آرمی سلام.✋ از اونجایی ک صد سال طول میکشه تا یه تست بررسی بشه من پارت دو رو هم قبل از انتشار پارت یک می نویسم. نمیدونم کدومش زودتر منتشر میشه. آرمی این پارت خیلی قشنگه درواقع زیبایی درون بیشتر شبیه یه داستان یا فیلمکامله تا فیک پس امیدوارم خوشتون بیاد💜💜
من: خب؟؟ تا تهیونگ می خواست حرفشو بزنه گوشیم زنگ زد. من: ی لحظه صب کن. دختر خالم بود. اسمش ساراعه. خیلی باهم دوستیم. سارا:😠😠 الو؟ جی اس کجایی جون ب لب شدم؟ چرا درو باز.نمیکنی الانه بود از در بپرم.تو!!! من: سلام سارا. خونه نیستم. سارا: چی؟؟؟😳😳 این موقع شب کجایی؟؟ من: صبح رفتم سفارت بعدش حالم بد شد اومدم بیمارستان. سارا: وای عزیزم😰 الان حالت خوبه؟.کدوم بیمارستانی میام همین الان. من: ولش کن سارا نمیخوام اذیت شی. فقط لطفا ب مامان بابام زنگ نزن نگران میشن کارشونو ول میکنن بیان. باشه؟ سارا: باشه گلم بهشون نمیگم.ولی بگو کدوم بیمارستانی من نمیتونم همینجا بشینم تو.تو بیمارستان تنها باشی میام پیشت. من: تنها نیستم عزیزم یه نفر کمکم کرد اون پیشمه. سارا: کی؟ گوشی.رو بده بهش ببینم😐 من: سارا جان اذیت نکن فعلا تو بیمارستانم توهم ک میدونی چیزی بشه من ک میتونم مراقب خودم باشم. سارا: بهت زنگ میزنم باشه؟ من: باشه خدافظ.... تهیونگ:کی بود؟ من: دخترخالم. مامان بابام رفتن کیش سفر کاری داشتن. دخترخالم باید پیشم میموند. میگفت چرا نیستی. تهیونگ: خب تو چیگفتی؟ من: گفتم بیمارستانم. خب حالا چی میخواستی بگی؟ بگو منم یچیزی هست ک باید بهت بگم. تهیونگ: خب تو اول بگو من: باشه. ببین تهیونگ. درسته که من خیلی هم دینم کامل و بی نقص نیست و درسته ک تو دوستمی ولی من خوشم نمیاد یکی اینجوری بقلم کنه. 😐 فک کنم یکم زیادی رک گفتم. انگار ک شکه شد حرفشو قورت داد. من: خب تو چی می خواستی بگی؟ تهیونگ: عام... بعدا بهت میگم. بریم پایین؟ دیگه باید بخوابی. هردو پاشدیم و رفتیم پایین.
بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم فقط رفتیم پایین. وقتی رسیدیم جونگ کوک و جیمین مشغول دیوونه بازی بودن لامپا هم خاموش بود فقط لامپ جایی ک اون دوتا بودن روشن بود. یه لحظه ایستادم و نگاشون کردم نمیدونم چرا اعلام حضور نکردم تهیونگ هم اومد کنارم ایستاد نگاشون کردیم. جی کی: جیمین اینجوری نکن دیگه جیمین: نه جونگ کوک من خوشم نمیاد الانم ک ایرانیم نمیخوام اتفاقی پیش بیاد مخصوصا ک جی اس هم اینجا پیش ماست. منظورش از اتفاق چیه؟🤨 جی کی: منظورت از اتفاق چیه چی ممکنه پیش بیاد مگه؟ هیچی نمیشه نگران نباش😁😝 وا😕😟 اینا چرا اینجوری میکنن چخبره؟؟😧😧 جی کی: بریم. مثل همیشه است. تو دلت نمیخواد؟؟ جیمین: نه جونگ کوک اذیت نکن الان وقتش نیست. میخوام برم بخوابم. جی کی: خب منم میام اتاق تو دیگه😄😜 🙁😨😳😳😳😳😳😳😳 جی کی: جیمین ..... 🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯 😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱 تهیونگ: اهم!!😬😬
