سلاااام ببخشید دیر شد
خب اول دوستان بگم که من پارت پانزدهم رو اشتباه پاک کردم واقعا معذرت میخوام برای همین پارت پانزدهم را خلاصه بهتون میگم و پارت شانزدهم رو میزارم خب داستان این شد که مرینت ادرین رو میگیره اما هاکماث افرادش رو برای حمله به گربه و مرینت میفرسته و اونا رو گروگان میگیرن اما بعد فرار میکنن فردا صبح دارن با یک شرور می جنگن که جیک میاد و وسط همه وقتی مرینت لیدی باگ بود میگه مرینت!
پارت شانزدهم: که از خواب پریدم خدا را شکر خواب بود 😬از خواب پا شدم رفتم جلو اینده و یک نفس راحت زدم🤠 که یهو تیکی اومد گفت سلام مرینت خواب خوبی رفتی؟😉گفتم نه اصلا تیکی خیلی خواب بدی بود 😟 ........ وایسا..... چطور؟! 🤔تیکی ریز خندید🤭 گفتم چی شده دوباره گندی زدم🤒 گفت نه اخه رو شونه گربه خوابت برد🤫🤭 نمیدونم درست بود یا نه اما لپام سرخ شد😳 تیکی گفت حالا خوابت چی بود 🙂گفتم ممممم وای گفتی خوابم دوباره یادم اومد با این حال که اون خواب بود اما در واقعیت اون از همچی خبر داره😫 سریع کیفم ور برداشتم و رفتم که یهو یک ماشین به طرفم اومد جیغ زدم و دستم رو جلو سرم گرفتم اما ماشین وایساد و گفت نمیبینی دارم رد میشم😡 گفتم ببخشید اقا 😥و دوباره شروع به دویدن کردم که که یهو یکی بهم پیام داد حواسم رفت که گوشی که به یکی خوردم و عینکش افتاد گفتم واقعا معذرت میخوام اصلا حواسم نبود😰 اما وقتی بلند شدم که
عینکش رو بهش بدم دیدم اون الیا بود🥰 گفتم الیا؟😯 گفت مرینت چی شده انقدر عجله داری🤯 گفتم ببخشید یهو یکی بهم پیام داد 😅و یهو که پیامو خوندم دیدم جیک پیام داده یک ربع دیگه پارک هم رو ببینیم😱😱 خشکم زد 😐الیا گفت خب چی پیام چی اااا نکنه ادرین پیام داده🤭 گفتم الیا من باید برم 😬و شروع به دویدن کردم الیا از پشت سرم داد زد بهم زنگ بزن دختر بگو چیشد🤪 منم گفتم باشععع و بالاخره نفس نفس زنان جیک رو روی صندلی پارک منتظر دیدم داد زدم جیییک من اینجام اونم بلند شد و برام درست تکون داد قلبم داشت میومد تو حلقم یعنی چطور رفتار میکنه وقتی هویتم رو میدونه نکنه میگه چرا بهم نگفتی 🥺یا شاید تحدیدم کنه😧 یا شایدم اصلا به همه گفته😱 اب دهنم رو قورت دادم 😰و با سرعت به سمتش رفتم اما خب از دست و پا چلفتی من پام به باغچه کنار پارک گیر کرد و داشتم میخوردم زمین که جیک منو گرفت🥶
از زبان گربه:بعد یک چرت از خواب بلند شدم و زنگ زدم به کفشدوزک تا ببینم حالش خوبه یا نه🥰 اون لحظه که رو برج ایفل خوابش برد رو یادم نمیره 😛بهش زنگ زدم اما جواب نداد نکنه بلایی سرش اومده😦 پلگ گفت تنها کسی که میتونه الان بلایی سرش بیاد منم 😵گفتم چرا چطور نکنه حالت بده 🤕گفت ممکنه از دوری پنیرم کممبرم دق کنم😩 گفتم باشه بابا بیا😑 گفت اما حپه قندم رو هم میخوام😏 گفتم فکر میکردم از قند بدت میاد🤔 گفت منظورم تیکیه خنگ 😑هردو کپ کردیم😳 گفت..... اااا... یعنی همون نوع قند برزیلیه که😅..... یعنی...... هردو خندیدیم😂 گفتم اما پلگ باید برم دنبال کفشدوزک پس گفتم پلگ تبدیل گربه ای🐱🐾
شروع کردم به راه رفتن که دیدم مرینت تو بغل یک پسره 🤯(چقدرم شبیه منه) همونجوری کپ کرده بودم داغون شدم 😢که یهو مرینت منو دید😵
مرسی خوندین از این به بعد زود میزارم🥰
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
این خیلی عالی بود
چقدر کم بود😟