ببخشید می دونم دیر شد بخاطر اینکه جبران کنم طولانی نوشتم داستان های تار متصل ، زندگی شیرین عجیب من ، دبیرستان عشق و تنفر ، تلپاتی سیزن ، اژدها چشم آبی و عشق نفرین شده رو بخونید واقعا قشنگن .
دستم رو گرفت و من رو چسبوند به دیوار گفت : وای این لباس واقعا بهت میاد خیلی عسل شدی . گفتم : تو کی هستی ولم کن . ماسکش رو برداشت و گفت: الان شناختی ؟ گفتم : آیدو تو رو خدا دست از سرم بردار . آیدو گونه ام رو بوسید و گفت : چرا ؟ گفتم : خودت خوب می دونی که من عاشق ... آیدو سرش رو گذاشت رو شونم و گفت : چرا اینقدر من رو رد می کنی ؟ انگار یادت رفته که از دو سالگی با هم همسایه بودیم . گفتم : کلا چهار سال باهم بودیم بعد تو رفتی و ... آیدو سرش رو از روی شونم برداشت و گفت: میدونم دوسم نداری ! ولی من برات میمیرم ازت خواهش می کنم اینقدر ردم نکن . فقط می خوام یه بار بهم بگی دوست دارم . نه اینکه اینقدر با حرف های تلخت ردم کنی . حتی اگه از ته قلبت کلمه دوست دارم نباشه بخدا من راضیم . نمی دونم چرا دلم براش سوخت الان که فکر می کنم همیشه کمکم بوده . از همون بچگی و منم همیشه ردش می کردم . گفتم : ولی آیدو وقتی حسی بهت ندارم چطور بگم دوست دارم ؟ آیدو یه لبخند تلخی زد و سرش رو انداخت پایین . گفتم : آیدو لطفا می دونم که باهات خوب رفتار نکردم ولی ... آیدو سرش رو اورد بالا و ب*غ*ل*م کرد و گفت : اشکالی نداره . مو های پیشونیش رو زدم کنار یه چسب زخم بود . گفتم : بالای ابروت چی شده ؟ آیدو گفت : چیزی نیست فقط اون روز بعد از دعوا با شما سرم گیج رفتم و افتادم زمین . ببخشید مزاحم خریدت شدم . در اتاق رو باز کرد . دو دل بودم همه حرف هاش راست بود چیکار کنم . دستش رو گرفتم و گفتم : آیدو صبر کن من ... من در حقت یکم بدی کردم ... میشه من رو ببخشی ... آیدو به چشمام نگاه کرد . تو چشماش تنهایی خاصی بود . آیدو حرفی نزد . یهو یکی گفت : خب جناب جواب رو بده می بخشی یا نه . دست آیدو رو ول کردم . کوران گفت : ها چیه رنگت پرید نکنه مزاحم شدم ؟ آیدو گفت : ارع مزاحمی . کوران خندید و گفت: ببخشید که مزاحم شدم خوش بگذرونید من بیرون منتظر می مونم راستی یوکی لباسه خیلی بهت میاد . گفتم : نه صبر کن کوران ... ولی کوران محلی نداد و از بوتیک خارج شد .
