

ادرین نه نه من چرا از دستت دادم اخه تو چرا همیشه خودتو برام فدا میکنی انگار همین دیروز بود که ادرین اون چترو داد منم عاشقش شدم و دست و پاچلفتیام شروع شد وای هیچ وقت اونموقعی که بهش اعتراف کردمو یادم نمیره البته اون گفت یکی دیگرو دوست داره اونموقع نمیدونستم ولی خودم بودم اخه چرا وقتی هویت همدگرو فهمیدم باهاش یک ماه قهر کردم میتونستم وقت بیشتری باهاش باشم تو این فکرا بودم که اقاهه گفت« خانم کوچولو اگه گریه هات تموم شد میخام شماهم بکشم» من با خشمی که تا حالا هیچوقت نداشتم فریاد زدم« نابودت میکنم تیکی خال ها روشن» اقاهه بخاطر نور چشاشو بست وقتی دید لیدی باگم گفت« اوه خانم کوچولو اونقدراهم کوچولو نبودن ولی به هر حال قراره بمیری» بعد نوچه هاش حمله کردن منم با یویوم پاشونو گرفتم و انداختمشون بعد با سرعت تمام رفتم پیش طرف و گلوشو گرفتم و گفتم« میکشمت » یکدفعه یه صدایی شنیدم یه صدای اشنا صدایی که بهم حس امنیت میداد: صدای ادرین. بانو تو که نمیخای بخاطر من ادم بکشی نگران من نباش مراقب دنیل و راشل باش و رفت پشتمو کردم و دیدم ادرین بیجونه پس اون صدای چی بود سریع ادرینو برداشتم و رفتم تویه هلیکوپتر و به خلبان که فک کنم از ترس جاشو خیس کرده بود گفتم بره. (خب میریم تو اون کارخونه) بلند میشه میگه« هه میدونستم جرئت این کارو نداری» چند دقیقه میگزره که یه صدایی میاد« سلام رونالد خیلی وقت یو ندیدمت البته دیگه هم قرار نیست ببینم» برگشتم دیدم دنیله گفتم« سلام اقای اگراست تو جرئ…» دنیل با پوزخند گفت« هه دیدیم که جرئت ندارم و از ادمایی بهم میگن آقای اگراست م ت ن ف ر م» ( تهیو تیکه تیکه میگه) چند روز بعد: از زبان مرینت: دلم برای ادرین تنگ شده برای بانو گفتنش برای خندیدنش برتی همه چیش خدایااا چرا همه این بلاها سر من میاد و گریه کردم بعد از چند دقیقه تلفن زنگ خورد برداشتم دیدم مامانمه سابین: دخترم چرا راشلو بر نمیداری دلش برات تنگ شده بیا دختر گلم نگران نباش بالاخره این غم تموم که نمیشه ولی باهاش کنار میای مرینت: نه مامان من نمیتونم ادرین همه چیزم بود نمیتونم بدون اون زندگی کنم. که یه صدایی اومد سریع تلفنو قطع کردم رفتم سمت صدا که دیدم دنیله با بی حوصلگی گفتم« چیه دنیله چی از جونم میخای» دنیل: خودشو راستی بابا خان کجاس. دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه با حال نزارم گفتم« بابات مرده لطفا منم ببر پیشش» از زبان دنیل: باورم نمیشد بابا مرده
حالا که فکر میکنم میبینم این مجازات حتی برای مامانم زیاده پس صبر کن ببینم من الان دارم دلم برای اونا میسوزه سریع تنفنگمو از جیبم در اوردم و رو سرش نشونه گرفتم میخاستم ماشه رو بکشم که نتونستم چرا اینجوری شده من تو این 7 سال با حس تنفر از اونا زندگی کردم پس چرا الان نمیتونم. مامان که دید نمیتونم با گریه گفت« چیشد منو بکش لطفا میخام ازاد شم» با داد گفتم« بسه خسته شدم همش ازت دستور میگیرم » و سکوت مرگبار ولی کوتاه بینمونو فرا گرفت که مامان سزشو برگردوند انگار چیزی نظرشو جلب کرد. از زبان مرینت: رفتم دیدم یه نامه اینجاس قبلا ندیده بودمش هیچ ادرس و نشونی نداره
