
به قول دوستم جینگلی جینگلی😂✨
بهترین دوست من❤️ پارت 7: مرور گذشته (2)❤️ = چی شد؟ - داغه. = نه کجاش داغه؟ فقط یکم گرمه اونم از گرمای دست سویون و خودمه. - نمیدونم. عه داره دود میکنه... = واییی!!! انداختش رو زمین. = چرا داغ شد... سویون: وای بچه ها داره آتیش میگیره، فرار کنییید. پاشدیم و با عجله از اتاق بیرون اومدیم که با خانم مدیر روبرو شدیم. مدیر: اینجا چه خبره؟!! (پایان فلش بک) + خب؟ - هیچی دیگه فهمیدیم اون پودره آتش زا بود و واسه تنبیه هرسه تامونو جدا انداختن تو یه اتاق. قرا بود یه مدت بعنوان تنبیه اونجا بمونیم. اون دوتا رو اوردن بیرون ولی منو نه. 3 سال منو اونجا حبس کردن بعدشم اوردنم اینجا.حتی سویون اومد دم اتاقم و ازم معذرت خواهی کرد که منو وارد ماجرا کرده ولی یجوری حرف میزد. گفت هیونجی ام بیرونه. بعدشم دیگه هیچکس بهم سر نزد. بجز خدمتکار که غذا میاورد
+ نمیدونم فقط من این حسو دارم یا واقعا ماجرای اومدن هردومون به اینجا شبیه عه. - مگه تو چجوری اومدی؟ + خب من همونطور که گفتم ارتیستم. تو گروه 7 نفرمون یکی از اعضا که از همه بزرگتره و اسمش سوکجینه با چند تا از همسن هاش که اونام مثل ما بودن گروه چت داشت و یه روز قرار شد یه مهمونی باهم داشته باشیم...(فلش بک)...
(فلش بک به یه روز قبل از مهمونی، خونه اعضا، اتاق نشیمن، از زبون جانگکوک) سوکجین: گایز مهمونی دعوتیم. یونگی: مهمونی؟ کجا؟ چرا؟ سوکجین: ببینید من و کِن و هانی داشتیم چت میکردیم بعد هانی هی از دست و دلبازی و مهمون نوازیش تعریف میکرد. کن به شوخی گفت حالا که اداعات میشه مهمونی بگیر و هممونو دعوت کن. هانی ام جدی گرفت و اعضای گروه چت یعنی ما و کل گروهو دعوت کرد. یونگی: فازشو خریدارم😂😐 نامجون: کمپانی باید اجازه بده. هوسوک: نامی سخت نگیر یه مهمونیه دیگه. سوکجین: اصلا رای گیری میکنیم. کیا میخوان بیان؟ همه بجز نامی و یونگی دستشون بالا بود. نامجون: حداقل خوبه که تنها نیستم. تهیونگ: یونگی از تنبلیه که نمیاد. البته منم رایم پنجاه، پنجاهه. سوکجین: حتی منفیم بود باز ما میبردیم. خب من میرم زنگ بزنم به پی دی
نامجون: عمرا بزارن. اصن اگه گذاشتن بریم من با لباسای عهد چوسان میام (پ ن: عهد چوسان یه دوره ای از پادشاهی کره هست. مثل هخامنشیان یا مثلا اشکانیان خودمون) سوکجین: عه تو که اهل این کارا نبودی 😶😀 ولی حرفتو پس بگیر دلم نمیخواد اونجا مسخرت کنن. نامجون: نوچ زنگ بزن. سوکجین: باشه هرجور میلته رفت که زنگ بزنه. مام شروع کردیم به کل کل که یهو جین با قیافه داغون اومد و نشست. نامجون: چی شد ججوان؟ کشتیات غرق شدن؟😂 سوکجین: ببخشید ولی... همه باید باهم بریم. ها ها ها نامی لباسات یادت نره...
آنچه خواهید خواند: پایان قرارداد مون نزدیک بود... ممکنه اونام زندونی شده باشن؟... دلم میخواد برگردم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)