سلاممم😍خب اینو بخونید کامنت و نظر و ..هم که مثل همیشه میدید که اون هیچی 😅 راستش میخواستم بگم که میخوام سوپرایزتون کنم 🥺 میخوام یه تک پارتی بنویسم براتون بگید از کی باشه توی کامنتا ممنونم🥺🍓
اگه بگم برام مهم نبود خفه شم! واقعا داشتم میمردم اگه میتونستم همونجا میزدم زیره گریه ... میرفتم دستشو میگرفتم از کنار لارا میکشیدمش اینور! با صدای لیسا تکونه مختصری خوردم: - آیو کجا کجا میری؟؟ با من من گفتم: - لیسا من حالم خوب نیست باید برم خونه! - چی میگی؟ جوابشو ندادم که نگاهمو دنبال کردو بعد از چند لحظه اروم و با ناباوری گفت: - اینکه جیمینه اونم ل...لارا نه په اون حیوانه اونم تفنگه شکاره! بدون هیچ حرفی قصد رفتن کردم که لیسا با التماس بازومو گرفتو گفت: - آیو صبرکن مطمئنم جیمین یه توضیحی داره میخواستم بگم دلیله خاصش بخوره تو سرش پسره گلابی! ولی بجاش جدی گفتم: - لیسا بیخیال من باید برم سر درد میکنه! - پس یه دقیقه واستا! با تعجب بهش خیره شدم که اروم رفت سمته جمن اینا! همون جا خشکم زده بود به جمن یه چیزی گفتو با حرص به سمته من برگشت! یه لحظه با حسه نگاه جیمین رو خودم اب شدم ولی وقتی لیسا بازومو کشیدو منو به زور حرکت داد نگامو از صورتش گرفتم ... اما صدای خودشو با صدای قدماشو از پشت سر حس میکردم: - آیومی صبر کن ...آیووو با توام میگم یه دقیقه صبر کن ... سرعتمونو زیاد کردیمو بالافاصله یه ماشین گرفتیم ... دلم خیلی شکست ... تا حالا فکر میکردم اونم مثل من دوستم داره ... ولی اشتباه بود ... اون هنوزم عاشقه لاراست ... نمیتونم این جمله رو هضم کنم ... نمیتونم ... ناخداگاه اشک از چشمم روی گونم جا گرفت ... فقط با صدای خفه ای به لیسا گفتم: - لیسا اگه میشه نریم برج ... چیزی نگفت فقط دستمو گرفتو منو تو اغوشش مخفی کرد . حالم خوب نبود ... اروم اشک میریختم ... چقدر دنیا نامرده ... چرا من؟ من که یه بار این رنجو کشیدم بسم نبود؟ خدایا کافی نبود؟ فکر میکردم جیمین شبیه بقیه نیست میتونم بهش تکیه کنم ... ولی ولی اونم ... - آیو عزیزم پیاده شو! به اطرافم نگاه کردم یه جایی نزدیکه دریا بود از ماشین پیاده شدم ... سعی کردم یکم به خودم بیام نمیدونم چقدر موفق بودم فقط با لیسا اروم اروم شروع کردم قدم زدن ... بعد از چند لحظه صداش پیچید تو گوشم .. - ایو یه چیزی میگم خواهش میکنم باور کن ... من مثل چشمام به جیمین اعتماد دارم مطمئنم دلیل داشته کارش! بهم نگاه کردو با التماس گفت: - باور میکنی حرفمو؟
با صدای غمگینو ارومم گفتم: - نمیتونم ... سرشو تکون داد و گفت: - حق داری ... ولی بذار حداقل برات توضیح بده! با پشته دستم گونه های خیسمو پاک کردم و گفتم: - الآن وقتش نیست! دیگه هیچی نگفت ... کنار ساحل روی یه سنگ نشستم ... لیسام اروم کنارم نشست ... - حوصله داری یه چیزی بگم؟ به انتهای دریا خیره شدمو اروم گفتم: - بگو ... لیسا یه چند لحظه ای مکث کردو بعد شروع کرد حرف زدن ... - آیو من با جیمین بزرگ شدم ... از بچگی باهاش بودم خیلی خوب میشناسمش ... جمن میدونی اون ادمی نبود که هیچ وقت با خانوادش بیاد سفر ... ادمی نبود که انقدر تو جمع ما شرکت کنه ... ادمی نبود که زیاد اهله پاساژ گردیو این حرفا باشه ... سرشو برگردوند طرفمو ادامه داد: - اینا همش بخاطره توئه آیو... تو اونو اینجوری کردی! اون تو رو دوست داره عاشقت شده .. باور کن جیمین واسه هیچکس تا حالا انقدر تغییر نکرده ... تا حالا خوده من چند تا از دوستامو بهش معرفی کردم ولی انقدر مغروره که حاضر نیست حتی طرفو ببینه ... ولی با تو اینجوری نیست ... باور ک ... انگشتمو اروم روی لبای لیسا گذاشتمو با یه لبخنده تلخ گفتم: - خیلی خب لیسا باور کردم ... ولی ... خودش باید بهم ثابت کنه! از روی سنگ بلند شدم ... با حرفای لیسا ارامشه عجیبی گرفتم یه جورایی اون نفرت قبلیم از جیمین کمرنگ تر شده بود ولی بازم دلم میخواست خودش بهم نشون بده ... خودش بهم ثابت کنه که دوستم داره با صدای لیسا به خودم اومدم: - بریم؟ اروم جواب دادم: - اره ... بریم! تا خود خونه نه اون حرفی زد نه من! توی اتاق مشغوله جمع کردن وسایلم بودم که یه دفعه صدای در اومد ... اروم گفتم: - بفرمایید ...