آیدو گفت : تحویل بگیر اینم عشقت . حرفی نزدم نمی دونم باید چیکار کنم . دیگه خسته شده بودم . فروشنده گفت : ( ببخشید ، مشکلی هست ؟ می تونم کمک کنم ؟) گفتم : ( ها ؟ مشکل ؟ نه ، نه ممنون چیز خاصی نیست ) فروشنده گفت : ( درباره لباس می تونم کمک کنم ) گفتم : ( آها نه ، یه کاری پیش اومد دوباره مزاحمتون میشم ) روبه آیدو گفتم : از جات تکون نخور الان میام. سریع داخل اتاق پرو شدم و لباس رو در اورد ... از بوتیک اومدم بیرون . آیدو گفت : تا کی می خوای دستم رو بگیری . تازه به خودم اومدم دست آیدو رو ول کردم . آیدو گفت: حالت خوبه؟ گفتم : ارع خوبم . رفتم جلوی در پاساژ آیدو هم پشت سرم بود . کوران دستش تو جیب کتش بود و به چراغ برق تکیه داده بود و به زمین نگاه می کرد . گفتم : کوران ... ام ... کوران گفت : حرفاتون تموم شد . گفتم : ارع نه ... آیدو گفت : تا بعد بچه ها . کوران اومد بازوم رو گرفت و کشید . هیچ حرفی نمی زد و فقط بازوم رو گرفته بود . گفتم : لااقل دستم رو بگیر بازو خیلی ضایع هست انگار مجرمی ... کوران بازوم رو ول کرد و مچ دستم رو گرفت . گفتم : نمی خوای حرف بزنی؟ کوران نه نگاه می کرد و نه جواب می داد . دستم رو کشیدم و گفتم: وایسا می خوام باهات حرف بزنم ارع ... کوران هلم داد و خوردم به دیوار مچ دستم رو چسبوند به دیوار و گفت : بگو چی می خواستی بگی ؟ گفتم : چرا اینطوری میکنی ؟ کوران گفت : چطوری ؟ گفتم : اگه بخاطر آیدو ... کوران گفت : بحث آیدو تو عمارت تو اتاق مشخص میکنیم الان نمی تونم تو خیابون چیزی بگم پس بیخیال آیدو شو اگه حرفی هم که می خواستی بزنی درباره آیدوعه بهتر نگی که بریم تکلیفمون روشن شه . تو اون لحظه از کوران ترسیدم خیلی حالت جدی داشت . رنگ چشماش قهوه ای مایل به قرمز شده بود . گفتم : ب ... باشه . کوران دستم رو ول کرد .
سعی کردم ترسم رو نشون ندم این با کورانی که می شناختم خیلی فرق میکرد هیچ محبتی تو نگاهش نبود . دست کوران رو گرفتم و گفت : می دونم از دستم ناراحتی ولی نمی خوام دوین و بچه ها متوجه بحث ما بشن لطفا . کوران گفت : باشه . دستم رو مثل همیشه گرفت و داخل عمارت شدیم . هلن گفت : خوش گذشت ؟ گفتم : ارع خوب بود و ... با هم حرف زدم . کوران دستم رو ول کرد و رفت به ستون تکیه داد . دوین گفت: چشه ؟ گفتم : خب تو پیست دو نفر با هم دعوا شون شده بود ... کوران گفت : یوکی بیا تو اتاق اینقدر وقت نگیر . گفتم : بچه ها بعدا باهاتون صحبت می کنم . دوییدم پیش کوران گفتم : این ... کوران دوباره بازوم رو گرفت و در اتاق رو باز کرد و هلم داد تو اتاق . گفتم : میشه این مدل برخورد رو تموم کنی ؟ کتش رو در اورد . چشماش از اون حالت در اومده بود مثل همیشه مهربون بود . گفتم : خب می تونم ... کوران گفت : نه نمی تونی فقط یه سوال دارم که با ارع و نه جواب میدی . گفتم : باشه . تا اومد سوالش رو بپرسه در اتاق رو زدن . کوران گفت : اه یه جا های حساسی اینا یاد ما می افتن رفت در اتاق رو باز کرد . دوین گفت : چیزی شده آخه ... کوران گفت : نه چیزی نشده یه صحبت کوچولوعه همین 😊 . دو سه دقیقه کوران و دوین با هم حرف زدن . کوران در رو بست و دوباره اومد رو همون حالت قبلی . گفت : آیدو رو دوست داری ؟ نمی دونستم چی بگم گفتم : آر... نه... مکث کردم و دیگه حرفی نزدم . کوران گفت : هی جوابت بالاخره نه یا ارع ؟ چشمام رو بستم و گفتم : آرع آیدو رو دوست دارم . مطمعن بودم الان کوران عصبانی یا ناراحت میشه . ولی وقتی چشمام رو باز کردم کوران حالت چشماش مثل همیشه بود . گفتم : خب الان ... کوران گفت : باشه . گفتم : باشه یعنی چی ؟ کوران گفت : هیچ اشکالی نداره آیدو رو دوست داشته باشی . چشمام گرد شد گفتم : یعنی چی میگی اشکال ... نداره ؟ من اصلا نمی فهمم ؟ کوران گفت : امروز نیلی رو دیدم
