سلام اومدم با فصل دوم پرونده محرمانه نظرم کلا عوض شد به درخواست شما عزیزان تصمیم گرفتم تا قسمت ۲۰ و یا بیشتر ادامه بدم اگه قسمت های قبل رو نخوندید حتما بخونید چون به هم ربط داره عکس این قسمت ابیگیل و پیتر ولی ابیگیل مو هاشو رنگ کرده نظرات ، پیشنهادات فرامش نشه هر سوالی هم دارید بپرسید😘🌹
تا اون موقع همه چیز خیلی خوب عالی بود من در کنار همسرم و بچه هام زندگی خوب و آرومی داشتیم اما فقط تا اون موقع چند روزی از بازداشت اون باند قاچاق اعضای بدن انسان توسط من و پیتر میگذشت اسم رئیسشون جیمز بود ظاهرا سابقه دار بود رفته بودم به وایل تا پرونده شو دوباره مطالعه کنم اشتباهی رفتم تو قسمت اعضای فوت شده دنبال پرونده میگشتم که یه پرونده همینطور روی زمین افتاده بود برداشتمت میخواستم بزارم سر جاش که چشمم به عکس روش خرد پوشه رو باز کردم محتویاتش اینطور نوشته شده بود نام:می اسمیت نام مستعار: مأمور m تاریخ تولد:6 مارچ ۱۹۴۳ تاریخ فوت: نا معلوم کاملا مشخص بود مه این پرونده ی عمه می بود اما چرا تاریخ فوت رو زده بودن نا معلوم اون که همین چند سال پیش مرده طبق چیز هایی که من میدونم نامعلوم دو مفهموم داره یا طرف گمشده یا اینکه اصلا نمرده 😱🤯😵
ممکن بود این فقط یه اشتباه ثبتی باشه ولی تا اون جایی که من میدونم توی وایل هیچ چیز اشتباه نمیشه توی پرونده یه کد نوشته بود و یه کارت کوچیک هم کنارش چسبونده بودن اون کارت کلید تمام مأموریت ها فیلم ها و حرف هایی که بین اون و سازمان رد و بدل شده کارتو برداشتم و گذاشتم توی جیبم بالاخره پرونده ی اون مرد رو هم پیدا کردم ولی برام اهمیت چندانی نداشت یه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه توی راه به پیتر جند بار زنگ زدم ولی جواب نداد کلیدمو برداشتم و در باز کردم کف خونه گل های رز پر پر شده یک راه تشکیل داده بودن خط رو دنبال کردم که رسیدم به میز ناهارخوری پیتر روی میز نشسته بود از جاش بلند شد نزدیک من اومد دستمو گرفتی و گفت:«سالگرد ازدواجمون مبارک عزیزم» جواب دادم:«پیتر! من اصلا یادم نبود واقعا ازت ممنونم» و بعد همدیگه رو بوسیدیم و نشستیم سر میز شام
پرسیدم:«بچه ها کجان؟» پیتر گفت:« کارمن که با دوست پسرش رفته سینما و هری هم تو اتاقش خواب» بعد از اینکه شامو خوردیم رفتم و لپ تابمو روشن کردم پیتر با دو تا فنجون چای اومد و نشست کنارم کارت معرفی عمه می رو از جیبم در آوردم و کدشو زدم توی لب تاب و یهو کل پیام ها و فیلم های عمه اومد توی صفحه پیتر با تعجب پرسید:«ببینم این ها مال عمه می نیست» ماجرارو براش تعریف کردم و با هم داشتیم توی اون فایل ها میگشتیم که من آخرین پیام از عمه رو پیدا کردم یه فیلم تار و خش دار بود باز کردم توی فیلم عمه می با کلی زخم روی صورتش و درحالی که خیلی که لاغر و ضعیف بود گفت:«مرکز! مرکز! مأمور mصحبت میکنه من توی یه پایگاه در نپال هستم هرچه سریعتر به نیروی کمکی نیاز دارم تکرار میکنم اینجا اوضاع خیلی خرابه هرچه سریعتر کمک بفرستید» خب ظاهرا این آخرین پیام از عمه می بوده به تاریخ پیام نگاه کردم نوشته بود۲۰۱۶ ولی تاریخ فوت عمه ۲۰۱۵😱😵🤯
