
از زبان جین:بعد از کلی حرف زدن با یونگی و کوک گفت دیگه نمیتونم تحمل کنم هیونگ ی سوال دارم و جواب میخام کنج کاو بودم بدونم سوالش چیه یونگی: ام کوک هیون با من بودی یا با جین کوک:هر دوتاتون جین:خوب سوالت چیه؟ کوک:خوب سوالم اینکه که از زبان ا/ت:داشتم با این سوک حرف میزدم که یهو اون دخترای جدید اومدن تقربن 60سانت فاصله داشتیم می چا:او سلام ا/ت ا/ت بودی دیگه ا/ت:اره از زبان راوی:می چا هه جونگ رو به ا/ت و این سوک معرفی کرد و ا/ت با خودش گفت اینا دخترای خیلی خوبه هستن و تصمیم گرفت با هاشون دوست بشه از زبان نامجون:(دو نکته نکته1:همه پسرا تو داستان هستن نکته دو:نامجون جیمین می هی و او چانگ هم اتاقی هستن) اخه چرا این قدر دیر کردن جیمین:چی نامجون:بابا کوک با یونگی میخان بیان با هم حرف بزنیم و کوک گفت موضوعی هست که باید حضوری بگه و خیلی دیر کرده (بازم نکته کوک به نامجون گفته ساعت 4:30 بیاد سالن عذا خوری و نامجون جیمینم اورده)
خیلی منتشر بودیم ولی نیومد الان دیگه ساعت 17:00 شد خاستیم بلند شیم که سایه ی نفر رو دیدم نامجون:(با صدای اروم) جیمین بیا بریم قایم شیم جیمین: (بلند) چر (نامجون دستش رو میزاره جلوی دهنش) نامجون:هیش دست جیمین رو گرفتم رفتیم زیر میز تو اشپز خونه و گوشیم رو گزاشتم رو ظبط بعد از زبان جیمین:دیدم نامجون گوشیش رو گذاشت روی ضبط من ترسیده بودم ولی انجام نامجون میدونست باید چکار کنه ی مردی اومد تو اول روش اون ور بود ولی بعد وقتی روش رو بر گردوند اون نه...نه نه نه این امکان نداره اون نمیتونه این جا باشه از زبان جین کوک به ما گفت اول ازمون ی سوال میپرسه بعد هم بهمون ی حقیقتی رو میگه باهم گفتیم باشه کوک:خوب سوالم اینه که شما تا حالا عا... ام...... ع*ا*ش*ق شدین؟ جین:وای گفتم حالا چه سوالی میخای بکنی چرا این قدر استرس داری پسر من همونم که از 13 سالگی پیشت بودم یونگی:اره جین راست میگه کوک اهوم باشه حالا جواب بدین یونگی:تو ی کلمه میگم اره جینکوک:چییییییی یونگی:چیه خوب کوک:وای حالا کی هست؟ یونگی:ببخشید ولی به هر کی بگم نمیتونم به تو بگم کوک:او.. چرا؟ یونگی:.... کوک:باشه هیونگ هر جور راحتی جین هیونگ تو چی؟ جین:منم...اره کوک:وای خدا یا جین:حالا تو بگو کوک تو چی؟ کوک:خوب باشه منم اره بعد هر ستادشون میخندن
زبان ا/ت: ساعت 21باید میخوابیدیم و الان ساعت 20:50هست برای همین رفتیم تو اتاق جین و تهیونگ تو اتاق بودن سلام کردیم و رفتیم تو تخت هامون من خودم خوابم نبرد برای همین رفتم تو اتاق دعا تا یکم دعا کنم رفتم و روی صندلی نشستم و دعا کردم خدایا خودت کمکم کن که بتونم مدرکم رو زود تر بگیرم کل دوستام هم همین طور.... به همون کمک کن خدایا میدونم نمیتونم وعده ای به تو بدم و نمیدم ولی ازت کمک میخام از زبان راوی:ا/ت دستاش رو وی هم قفل میکنه واین جملات رو چند بار تکرار میکنه در هون موقعه مدیر دانشگاه خانم لی میاد و ا/ت رو میبینه از زبان خانم لی:دیدم ی دانشجو داشت تو اتاق دعا دعا میکرد بعد رفتم و کنارش خانم لی:کیم ا/ت از زبان ا/ت :دیدم خانم لی داره با من حرف میزنه بعد اسمم رو صدا زد منم جواب دادم ا/ت: بله خانم خانم لی:دعا میکنی... خیلی خوبه که خاسته هات رو به یکی میگی تازه به کی هم میگی....ولی الان باید بخوابی ا/ت:باشه از زبان ا/ت رفتم تو اتاق و خابیدم
اینم پارت 6 بچه ها خدا شاهده 2 بار در هین نوشتن اکانتم پریده دوباره خودم اومدم
بچه ها ببخشید که پنجشنبه ها نزاشتم ولی از این به بعد تمام تلاشم رو میکنم
بعدی چالش و سرایت پارت بعد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام اجی میشی؟
من جیمین بایستم وتو جین لاوری درسته؟
معلومه که میشم گلرخ البته ۱۳ ۱۴اسفند اسفند شد ۱۳ سالم بایسم هم اره جینه
💜💜
اوه چه جالب مثل من متولد سال ۸۸ هستی💜💜
اره ۸۸ به دنیا اومدم😅
افریننننننننننن
ممنون
فدات
اونی به مدرسه سر بزن بچه ها دادن ثبت نام میکنن
اها بله چشم
💛💛
خیلی قشنگ بود پارت بعدی لطفا
مرسی💜
چشم
فقط یه چیز می تونی داستانتو، تو داستان ها بزاری نه تو سایر چون من پیدا نمی کنم ممنون💖
اها باش از این به بعد میزارم🙂
ممنون💖