رفتم توی تختم و دراز کشیدم. ی دفعه ای خوابم اومد. هیچ وقت این موقع شب نمیخوابیدم ساعت تازه ده بود من همیشه تا ساعت س درس میخوندم گاهی کل شب رو. اما اینجا ن هیچ کدوم از کتابت هستش نه هیچ چیز دیگه که از روش بخونم چرا خوابم میومد؟؟ من که هیچ وقت این موقع خوابم نمیومد. خیلی مسخرست😑😑 ب محض اینکه چشمام رو بستم خوابم برد.... باقی داستان از زبان تهیونگ... دلم میخواست بهش بگم. کاش میگفتم. چرا تردید کردم؟؟ خب اون گفت ک دوست نداره بهش دست بزنم😞 هنر بهم گفته بود که ممکنه جی اس دخترا رو دوست داشته باشه ولی چرا من فک میکنم اینجوری نیست؟؟ اون امروز حالش بد شد چون من دستشو گرفتم؟؟ اه جیمین و جونگ کوک بد جلوش سوتی دادن اگه راجبمون فکرای بد کنه چی؟ این اولین ملاقات رودروی همون با اون بود. باید ب نامجون بگم باهاشون صحبت کنه😑😑 😓😓😓 اصلا متوجه نشدم زمان چقدر زود گذشت. ساعت از دو گذشته چرا من نمیخوابم؟ همینطور روی تختم چرخ میزنم ولی خوابم نمیبره. بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون. همینطور الکی رفتم ک جلوی ی در وایستادم. اتاق ۲۱۶. اتاق جی اسه. رمزش ۲۹۴۷ عه خودم اتاق رو گرفتم میدونم🙂🙂 ولی من چرا اومدم اینجا؟ بیخیال نباید برم تو ممکنه خواب باشه ولی اگه حالش بد شده باشه چی؟؟؟
دلم آروم نشد رمز رو زدم و در رو آروم باز کردم و رفتم تو و پشت سرم درو بستم. رفتم سمت تختش. خواب بود☺️ چقدر قشنگ خوابیده. خیلی آرومکنارش دراز کشیدم و دستمو گذاشتم زیر سرم. 😊😊😊 جی اس. خیلی زود میای کره اون وقت همیشه پیش خودمی. خودم مراقبتم بهترین دکترارو برات میارم تا حالت خوب بشه. هرکاری میکنم سلامتی کاملتو بد بیاری.💜💜 کوچولوی من زودتر خوب شو نمیتونم تو این حال ببینمت. نمیدونم این حرفا رو بلند زدم یا با خودم گفتم. ب چهره ی جی اس و چشمای بستس خیره شدم. چطور ممکنه اون انقدر زیبا باشه.☺️☺️☺️ هیچ وقت نمیدونستم کسی ک این همه مدت باهاش حرف میزدم این شخص همینی باشه که انقدر ناز جلوم خوابه💜💜💜💜 دیدم بهش وقتی امروز برای اولین بار باهاش روبرو شدم تغییر کرد. نا خودآگاه دستم سمتش رفت نتونستم خودمو کنترل کنم. مثل ی آهنربا شده بودم. خودمو بهش نزدیک کردم و دستمو دورش حلقه کردم. حس خوبی داشت وقتی اینجوری بقلش کردم. دستمو بردم زیر سرش...😍☺️☺️ خیلی محکم بقلش کردم. کاش میتونستم همیشه اینجوری تو بقلم فشارش بدم...