این امکان نداره یعنی این فیلم یک سال بعد از مرگ عمه می ثبت شده با عقل جور در نمیاد پیتر رو به من کرد و گفت:«ابیگیل نمیخوام جَو بدم ولی بهتره یه نگاه به تابوت عمه ات بندازیم» جواب دادم:«تو فکر منم همین بود ولی اون توی لندن دفن شده باید نصف دنیارو رد کنیم تا بهش برسیم» پیتر گفت:«خب مگه چه عیبی داره بچه هارو هم با خودمون میبریم تا پدر بزرگ و مادربزرگشون رو ببینن» فکر بدی هم نیست ظاهرا یه معمایی جدید از راه رسیده که باید حل بشه و در ضمن منم دلم برای مامانم خیلی تنگ شده همونجا سریع انلاین چهار تا بلیط خریدم داشتم راجب قیمت بلیط ها به پیتر میگفتم که یهو یه صدایی از پشت سر اومد
برگشتیم و نگاه کردیم هری که چشماش از حلقه زده بود بیرون پرسید:«مامان! تو این همه مدت یه مأمور مخفی بودی و به ما چیزی نگفتی» وای بدتر از نمیشد حالا بیا و به این توضیح بده من و پیتر یجوری قضیه رو پیچوندیم ولی اون پسر منه و فهمید داریم دروغ میگیم مجبور شدیم کل ماجرارو براش تعریف کردیم ولی انگار باورش براش سخت بود بچه تا سه روز تو شوک بود همون موقع کارمن هم از راه رسید مجبور شدیم به اون هم توضیح بدیم🤣 هیچ چیز تو دنیا برای یه مأمور مخفی به اندازه ی لو رفتن هویتش انقدر بد نیست بالاخره توضیحات تموم شد بچه ها رفتن تو اتاقشون و منو پیتر هم رفتیم بخوابیم😏رفتم توی تخت که یهو موبایلم صدا داد پیتر پرسید کی بود نگاه کردم و دیدم بله دوست قدیمیم کلارا پیام داده نوشته بود:«سلام ابی چطوری نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده از بچه ها شنیدم میخواید برید لندن منو فیلیکس هم تا شنیدیم تصمیم گرفتیم باهاتون بیایم» خندیدم و به پیتر گفتم:«فکر کنم باید دو تا بلیط اضافه تر میخریدم» و باهم کلی خندیدیم
صبح روز بعد حوالی ساعت ۱۲ ظهر توی فرودگاه منتظر بودیم تا کلارا و فیلیکس هم بیان داشتم بهش زنگ میزدم که یهو کارمن گفت:«مامان خاله کلارا با دو تا چمدون داره بدو بدو میاد سمتمون» کلارا اومد چمدون هارو زمین گذاشت همدیگه رو بغل کردیم و اون گفت:«خیلی دلم برات تنگ شده بود خوشحالم میبینمت» من پرسیدم:« ببینم فیلیکس کو؟» کلارا جواب داد:«باورت نمیشه میخوام بهش ترفیع بدن اونم صبح تا شب مثل لودر کار میکنه وقت نکرد بیاد حالا بیخیال دختر هواپیما کو چرا هنوز نیامده» همون موقع یهو توی بلندگو اعلام کردن:«توجه توجه مسافران پرواز نیویورک به لندن هرچه سریعتر سوار بشن» ما هم بدو بدو خودمون رو به هواپیما رسوندیم چند ساعتی تو هواپیما خواب بودیم تا اینکه هری منو از خواب بلند کرد و گفت:«مامان بیدار شو رسیدیم»