گفتم : ها ؟ کجا ؟ کی ؟ کوران گفت : اون دختره اومد گفت یکی با من کار داره و ... گفتم : ارع ! گفت : خب نیلی باهام کار داشت . رفتم رو کوران و گفتم : چی گفت ؟ کوران گفت : دستات یخه ... گفتم : اول جواب منو بده نیلی چی گفت ؟ ادامه داد : هیچی یه خاطرخواه دیگه به آیدو اضافه شد 🙄 . گفتم : ها ؟ خاطر خواه به آیدو اضافه شد ؟ یعنی ... وای باورم نمیشه نیلی عاشق آیدو شده . خندم گرفته بود . گفتم : شوخی نکن جون من واقعا نیلی عاشق آیدو شده ؟ کوران لبخند زد و گفت : اوهوم از اون جایی که آیدو یه زمانی نیلی رو دوست داشته امیدوارم پاش از تو زندگی ما بره کنار . . گفتم : واسه همین گفتی اشکالی نداره آیدو رو دوست داشته باشم ؟ کوران گفت : ارع . چند دقیقه سکوت بود . کوران گفت : نمی خوای عطری که برای کلو رفتی رو بهم نشون بدی ببینم چیه ؟ اصلا سلیقه داری ؟ 😌 خندیدم و گفتم : سلیقه هم که نداشته باشم از سلیقه تو بهتره 😌 . جعبه عطر رو اوردم و باز کردم . کوران عطر رو بو کرد و گفت : خوشبو نه سلیقه داری . خندیدم و گفتم : پس چی فکر کردی ! کوران عطر رو گذاشت رو میز و گفت : هوم جعبه اش رو بده . جعبه رو دادم . کوران از تو جیب کتش یه رمان صورتی اورد بیرون جعبه رو تزئین کرد . گفتم : الان میام بهتره برم دوین رو از نگرانی دربیارم چون یکم نگران بود . کوران سرش رو تکون داد . از اتاق اومدم بیرون . رفتم پیش بچه ها براشون توصیح دادم ولی واقعیت رو نه یکم تغییر دادم . دستگیره اتاق رو فشار دادم ولی در قفل بود . زدم به در : کوران ... در رو باز کن . هی ... ولی فایده نداشت چند بار خودم رو کوبیدم به در . همه جام درد گرفت . با لگد زدم به در . یکی از خدمتکار ها داشت رد می شد گفت : مشکلی هست ؟ گفتم: ارع در قفل شده . خدمتکار گفت : آقا اومدن در اتاق رو قفل کردن . گفتم : آقا ؟ یعنی آقای هافمن ؟ خدمتکار گفت : نه آقا دنیل . گفتم : واسه چی قفل کرد چرا جلوشو نگرفتی ؟ خدمتکار گفت : خب مگه چی شده شما برید تو پذیرایی بشینید تا آقا برسن بهشون بگم در رو باز کنن . گفتم : نمی شه کوران ... یکی تو اتاقه . خدمتکار گفت : واقعا آخه آقا داخل اتاق شد و چند دقیقه بعد اومد بیرون و در رو قفل کرد و رفت . وای دارم دیوونه میشم . به دیوار تکیه دادم . نکنه چیزی شده باشه ؟ گفتم : هوی تلفنی ... خدمتکار گفت : تلفن بله انتهای راهرو کنار تابلو . تلفن رو برداشتم و شماره کوران رو گرفتم . بوق می خورد ولی جواب نمیداد . یهو یکی تلفن رو ازم گرفت . چرخیدم و گفتم: هی بده من ... دنیل لطفا تلفن... برو در اتاق رو باز کن . دنیل تلفن رو پرت کرد روی میز و من رو کوبوند به دیوار گفت : نمیشه دلم نمی خواد ... که یکی گفت : هوی دستت رو بهش نزن . دنیل چشاش گرد شد و گفت : چه جوری در اتاق رو باز کردی ؟ نفس راحتی کشیدم . کوران گفت : به تو ربطی نداره در رو چطور باز کردم . ولی این به تو ربط داره که چطور بهت بفهمونم به یوکی دست نزنی . دنیل من رو ول کرد و گفت : وای ترسیدم ...