در باز شد قیافه جمن جلوی چشمم نقش بست و بعد صدای غمگینش بود که تو گوشم پیچید: - میتونم بیام تو؟ سرد گفتم: - نه! انتظار داشتم بره ولی پررو پررو به سمتم اومد! - گفتم نیا ... لحنش یکم رنگه شیطنت گرفتو گفت: - دوست دارم ... میام! بیخیال بابا بحث کردن با این عصابه فانی میخواد! کنارم رو تخت نشست ... ازش فاصله گرفتم که یه دفعه گفت: - آیومی باور کن اونجوری که تو فکر میکنی نیست! من عاشقه لارا نیستم اینو بفهم! داشتم ضعف میرفتم واسه دیدنش ولی با غروره خاصی گفتم: - برام مهم نیست! خیلی قاطع گفت - ولی برای من مهمه ... مهمه که تو راجبم چی فکر میکنی! لارا امروز باهام قرار گذاشت چون میخواست تمامه چیزایی که تو این چند سال بهش دادمو بهم پس بده ... همین! اون داره میره ... داره برای همیشه با نامزدش میره خارج! ... من خیلی وقته که بهش فکر نمیکنم باور کن آیومی اون واسه من مرده! دیگه برام هیچ ارزشی نداره ... بهم نزدیک شد ... - به من نگاه کن! سرمو پایین انداختم که دستش رو زیر چونم گذاشت با زور مجبورم کرد به چشماش خیره بشم نگاهش برام خیلی عجیب بود تاحالا هیچ وقت اینطوری بهم زل نمیزد انقدر عمیق چونمو توی دستاش گرفت و اروم گفت فقط تویی تویی که برام مهمی بجز تو هیچ کسیو توی زندگیم نمیخوام آیو اوف گلابی پوکیدم! کباب شدم رفت! دم کشیدم نا فرم! با این حرفش ضربانه قلبم رفت رو هزار! از چشاش معلوم بود که داره راست میگه ... داشتم شر شر عرق میریختم! با اومدن دستش به طرفم سریع ازش فاصله گرفتم خیلی تند و بی اراده گفتم: - بهم ثابت کن با چشای گرد شدش یکم نگام کردو بعد گفت: - چطوری؟ و بعد اروم اومد سمتم و دستشو توی موهام فرو کرد من داشتم توهم میزدم یا اینکه این جمن گلابی واقعا داشت توی سرش واقعا برام نقشه های شیطانی میریخت خیلی زود ازش دور شدم و توی یه فاصله نسبتا دور ازش نشستم و گفتم نمیدونم یه جوری که باورم بشه! حالا پاشو برو بیرون کار دارم! با شیطنت گفت: - تا نفهمم چی کار داری نمیرم! با حرص گفتم: - میخوام لباس عوض کنم! - چه خب پس نمیرم! کلافه گفتم: - پاشو برو بیرون جیمین هنوز از دستت ناراحتم فکر نکن بخشیدمت! دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا اووردو گفت: - خیلی خب بابا رفتم خودتو ناراحت نکن عزیزم! به طرفش کوسن پرت کردم که جا خالی دادو از اتاق پرید بیرون پسره ی جلبک!