صبح شده بود. چشمام رو باز کردم. هنوز جی اس تو بقلم بود و خواب بود. نفهمیدم کی خوابم برد ولی عجیب بود. من ک اصلا خوابم نمیومد🧑 خیره شدم ب صورت جی اس. هنوز خیلی مظلوم تر دیده میشد. دلم می خواست... چشمامو بستم ک بیشتر از این بهش خیره نشم. شاید از خودم ترسیدم. بلند شدم و آروم روی تخت نشستم و سعی کردم جی اس رو بیدار کنم تهیونگ:😇 جی اس جان؟ کوچولوی من وقت بیدار شدنه. جی اس؟؟ هرچی تکونش دادم و صداش زدم جوابمو نداد. ینی پانشد. 😊 من: جی اس جان کوچولوی من. عزیزم بیدار شو خسته نشدی انقدر خوابیدی؟ پاشو بریم بیرون رو بگردیم خوش بگذرونیم امروز. نمیدونم منظور حرفم چی ممکن بود برداشت بشه ولی من فقط ب این فکر میکردم ک امروز رو براش خوشحالبگذرونم😊😊... از زبان جی اس... خیلی سخته. بازم دارن دنبالم میکنن. چرا دست از سرم بر نمیدارین؟؟😫😫😫 بازم دنبالمن پاهام دیگه خسته شدن میخوام بایستم ولی نباید تسلیم شم باید فرار کنم. اما ب بن بست رسیدم. ریختن سرم و مدام داشتن اذیتم میکردن. گریه میکردم و میخواستم فریاد بکشم. کاش این خواب هم زود تر تموم بشه. کمکم کنین😭😭😭😭😭😩😩😩 یهو همه چیز آروم شد. ی گرمای خاصی وجودمو فرا گرفت و لرزش بدنم رو خوابوند. اون گرما مدام بیشتر میشد و منو توی خودش فرو میبرد. احساس کردم یچیزی داره از اعماق وجودم بهم ارزش میده. خیلی حس خوبی بود. سعی کردم بهش تکیه کنم و ازش فرار نکنم. بعد از سالها این گرما من رو از کابوس هام نجات داد. این گرما از کجا اومد؟؟
بالاخره بعد از مدتها هرشب کابوس های تلخ تونستم یه شب راحت بخوابم. بت صدای تهیونگ ک اسممو میگفت از سنگینی خوابم کم شد و آروم آروم داشتم بیدار میشدم. هیچ وقت انقدر دلم پتو مو نمیخواست😞😞😓😑 خوابم میومد. انگار همه ی بیخوابی. هام میخواستن الان جبران بشن. پتوم رو جمع کردم و خودم رو باهاش پیچوندم. دلم میخواست بیشتر توی پتوم غرق بشم...😍😍😍چشمام رو بستم و ب خودم گفتم بیشتر بخواب ک صدای تهیونگو شنیدم ک گفت... پاشو بریم بیرون رو بگردیم خوش بگذرونیم امروز.... امروز...... امروز...... خاک ب سرم مصاحبه دارم!!! 😱😱😱😱😱😱
مثل باد از جام پریدم. متوجه شدم ک تهیونگ خیلی تعجب کرد. بلند شدم و با هول ساعت دنبال ساعت میگشتم. من: ساعت چنده؟؟ ساعت چنده؟؟!!!😨😨 تهیونگ:😢 از هشت گذشته. خدایا من این همه خوابیدم؟؟؟ مردم! لانات ب من!!! دویدم سمت حموم و پریدم توش. یهو حواسم شد لباس دیگه ای ندارم. سرمو از حموم بیرون اوردم و به تهیونگ نگاه کردم. من: تهیونگ. یه لطفی کن. برو برام ی دست لباس شیک و مثل ادم بگیر باشه؟ حواست باشه درست حسابی بگیری!!😲 انگاد داشتم بهش دستور میدادم. حالا هرچی مصاحبه مهم تره. رفتم تو حمومو درم بستم... باقی داستان از زبان تهیونگ.... 😦😳😦😳😦😳 بلند شدم و اومدم برم بیرون که براش یه دست لباس خوب بخرم. رفتم اتاق خودم و اماده شدم و بعد رفتم اتاق یونگی چون تومن ها دست اون بود. داده بودیم دستش یکم فعالیتش زیاد شه😅😅 من: سلام هیونگ. صبح بخیر یونگی:🥱😴 صبح بخیر! چیکار داری؟ من: یکم پول می خوام. می خوام برم بیرون. یونگی: تو اون کیفست خودت برو بردار!!!😴😴😴 😕😕😕😕 رفتم و از کیفش پول برداشتم. از مقدارپول ایران جیزی نمیدونم ولی خب مهمم نیست. حالا ک برای اولین بار یچیزی ازم خواسته باید براش خوب انجامش بدم. دیگه بقیه اعضا رو ندیدم پس سریع رفتم بیرون و داشتم تو بازار میگشتم که یچیز خوب براش پیدا کنم🙂 👗خوشگله!! نه راستی گفتش رسمی بگیرم. کجا میخواد بره مگه؟؟ ولی اگه مهم باشه... 👔👖😂😂😂 داخل یه مغازه شدم و از فروشنده خواستم کمکم کنه. حرف زدن سخته باهاش انگلیسی هردومون خیلی خوب نبود ولی انگار بالاخره منظورمو گرفت😁 گفت اگه دوستتون کار مهمی داره احتمالا با رسمی تر بپوشه. من: کل تیپشو بهم بدین!!😂 یه شلوار مشکی طرح دار با یه لباس مشکی گرفتم و فکر.کردم یک کاپشن روشون بپوشه خوبه. اخه هوا سرده. هرچی ک لازم بود گرفتم و برگشتم هتل. نامجون: تهیونگ؟ کجا بودی؟ من: جی اس رفته حموم رفتم براش لباس بخرم. هوسوک: تو؟ ببینمش کلک😁😉😆😆😆 تهیونگ: بزر بدم بهش تو تنش می بینی. ول کن عه!😖
در زدم و رفتم تو. حوله تنش بود و داشت کرم میزد. من: جی اس؟ لباساتو اوردم برات. حی اس: دستت درد نکنه لطفا بزارشون همونجا مرسی. من: جی اس. تو بدون ارایش هم خیلی خوشگلی. جی اس:😊 میدونم. ارای نمیکنم کلا بدم میاد. از اتاق رفتم بیرون که راحت بتونه به کارش برسه. رفتیم اتاق جیمین قرار بود همه اونجا جمع بشیم. ب هیونگ کمک کردم صبحونه اماده کنه. و منتظر جی اس شدم... باقی داستان از زبان جی اس... مرطوب کردن پوستم ک تموم شد رفتم ببینم تهیونگ چی خریده برام. خوبه بد نیست🙂. سریع لباسامو پوشیدم و اماده شدم. مصاحبه ام ساعت یازده بود باید هرچه زودتر میرسیدم. 👏🏻👏🏻👏🏻 از اتاق رفتم بیرون یهو با نامجون روبرو شدم. نامجون: عه جی اس. صبح بخیر. شال و کلاه کردی کجا بری؟ بریم صبحونه بخور. من: شرمنده دیرم شده باید برم. نامجون: کجا میری؟ مطمئنی حالت خوبه؟ بنظرم بهتره استراحت کنی. من: امروز مصاحبه دارم برای ادامه تحصیلم. این خیلی مهم تر از هرچیز دیگه ایه. نامجون:☺️ پس نباید از دستش بدی. ولی میدونی اگه حالتم بد شه بازم ازدستش میدی؟ بریم صبحونه بخور خودم میرسونمت🥰 با نامجون رفتیم اتاق جیمین و نشستیم سر میز. بقیه هم بودن. منم نشستم. هوسوک: چ جیگر شدی😍😍 😒😑😒😑 من: مرسی تهیونگ. تهیونگ: گرمت نمیشه خب کاپشنتو دربیار. من: میخورم زود میرم. تهیونگ بلند شد و سمتم اومد و از شونه های کاپشنم گرفت و اروم کشید. تهیونگ:☺️☺️☺️☺️ من:😐😐😐 تهیونگ: عرق میکنی بعدش بری بیرون مریض میشی💜💜💜
خب بچه ها امیدوارم خوشتون بیاد. داستان یکم طولانیه اگه دوست داشتید همینو ادامه بدم اگر هم نه ی کوتاه دیگه مثل بقیه داستانا بنویسم؟
نظرتونو بهم بگید احساس میکنم مخاطب دارم
جی کیکیه
لطفاً پارت بعدی رو زود بذار 😭😭
عالی بود لطفا بعدی رو زودتر بزار🌟
عالی و محشر بود آجی🥰
منتظر پارت بعدم😉
به تست جدیدم هم سر بزن😍🤩
راستی آجی چند سالته💜
ثمین تو خودت خدایی چند وقته نوشتی داستانتو هنوز.منتشر نشده
اخرش من رد میدم....