کوران گفت : بایدم بترسی به یه لبخند زد . باهم داخل اتاق شدم ( اینا نصف سفر رو تو اتاق بودن 😂 ) کوران جعبه رو بهم نشون داد خیلی قشنگ شده بود گفتم : وای خیلی قشنگ شده دستت درد نکنه ... عشقم 😁 . گوشیم رو چک کردم . کوران گفت : یه نیم ساعت دیگه منو صدا کن . و گرفت خوابید . حوصلم سر رفته بود . روبه روی در اتاق دولا شدم هیچ آسیبی به در نرسیده بود . هیچ ابزاری هم اتاق نیست که کوران بتونه در رو باز کنه . اخه چطور تونسته در رو باز کنه ؟ کاملا گیج شده بودم . یا مثلا امروز تو پاساژ چطور تونست من رو تو اون پاساژ به این بزرگی پیدا کنه . یه چیزی جور در نمیاد . رفتم کنار کوران خوابیدم . دست راستش رو گرفتم و پتو رو کشیدم روم . استین لباسش رو دادم بالا . مچ بندش رو لمس کردم تا اومدم مچ بند رو هم بردارم دستش رو کشید و گفت: داری چیکار میکنی ؟ گفتم : هیچی مچ بندت رو در بیار . گفت : اون وقت چرا ؟ گفتم : آخه... هیی هیچی بخواب . چشمام رو باز کردم داشتن در اتاق رو میزدن . پتو رو زدم کنار که پاشم . کوران زود تر از من پاشد و رفت در رو باز کرد . لیرا گفت : لطفا آماده شید ساعت ۷ مهمونی شروع میشه . کوران گفت : باشه . بعد در رو بست . گفتم : ساعت چنده ؟ کوران به ساعت نگاه کرد و گفت : شیش و سی و پنج دقیقه ولی به نظرم نیم ساعت خواب ما یکم زیاد شد نه ؟ گفتم : آی ارع ببخشید منم خوابم برد . نشستم رو صندلی رو به روی آینه و شونه رو برداشتم و مو هام رو شونه کردم . هنوز تو این فکر بودم که چرا کوران مچ بندش رو اصلا در نمیاره و نمیزاره ما بهش دست بزنیم . . گفتم : میشه یه چیزی بهت بگم . کوران اومد نزدیکم و گفت : ارع بگو . دست راستش رو گرفتم و به مچ بندش اشاره کردم و گفتم : چرا ... نزاشت حرفم رو کامل کنم و دستش رو کشید و گفت : می دونم سوالت چیه و جوابش اینکه نمیشه یعنی نمی تونم در بیارم .
گفتم : آخه چرا ؟ کوران گفت : چرا ؟ دیگه چرا نداره حتما دلیلی داره که ... دستش رو گرفتم و گفتم : نمیشه من باید ببینم چیه که هی پنهونش میکنی ... دستش رو هی میکشید ولی منم سفت دستش رو گرفته بودم . کوران گفت : آخه من چی رو دارم که پنهون کنم ؟ یوکی حالت بده ... گفتم : نه حالم بد نیست چند تا مدرک دارم که میگم تو یه چیزی رو داری ازم پنهون میکنی . کوران چشاش گرد شد و گفت : باشه بگو میشنوم . گفتم : تو هر موقعیتی رنگ چشمات عوض میشه . چطور تونستی بیای بیرون وقتی در قفل بود حتی بدون اینکه آسیبی به در بزنی . چطور این همه اطلاعات از فراطبیعی ها داری ؟ چطور تونستی نیلی رو وقتی من بهش آسیب زدم بفرستی بره ؟ چطور قدرت من روی تو تعصیر نداره ؟ چطور می خوای بهم یاد بدی قدرتم رو مهار کنم .... انقدر تند تند حرف زده بودم نفسم بالا نمیومد . کوران فقط گفت : دستم رو ول کن . زود . گفتم : نه ول نمیکنم اگه خودت بهم نشون نمیدی خودم میبینم ... یهو کوران با اون یکی دستش گردنم رو گرفت و من رو چسبوند به دیوار . رنگ چشماش دوباره تغییر کرده بود . گفتم : چیکار میکنی ؟ کوران گفت : دستم رو ول کن . دستش رو ول کردم اونم گردنم رو ول کرد و گفت : استادی حال آدم رو خراب کنی . گفتم : من فقط می خوام ... با جدیت تمام گفت : وقتی میگم نمیشه یعنی نمیشه . در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون . بغض کردم دستم رو گرفتم جلوی صورتم. دیگه نتونستم تحمل کنم بغضم ترکید و گریم شروع شد . سرم رو گذاشتم رو بالشت . گریم شدید تر میشد انگار خیلی وقت بود گریه نکردم . در اتاق رو باز کردم دیدم دوین و کاترین و هلن و هانی و یوهی پشت درن . تا اومدم اشک هامو پاک کنم وین دستام رو گرفت و گفت : چرا گریه کردی ؟ گفتم : چیزی مهمی نبود . یوهی گفت : چیز مهمی نبود که کوران اونقدر ناراحت رفت بیرون ؟ گفتم : خب بابا ارع باهم بحثمون شد . کاترین گفت : سر چی ؟ گفتم : هیچی مثل همیشه تغصیر من بود بهش گیر دادم یعنی ازش یه سوال پرسیدم نمی تونست جواب بده ولی من یکم سمج بازی در اوردم واسه همین.
هانی گفت : وای دختر ترو خدا دست از این گیر دادنت هات بردار حتما دلیلی داشت که بهت نگفته یعنی جواب نداده . دوین اشکام رو پاک کرد و گفت: خودت میری یا ما واسطه بشیم برای آشتی شما دوتا خواهشا تولد رو خراب نکنید . گفتم : نه یعنی فعلا نمی خوام آشتی کنم باید یکم تنها باشم . یوهی گفت : وای پس شما بحث نکردید دعوا کردید . گفتم : نه دعوا نه ولی یکم بحثمون شدید بود . دوین گفت : نمیشه باید ... گفتم : نگران نباشید مطمعنم کوران هم همین رو می خواد لطفا بزارید یکم تنها باشیم . تولد هم خراب نمیشه . در رو بستم و پست در نشستم دوباره گریم گرفت . یکی دو تا زدم تو صورتم و خودم رو جمع و جور کردم . صورتم رو شستم و آماده شدم . از زبان کوران : ( چه عجب این بدبخت هم حرف زد همش از زبان یوکی بود 😂 ) با پا برف ها رو میزدم کنار . به دستم نگاه کردم واقعا نمی تونستم بهش بگم . به دیوار تکیه دادم و به آسمون نگاه کردم ماه فردا شب کامل میشد خدا رو شکر که از اینجا میریم . ( تو پارت های آینده میگم که چرا به ماه کامل اشاره کردم ) مچ بندم رو در اوردم و به نمادم نگاه کردم . لعنتی اخه چطور می تونم به یوکی بگم ... دستم رو کردم تو جیبم و تو پیاده رو قدم زدم . ( و یه نکته دیگه زمستونه و زود هوا تاریک میشه ) ساعتم رو نگاه کردم ده دقیقه مونده بود به تولد . یهو یکی گفت : تنهایی؟ خبریه ؟ گفتم : نه اگه هم باشه به تو ربط نداره . نیلی گفت : ها چیه ؟ بازم با یوکی دعوا کردی ؟ گفتم: تو فکر کن ارع . نیلی از پشت بغلم کرد ( الان میگید باز این دختره مزاحم 😂 ) و گفت : کی می خوای بهش بگی . گفتم : چی بهش بگم ؟ نیلی گفت : اینکه تو یه انسان معمولی نیستی . گفتم : هر وقت که دوست داشته باشم حالا نچسب بهم 😒 . نیلی گفت : هوم خیلی بد اخلاق شدی . نیلی از خودم جدا کردم و گفتم : ساکت . نیلی گفت : باشه وقتت رو نمیگیرم عشقم مهمونی دیر نشه . نیلی رفت منم اگه می خواستم مثل آدم برم نمیرسیدم .
