

از نگاه خیره به شدت بدم میاد😐 گفتم_ این نگاهتو از روم بردار و بگو چند میدی؟ شوکه شده بود گفت_ اگه شما میخواین باشه بانو آنا. ۴۰۰ دلار. این پسره دیگه کیه که قیمتم تعیین میکنه فکر کرده ۴۰۰ دلار زیاده هه😏 از کیفم پولش رو دراوردم دادم بهش و دست دختره رو گرفتم نشوندم کنار خودم!! مشغول آشنایی و صحبت با دختره شدم ولی متوجه نگاه بچه ها روم بودم... حتما کار شاقی کردم که اینطور نگام میکنن😐😂 (آنا نمیدونه درآمد ماهیانه پدر این بچه ها ۴۰۰ دلاره😹💔) اهمیت ندادم و ازش اسم و تاریخ تولدشو پرسیدم؛ گفت_ آئوگی مینیاتا هستم میا صدام کن ۲۸ دسامبر ۲۰۴۰ به دنیا اومدم و بخاطر تو جهشی خوندم😊 (الان سال ۲۰۵۶ هستیم) من_ خب خودت که منو میشناسی میونی آنام ۱ مارس ۲۰۳۹ به دنیا اومدم🤍 اما صبر کن تو چرا بخاطر من جهشی خوندی؟! میا_ بخاطر اینکه میخواستم از شر هوتا خلاص شم و میدونستم خاندان شما قوی تره😄 من_ من اصلا تو رو بعنوان خدمتکارم نمیبینما برات یه خونه و ماشین میگیرم برا خودت زندگی کنی😁 میا همینطور خشکش زده بود بعد که درست شد کلی تعظیم و تشکر کرد... گفتم_ بس کن میا ما دوستیم😄❤ از چشاش اشک بود که میریخت و یهو بغلم کرد لا به لای گریه هاش گفت_ تو تنها بهترین دوست منی آنا😭 (هق این قضیه من و آجی چریه🥺♥️)

معلم از در وارد شد و بعد از تشریفات گفت یکی یکی بریم خودمونو معرفی کنیم! از میز جلو همه معرفی کردن دو تا مونده به میز ما یه پسر موطوسی بلند شد و گفت_ بکهی کانر هستم از مدرسه چویامی. اسمش چقدر آشنا بود آها همون صبحیه😃 بغلیش بلند شد گفت_ بکهی کارمن دوقلوی کانر هستم از همون مدرسه😁 وایییییییییییییییی خداااااااااا پس دوقلو بودن😐💔😂 رو به میا گفتم_ من فکر میکردم اینا با هم دوست دختر و پسرن😹 دوتامون بلند خندیدیم بعد آقای معلم صدام زد_ دختر مو قهوه ای خودت رو معرفی کن/: بلند شدم گفتم_ بله سنسی. میونی آنا از مدرسه ی ماپا هستم از دیدنتون خوشحالم((خیلی هم نبودم)) میا هم خودش رو معرفی کرد و ردیف بعد هوتا بلند شد و بعد از معرفی با نگاه بدی به من نشست.... میتونستم با دستام خوردش کنم دیگه ول کردم😂💔 (عکس اسلایدم استاد مزخرفشون😐😂)

دیگه حوصله ندارم😐💔😄

اینم پوستر داستان
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدیییییییی 😂💖
حتما♥️
معلمه چه ترسناکه...😂🤝
دقیقا خدا نده از اینا😂💔
انشالله 😂😂😂
واییییی عاجی ممنون 🥺💕
💕💕💕
عالییییییییییی 🥺💕
پارت بعد 😂🤝
میسی چشم😄