، وسایلی که روی مبل بود رو یه جوری با هم دو تایی جمع و جور کردیم و رفتیم تا مثل بقیه به مهمون هامون خوش آمد بگیم...خود هاک جو که مثل همیشه بود تکراری و ساده به همه سلام کرد و بعد شروع کرد به معرفی همسرش ^ایشون همسرم یو مین آه هستند... صورت کوچیک با چشمایی به رنگ قهوه ای روشن ، پوستی کرمی رنگ با کمی کک و مک که روی گونه هاش بود و همین زیباترش میکرد همینطور موهای کوتاه فر و قهوه ای رنگش با بدن ظریف و کاملا دخترونش همشون با هارمونی خاصی زیباش کرده بودند به طوری که اگه بخوام اون رو به یه رایحه تشبیه کنم باید بگم که مثل بوی شکلات همراه با بلوط تازه بود...برام جای تعجب داشت که مردی مثل هاک جو توی انتخاب دختر همچین سلیقه ای داشته باشه!...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اوو آهان:(
بابتش متاسفم؛(❤️
توچرامتاسفی؟!گورباباش😂😐☕
چونکه رفت...
البته فکر کنم برای اون متاسفم که از دست داد تو رو:)✨
رفکرفخوبشددرمبستپشتسرش😂😐
اوووهمچینآدمجالبینیسمکواسهازدستدادنمحسرتبخوره😂😐
درو نبسته...سوز میاد😐❄️
نچ نچ نچ نچ....*بستن در*
خلاصهههههههه
الان این وسط هیچکی متاسف نیست..هیچکی ام پشیمون نیس....و هیچکی ام غمبرک نمیگیره....خلاصهههههه
زندگیتونو بکنین دنیا ارزش اینا رو نداره😐🏵️✨
آدم جالبی که هستی:)✨
اما به قول نخودی ( درست گفتم😐😂؟) دنیا ارزش ناراحت بودن رو نداره
ارهههه درستهههه😂🤝🏽
خداروشکرررಥ_ಥ😂
ʰᵒᵖⁱ❥︎
غمگین
| 1 ساعت پیش
نننننننهههههههه
نرفتتتتتتتم
مگه من شما دوتارو ول میکنم؟😐✨
غیر ممکن نیست 😐😂💔
یعنی انقد بی معرفت بودمو خودم نمیدونستم😐🧃💔
نه شوخی بود...🥲
نویسنده داستان فلان ن....نخودی😐🤝🏽☀️
نخود هم بهم میگن😐🤝🏽☀️
هرکدوم راحتی😐🤝🏽☀️
بلیمعذرتمیخاهمازایننوعخطابکردن😐💜
عب نداره😐🤝🏽🧃
پیش میاد😐🤝🏽☀️
نننننننهههههههه
نرفتتتتتتتم
مگه من شما دوتارو ول میکنم؟😐✨
امیدوارمهیچوخنیوفتهایناتفااق^^💛🍃
قول نمیدم....ولی تمام سعیمو میکنم 🚶🏽♂️✨
پاشین ببینننننننم
همشون فاز افسردگی گرفتن😐🧃
نهههههمنخوبممم😐😂
فاز افسردگی 😔😂
نه دیگه خوبیم:)✨
وکسیکدوماهگمشکردهبودموتازهدیروزپیداکردهبودمشرفت(:💔
هعی:)💔
اونمسریکبحثکوچیک(:💔
همه دارن میرن جدیدا و این خیلی بده:)💔
البته حق هم دارن؛)
نهاونیکمنمخاطبقرارشدادمازکاربرهایتصتچینیص(:
عب نداره...ادما همیشه توی زندگیت در رفتو امدن....نباید به خاطر هر کدوم از اونها ناراحت بشی.... مطمئن باش اونی ک رفته یکی بهتر میاد جاشو برات پر میکنه:)☀️
ناراحتنیصمبرهبجهندم😂😐
اوو آهان:(
بابتش متاسفم؛(❤️
نویصندهداصتانهblack dimond عتصتچیرف:/💔
اره دیدم
مرسی که گفتی دوباره تست هاش برام نیومده بود:)💔
نننننننهههههههه
نرفتتتتتتتم
مگه من شما دوتارو ول میکنم؟😐✨
نویسنده داستان فلان ن....نخودی😐🤝🏽☀️
نخود هم بهم میگن😐🤝🏽☀️
هرکدوم راحتی😐🤝🏽☀️
کامنتقبلیمرواشتباهفرستادم^^
دخترعممیکسوالیازمپرسیدهکمننمیتونمباجوابمقانعشکنموازتمیخامکبهمکمککنی^^
اگکسینسبتبهتحسیداشتهباشهوبهتبگهاماتواونحصمتقابلوبهشنداشتهباشیچیکارمیکنیکناراحتنشه؟!
مشکلی نیست:)
حتما ^^
اول بابت حسی که داره نسبت بهم ازش تشکر میکنم و سعی میکنم راستش رو بهش بگم و بهانه های دروغ و الکی جور نکنم مثلا بهش میگم که در حال حاضر حسی بهش ندارم ولی ممکنه در آینده درونم حسی ایجاد بشه ولی ازش میخوام که منتظر تعیین شدن احساسات من نمونه و مسیری که به نظرش درسته رو توی زندگیش در پیش بگیره و در کل سعی میکنم اگه ناراحت هم شد از دلش در بیارم و خوشحال کنم و اگه برای اون یا خودم ایجاد مشکل نکنه یه دوستی ای باهاش داشته باشم:)💛
جوابپرمفهومیبود^^
ممنونازراهنماییت^^💛
خواهش میکنم:)💙
عالی بود پارت بعدم زودتر بزار مرسیی♥♥♥♥
چالش: فکر کنم ۴ یا ۵ تا باشه
مرسییییییییییییییییی:)))) ❤️
یه بخشیش رو نوشتم شاید امروز تموم بشه و بزارمش؛)
اووو ممکنه همینطور باشه^^
بلاخره انتظار هان به پایان رسیدددد🥺🥺🥺خیلی خوب بودددد (بنده همونی هستم که کم مونده بو. بکشتت😐همون Army girl)
بلههههههه به راستی که انتظار ها به پایان خواهند رسید 😂💕
مرسیییییی:)))🤍
بله بله به خاطر دارم 😔😂💫
😐😐😐😐😐😐❤️