یه داستان در مورد آبشار جاذبه ولی پر ماجرا تر
میبل و دیپر باری دیگر سوار اتوبوس بودند تا به آبشار جاذبه برن ، میبل زوق و شوق زیادی داشتی اما به محض حرکت اتوبوس خوابش برد ، دیپر با آرامش مناظر رو تماشا میکرد و دل توی دلش نبود تا ماجراجویی کند و شایدم کمی دلش برای دختر مو سرخ تنگ شده بود
زمانی که اتوبوس ایستاد دیپر میبل رو بیدار کرد و پیاده شدن استقبال گرمی از اون ها شد تمام دوستانشان در آبشار جاذبه و عموهایشان به استقبالشان امده بودند ، جشن بزرگی توی معما کده برپا بود هرچند استنلی سعی کرد بود تا انجایی که میتواند جشن کم هزینه باشد ، میبل با دوستاش آهنگ میخوند و حرف میزد و ناگفته نماند که پاسیفیکا هم با میبل رفیق شده بود دیپر خوشحال بود که برگشته و مشتاق بود تا ژورنال خودش را شروع کنه
شب در معما کده . . میبل از بس شکر خواب خورده بود رویه تخت بیهوش افتاده بود ، دیپر مشتاقانه به فردا فکر میکرد و اینکه اول چه کاری انجام بده اما ان طرف
استنلی تازه کارش را شروع کرده بود لبخند کشیده و چشمان زردش نشونه از کسی که واقعا بود میداد ( بیل سایفر ) استنلی لبخند کشیده ای زد و گفت:( درخت کاج و ستاره دنباله دار برگشتن ! پس میتونم برناممو برای انتقام شروع کنم ! اونا جسم قشنگ منو نابود کردن و من الان مجبورم توی این تیکه گوشت زشت زندگی کنم ! تقاسشو پس میدن ! ) و بعد صدای خنده ی وحشتناکی بلند شد یهو جلوی دهنشو گرفت گفت:( حواسم نبود صدامو میشنون ! )
بعد بیل ذهن استنلیو رها کرد ، اون چه نقشه ای برای انتقام داشت و چرا نمیتونست از ذهن استنلی خارج بشه ایا این مجازاتش بود ؟ . . . . . . دیپر و میبل صبح از خواب بلند شدند تا ماجراجویی جدیدیو شروع کنن
مرسی ناظری که تعیید میکنه و شما که میرید به نتیجه
نظرات بازدیدکنندگان (2)