نامه رو خوندم: سلام اگه این نامرو میخونی حتما اتفاق خیلی بدی افتاده باید به کوه شان برو. تو فکرد بودم که دنیل گفت« کوه شان کجاس » من که فهمیدم با صدای بلند خوندم گفتم« تو این کوه معبد میراکلساس بزرگترین قببله اونجا زندگی میکنن» از زبان دنیل: فهمیدم مامان میخاد بره اونجا اگه نزدیکش باشم شاید بتونم اون حس نفرتمو برگردونم و بکشمش پس گفتم« منم میام ولی زیاد پرو نشو» مامان با خوشحالی کمی گفت« واقعا پس اماده شو که بریم» منم گفتم« من که امادم» مامان با تعجب گفت« یعنی میخای با همین کت و شلوار بری» منم گفتم« اره مگه مشکلی هست
بعد از اماده شدن مرینت رفتن بیرون ولی قبل از رفتن مرینت تو دست دنیل یه چیزی گذاشت اون میراکلس گربه دنیل با تعجب میراکلس و گذاشت تو جیبش بعد رو کرد به مرینتو گفت« حالا میخای با چی بریم » مرینت رو کرد به دنیلو گفت« با جت شخصی بابات یادت رفته ما پولدار ترین ادم پاریسیم» و قیافه مرینت دوباره ناراحت شد و دنیل اوهی با هزاران غم گفت. تو راه از زبان مرینت: من به این ماموریت نیاز داشتم اینجوری شاید بتونم ذهنمو از ادرین دور کنم که یدفعه تمام ماموریتامون تموم بزن قدشمون همه ی اونا مثل فیلم سریع از ذهنم گذشت. وقتی رسیدیم چند متری راه رفتیم تا رسیدیم به کوه. دنیل که ارتفاع کوهو دید گفت« میخای چیکار کنیم نکنه قراره با یه پرش بریم بالا یا یک راه مخفی داره» برگشتم و گفتم« هیچکدوم مثل ادمای متمدن از اسانسور میریم بالا» وقتی رسیدیم یکمی راه رفتیم تا رسیدیم ولی چیزی که میدیدمو باور نمیکردم معبد اتیش گرفته چندین ادم زخمی اونجا بود که یه نفرشون نظرمو جلب کرد اون الکس بود از اینده رفتم سمتش به دنیل گفتم سریع بگیردش اونم با بی میلی اومد وقتی رسیدیم تو یکی از خونه ها گفتم«الکس اینجا چه خبره» الکسم با سرفه هایی ریز گفت« پس نامم به دستت رسیده مرگ ادرین نباید اتفاق میفتاد یکی خط زمانیو عوض کرده» وای اینا یعنی چی یعنی مرگ ادرینم نباید اتفاق میفتاد که یکدفعه سقف خونه خراب شد و یه ادمی با شنل کلاهدار و عصایی که روی اون ساعت شنی یود اومد( اگه بگم همه چیش بنفش بود دروغ نگفتم) بعد اروم فرود اومد و گفت« اوه سلام خانم اگراست یا بیخشید بهتره بگم دوپنچنگ» گفتم« تو کی هستی اینجا چیکار میکنی» ادمه هم با بی حوصلگی گفت« چرا همه این سوالو میپرسن. بهتره بگم من فقط یه آشنام»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدی😭
حتما فقط نمیدونم چجور ادامه بدم ایده دارما ولی موندم بعد یجا چجور ادامه بدم شاید همونجا قط کردم نمیدونم بعدی یه پرش زمانی کوچیک داشته باشم
داداش عالی بوووود تورو خدا سریع بده پارت بعدی رو
قربانت داش حتما میزارم
عالی بودددددد😍♥
ممنون
عالی بود
ممنون