از هواپیما پیاده شدیم و رفتیم توی فرودگاه شهر من با ارنج ضربه ای به پیتر زدم و گفتم:«هی اینجا بهت چیزی رو یاد آوردی نمیکنه؟» اینو پرسیدم چون همون فرودگاهی بود که بیل تامکینز رو توش گیر انداختیم پیتر هم جواب داد:«فکر کن یه درصد یادم نیاد اینجا جایی که اولین بوس رو بهم دادی» و بعد منو و پیتر و کلارا زدیم زیر خنده🤣 با تاکسی های فرودگاه رفتیم سمت فارثینگل آروم در زدیم مامانم اومد و در باز کرد وقتی مارو دید همهمونو بغل کرد و یه دل سیر ماچ کرد بابام هم که مثل همیشه توی گاراژ با ماشینش ور میزفت از پله ها بالا رفتم و رسیدم به اتاق خودم این اتاق برام خیلی خاطره انگیز یادش بخیر با پیتر می اومدیم اینجا و بکستر هارو دید میزدیم وسایلمون رو کذاشتیم توی اتاق و تک تک دوش گرفتیم
بعد از دوش گرفتم میخواستم بابامو سورپرایز کنم رفتم توی گاراژ آچار و انداختم روی زمین برگشت و منم پریدم توی بغلش خیلی ذوق کرده بود پرسید:«وای دخترم تو نمیدونی من قلبم ضعیف خوشحالم شدم اومدید دلمون براتون تنگ شده بود نوه هام کجان» جواب دادم:« توی اتاقشونن» بابام رفت تا اونارو ببینه منم منم دست پیترو گرفتم و دو تایی رفتیم توی پارک نشستیم تماشای غروب افتاب همیشه برای من لذت بخش سرمو کذاشتم روی شونه ی پیتر و باهم غروب خورشید و نگاه کردیم و اصلا نفهمیدم کی خوابم برد😆
وقتی بیدار شدم توی تخت خوابم بودم نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱۰ بود و همه خواب بودن رفتم توی اتاق بچه ها پیتر همینطور روی تخت بیهوش افتاده بود خیلی آروم بیدارش کردم و یواشکی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت قبرستان فارثینگل تعداد قبر های اونجا خیلی کم بود حدودا ۱۰۰ تا میشدن پس راحت میشد تابوت عمه می رو پیدا کرد دونه دونه گشتیم و بالاخره پیتر اونو پیدا کرد منم رفتم توی ماشین و بیل و کلنگ آوردم دوتایی زمین رو کندیم تابوت رو از توی خاک در آوردیم قبل از اینکه بخوام بازش کنم پیتر زمزمه :« چرا دستکش نداری اگه بگیرنمون میدونی چه بلایی سرمون میارن نقش قبر حکمش ۵ سال زندان» اصلا حواسم نبود دستکشمو دستم کردم و دو تایی با دِیلَم در تابوت رو باز کردیم اما چیزی توش نبود😱🤯😵
خب به پایان این قسمت رسیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید اگه این قسمت کم بود نمیتونم قول بدم مه قسمت بعدی سریع بیاد چون دارم غریبه ای از قصر رو هم مینویسم پس قسمت بعدی بکم دیر میاد نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘 راستی اگه غلط املایی داشت واقعا معذرت میخوام چون کیبورد موبایلم یکم کوچیک
عالی بود خیلی خوشحالم ادامه میدی آخه راستشو بخوای من وقتی فصل یک تموم شده بود از اول تا آخرش دنبال کردم و محشر بود
عالی شده.. خیلی خوب ادامه دادی..
موفق باشی
عالییییییییییی
عالی بود من داستانات رو دنبال میکنم
وای خیلی خوشحال شدم داری ادامه میدی عالی بود💖💖💖