اخه من چجوری میتونم با تو بد باشممم! نمیدونم چرا یدفعه مثل این خلو چلا زدم زیر گریه! پاک مخم تو افسایده دیگه! همشم تقصیر این گلابیه پوست نکندس! میمونه چشم وزغی! اوف چه کردم با شخصیته طرف! سخته رفتن ... ولی من تحمل میکنم پیش به سوی سئول ... اینبار با اصرار بیش از حدم به لیسا راضی شد که اون پیشه من بشینه ... به این ترتیب گلابیو و سوجون هم پیش هم نشستن! کل مسیر مثل دوتا خل چل هی با هم بحث میکردیمو وقتی کم میاووردم هر هر میخندیدیم! با نشستن هواپیما تو فرودگاه و تحویل وسایلمون از لیسا و نی نی خدافظی کردیمو خودمون به خونه برگشتیم! خودمونیم چقدر سئول عوض شده! داشتم میرفتم این شکلی نبود! توی این مدت سعی میکردم نه با جمن حرف بزنم نه نگاش کنم نه صداش کنم نه لوسش کنم نه بوسش کنم ... خلاصه کلا تحریمش کردم! اووف بیا ببین! ولی خداییش خیلی سخته باید بگم بعضی وقتا کم میاووردم ولی خدا پدر و مادر این کودکه درونو بیامرزه که منو با کلماته پند اموزی در مسیر درست قرار میداد! وارد خونه پارک شدیم ... اشک تو چشام حلقه زد ... اینجا هنوزم مثل قدیمه! اه خدایا من دیگر تحمل فراغ ندارم! سویون جون - وای رسیدیم ... واقعا هیچ جا خونه ی ادم نمیشه! لبخند زدمو گفتم: - اره واقعا! اخه بگو تو ته پیازی سر پیازی؟ صاحابه این خونه ای؟ سرایدار این خونه ای؟ باغبونه این خونه ای؟ نه خدا وکیلیش نیستم! پس خواهشا خفه! سویون جون - برو لباساتو عوض کن عزیزم یکمم استراحت کن معلومه خیلی خسته ای!🍓 - چشم شما هم برید! منم برم دیگه! مسیره اتاقمو گرفتم رفتم توش! اخیش اجناسه در دستمو با یه حرکت شوت کردم گوشه ی اتاقو جفت پا پریدم رو تخت! یه دو سه ساعتی کپه لازمم! دوبار بلند شدم بعد از تعویض لباسم خوابیدم . با صدای گوشیم شش متر پریدم هوا - کیه؟ صدای لیسا پیچید تو مخم: - من منم مادرتون! خوابیدی قشنگم؟ - نه دارم کیشیک میدم مشنگم! بابا همین الآن رسیدیما! خندید ... - منظورت پنج ساعت پیشه؟ به هوا نگاه کردم راست میگه تاریک شده! ترکوندم با این خوابیدنم یعنی! - حق با تو! حالا بگو بینم چی کار داری؟ - آیو یه نظر دارم پلید ... خوف ... اصلا بالا هیجده سال! - دلیل؟ - بابا مگه تو نمیخواستی این جمنو رو امتحان کنی تا بهت ثابت شه دوستت داره! - خب؟ - خب به جماله نداشتت! من یه نقشه ی بی نظیر دارم تو کلم منتهی باید باهام را بیای! - باهات میدوام تو اخه بگو نقشت چیه کله پوک؟ - خب گوش کن ببین چی میگم من واسه این اخر هفته یه سفره دو روزه به (یه شهر دیگه حالا) ترتیب میدم! به جمنم میگم بیاد و تو رو با خودش بیاره بعد اونوخ ... - صبر کن صبر کن نقشت از همین حالا من نیستم! - خربزه یه دقیقه لال شو ببین تهش چی میشه! ... با ادامه ی حرفایه لیسا خودمم مشتاق شدم تا این برنامرو اجرا کنم! - هستم لیلی - پس اوکیه! - خبر از تو! - نه دیگه خبر از جمن - گمشو! - جی پی اس دارم نگران نباش!
عاولی بید ❤🥺
از شوگا و جین
باش😍
💕🌿☁️
وایی محشره دمت
مرسی😍
حیحححح عالییییییی
مرسی🥺❤️
اجی لطفا پارت بعدی رو بزار دیگه💜
باشه باشه😅
عالیییییییییییییییئییییییئیییییییییییییییییییییییی بودددددددددد
خیلیییییییی منتظرممم خیلیییییی پارتتتتتتب بعییییییییی بعدیییییییی رو زوددددد بزارررررر واخخبننففنفححفحبحیحی
چشممممممممم🥺❄️
💗💗
#زودتر
😁❤️تو راهه
پارت بعد🥺
چشم🥺❤️
آجی بخدا حرفی ندارم 🚶♀️
به جان خودم حرفی ندارم🚶♀️
به جان خودت حرفی ندارم 🚶♀️
به جان خواهر نداشتم حرفی ندارم 🚶♀️
به جان لیسا حرفی ندارم 🚶♀️
به جان جمن حرفی ندارم 🚶♀️
اصلا انقدر خوب بود من حرفی ندارم دیه🚶♀️
رازتو به ما عم بگو🚶♀️
بخدا به جان خودم به جان خودت به جان خواهر نداشتم به جان لیسا به جان جمن ما عم میخوایم موفق باشیم مثل خودت🚶♀️
💜🚶♀️
منم عاشقتم❤️🚶♀️
به جان خودم منم عاشقتم❤️
مرسیییی🥺❄️
رازامم خب😁بعدا میگم
تک پارتی جین
و ایحکههههه بابا بخدا من منتظریه کیس کوتاهم راضیم
باش
😅