
♡ سلام اومدم با پارت اول داستانم ♡

از زبان مرینت: آلیا صدام زد 🗣🛌 ( پرنسس بلند شید وقت صرف صبحانس) بلند شدم ساعت ۱٠ صبح بود 😮 وای خدای من چقدر دیر بلند شدم ملکه حتما خیلی از دستم عصبانی همیشه میگن که ( یک پرنسس باید ساعت ۸ صبح بلند شه) 😓 حالا ولش کن نمیشه درستش کرد که پاشدم و دست و صورتمو یک آب زدم لباسمو عوض کردم و یک لباس زد پر از نگین پوشیدم.[ عکس اسلاید بعد لباس مرینت ] از پله های قصر اومدم پایین و سر میز صبحانه نشستم ملکه کمی به روی من اخم کرده بود سلام کردمـ و پشت میز نشستم خدمتکاران آشپزخانه صبحانه را آوردن،🍽 یکی از خدمتکاران که تازه استخدام شده بود داشت برای من چای میریخت که حواسش پرت شد و روی دامن لباسم چای رو ریخت. .................از زبان خدمتکار « آه بانوی من خیلی ببخشید از قصد نبود (ಡωಡ) ( عکس اسلاید اتاق مرینت)

گفتم مشکلی نیست فقط سریع تر اسپری پاک کننده را بیارید تا پاکش کنیم. 😊.................( از زبان راوی "وای چقدر مهربونه 💛).................................... .......همینطور که داشتیم حرف میزدیم و صبحانه میخوردیم....... 👂🏻🗣 مریدا در گوشم گفت { ای پرنسس مظلوم اینطوری می خوای ملکه آینده بشی من جای تو بودم هم تنبیهش میکردم هم از وظیفش منفعش میکردم😏😌😡 } از زبان راوی: کلاً مریدا به خواهرش نرفته زبانش تنده که حالا اندازش را نمیدونم 😐 ~عکس اسلاید لباس مرینت ~
بعد از خوردن صبحانه رفتم تو اتاقم 🚶♀️ بعد از چند دقیقه در اتاقم صدا کرد............ 🚪 تق تق 🚪گفتم: بفرمایید.......... آلیا اومد داخل و گفت: بانوی من ملکه و پادشاه در دفتر کار پادشاه منتظرتون هستن ♥..................... گفتم میدونی چیکارم دارن. آلیا گفت: نه پرنسس خبر ندارم فقط به من گفتند که شما و پرنسس مریدا را خبرکنم 😕................
از زبان مرینت: گفتم باشه برو خودم مریدا را خبر میکنم........ آلیا رفت......... 💜 رفتم و در اتاق مریدا را زدم....... 🚪 تق تق تق 🚪مریدا گفت: بیا تو......... رفتم داخل فکر کرد آلیای همینطور که پشت میز آرایشش نشست بود و من و ندید گفت: وای خستم کردی چته انقدر در میزنی بجای اینکارا بیا تختمو مرتب کنن😡😏............ .... از زبان مرینت: روشو کرد به من خیلی حول شده بود صورتش سرخ شده بود مثل لبو واقعا با آلیای بیچاره من اینطوری رفتار میکنه!......... خدمتکار قبلی بدبختش حق داشت واقعاً از قصر بره 😐 ......................................................

از زبان مریدا: خوب آبجی کارم داشتی 😶.......... از زبان مرینت: میدونستم میخواد بحث رو عوض کنه 😏..... گفتم: اره پدر مادر گفتن هردومون هرچه زودتر به دفتر کار پادشاه بریم............. هردومون رفتیم پیش پادشاه و ملکه ☆(عکس اسلاید دفتر کار قصر پادشاه) ☆.......... ........... هردومون رفتیم داخل سلام کردیمو نشستیم پدر اول شروع کرد از زبان پادشاه: پرنسس های بابا یه موضوع مهمی را باید بهتون بگم که برای شما خیلی مهمه........ از زبان مرینت: تمام بدنمو استرس برداشته بود یعنی پدر چی میخواست بگه 😖😰
🧡 پایان پارت اول امیدوارم لذت برده باشید عزیزانم به نظرتون ادامه بدم یا نه جالب نشده 😔 تجربه اولمه که داستان مینویسم لطفا اگه مشکلی داره بگید تا برطرفش کنم 😊🧡 بزن بعدی چالش 👈🏻💗
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
10000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
(✪‿✪) 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
عالیه و هیچ مشکلی نداره😁🍭
ج چ:۱۰۰%
وایی عجقمی مرسی ✺◟(∗❛ัᴗ❛ั∗)◞✺
😍😍
ادامه بدهههههههههه
هلاک شدم
😁 چشم حتما 😘
عالی بود❤❤
ج چ : 100℅
😁ملسی نفس
عالی
ج چ: ٪۱۰۰بله
پارت بعدی لطفامرسی💚💛😘
😘چشم حتما قلبونت بشم این هفته امتحانای نوبت اولمه اگه کمی دیر شدو اینا ببخشید 😁😅
عالی بود ادامه بده ج چ : صد در صد
عشقی نفس ❤
عالی بود ^_^
ج چ: ٪۱٠٠
💗🌷ملسی یدونمی 🌷💗