از زبان یوکی : در اتاق رو باز کردم از اون طرف کوران هم اومده بود اتاق رو باز کنه . دستگیره رو ول کرد و رفت عقب که من رد بشم . گفتم : آماده شو چند دقیقه دیگه شروع میشه . کوران محلی نداد و داخل اتاق شد و در رو بست . دستم رو مشت کردم و کوبیدم به در . حرصم در اومده بود . تو راهرو جلوی آینه وایسادم یهو دنیل از پشت بغلم کرد و گفت : خیلی خوشگل شدی . از تو آینه بهش خیره شدم . دنیل موهام رو ناز کرد و گفت : این بوی عطر رو دوست ندارم میشه یکی دیگه بزنی . گفتم : امم خب نه همین خوبه ... دنیل گفت : نه برو عوضش لطفا ... که کوران گفت : نه عوضش نمیکنه . دنیل آهی کشید و منو ول کرد . رفت سمت کوران و دستش رو گرفت و گفت : یه گپ کوچولو با هم بزنیم؟ کوران هیچی نگفت و فقط نگاه میکرد . دنیل و کوران رفتن تو بالکن تا باهم حرف بزنن . مهمونی شروع شده بود . خدمتکار دسر جلوم گرفته بود . تو این فکر بودم که درباره چی دارن حرف می زنن که هلن زد رو شونم و گفت : حواست کجاست بدبخت دو ساعته جلوت دسر گرفته... به خدمتکار نگاه کردم و گفتم : وای من واقعا معذرت می خوام هواسم نبود . دسر شکلاتی رو برداشتم . هلن گفت : خوبی ؟ گفتم : ها ؟ ببخشید چی گفتی؟ هلن گفت : میگم حالت خوبه؟ گفتم : نه نه سرم درد میکنه تو فکر اینم که دنیل و کوران دارن چی به هم میگن... هلن گفت : ولش کن دختر . نفس عمیقی کشیدم و دسرم رو خوردم ... هنوز کوران دنیل نیومده بودن و چهل دقیقه هست که از مهمونی میگذره . کلارا خیلی خوشگل شده بود اومد پشم و گفت: یوکی نمی خوام نگرانت کنم ولی دنیل و شاهزاده نیستن به خدمتکار ها گفتم برن ببینن کجان ولی کل عمارت رو گشتن نبودن . گفتم : شاید رفتن بیرون ؟ کلارا سرش رو تکون داد و گفت : نه چون نگهبان های جلوی در گفتن نه کسی خارج شده نه وارد . گفتم : نگران نباش . کلارا گفت : نمی تونم گوشی هر دوتاشون ... جلوی دهنش رو گرفت .گفتم : مگه شماره کوران رو داری ؟ کلارا گفت : ببخشید خب ... دنیل شماره کوران رو کش رفت ... گفتم : چطوری ؟ کلارا گفت : یوکی نمی تونم بهت بگم الان من نگرانم تو هم ... گفتم : خب باید بدونم . کلارا گفت : اه دنیل از تو گوشیت شماره کوران رو برداشت . چشمام گرد شد و گفتم : گوشی من ؟ چطوری ؟
که گوشیم زنگ خورد گوشی رو از روی میز پذیرایی برداشتم کلارا گفت : کیه ؟ گفتم : الان میام . رفت بیرون از سالن زیر راهپله . گوشی رو جواب دادم : ( سلام . وقت بخیر من از بخش بیستم شهری تماس میگیرم ) گفتم : ( سلام وقت شما هم بخیر ببخشید بخش بیستم شهری کجا هست و چیه ؟ ) گفت: ( آها بله بزارید خودم رو معرفی کنم من یوشی مدیر بخش بیستم هستم ) گفتم : ( بله خوشبختم ولی من اصلا شما رو نمیشناسم و نمی دونم بخش بیستم یعنی چی ) گفت : ( شما باید دوشیزه یوکی باشید ) گفتم : ( بله ولی شما من رو از کجا میشناسید ؟ ) مرد پشت تلفن خندید و ادامه داد : ( شما قراره همسر آینده شاهزاده کوران بشید عجیبه که من رو نمیشناسید ) گفتم : ( آقای محترم من تو جایی نیستم که بتونم باهاتون صحبت کنم میشه بگید چیکار دارید ) گفت : ( البته ، براتون خبر خوش دارم شما و شاهزاده تو دانشکده موسیقی کالیفرنیا قبول شدید ) چیزی رو که شنیدم باورم نمیشد واقعا قبول شدیم ؟ وای خدای من . گفتم : ( واقعا بهترین خبری بود که شنیدم ) گفت : ( خب بانوی جوان شما و شاهزاده بعد از امتحانات ترم باید به کالیفرنیا سفر کنید دانشکده تا دهم اویل بیشتر اسم نمی نویسه بهتره قبل از پر شدن کلاس ها اسمتون رو از توی سایت بنویسید . )
گوشی رو قطع کردم دل تو دلم نبود که زود تر به کوران بگم . اواخر مهمونی بود یه آقای با موهای بنفش اومد و گفت : ( بانوی های زیبا لطفا کنار هم جمع بشید تا یه عکس زیبا از یه خاطره زیبا داشته باشیم ) کلو گفت : ( پس پسرا چی ؟ ) عکاس دوربینش رو درست کرد و گفت : ( بله ، بله اول بانو های زیبا بعد پسرا و بعد همگی با هم ) کلو گفت : ( چرا بین دخترا و پسرا فرق میزاری به ما میگی بانو های زیبا ولی به پسرا همون پسرا میگی ؟) یکی از پسرا گفت : بله همیشه بین پسرا و دخترا فرق بوده حالا اینقدر حرف نزن بزار عکس بندازه . کلو رو به پسره گفت : ( اینقدر حرف نزن خیر سرم داشتم طرف داری شما رو میکردم ) روبه عکاس گفت : ( ما آماده ایم ) بعد از عکاسی به خودم اومدم و متوجه شدم کوران در تمام این مدت دقیقا کنارم بوده ولی من اصلا متوجه اش نشده بودم اونم که قربونش برم هیچ حرفی نزده . به کلو تبریک گفتیم و ... در اتاق رو باز کردم و ولو شدم روی تخت . که کوران در اتاق رو باز کرد و اومد کنارم نشست. روبم رو کردم اون طرف ولی کوران پهلوم رو گرفت و من رو چرخوند سمت خودش . گونه ام رو بوسید و گفت : یوکی یه رازی هست که باید بهت بگم ولی نمی دونم چطوری بگم ... بلند شدم و نشستم روی پاهاش و دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم : راز بایدی نیست . هر وقت دلت خواست بهم بگو . کوران گفت : آخه میترسم که خودت متوجه بشی . گفتم : نه نترس دیگه دلم نمی خواد باهم بحث کنیم . غرق رنگ عسلی چشماش شده بود . ( بله خودتون حدس بزنید چی شد همیشه وقتی به هم خیره میشن یه چیزی در میونه 😂 )
کوران گفت : فردا ساعت ۷ صبح پروازه پاشو وسایل رو جمع کنیم . بازم شیفته بوی عطر کوران شده بودم . گفتم : نه هنوز نه ... کوران گفت : بابا یه عطره اصلا شال گردنت رو بده عطر بزنم ببند جلوی دماغ و دهنت و هی بو کن .خندیدم و گفتم : باشه . وسایلمون رو جمع کردیم . چراغ رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت کوران گوشیش رو زد به شارژ و اومد کنارم خوابید . رفتم نزدیکش و گفتم : یه خبر خوب دارم . کوران گفت : چی ؟ گفتم : تو دانشکده موسیقی کالیفرنیا قبول شدیم. کوران چشاش گرد شد و گفت : جان من ؟ واقعا ؟ گفتم : ارع . کلی باهم حرف زدیم و خندیدم . گفتم : خیلی دوست دارم زود تر بریم کالیفرنیا . کوران گفت : برای چی ؟ گفتم : چون مامان و بابام تو کالیفرنیا هستند می تونم ببینمشون . کوران گفت : منم دوست دارم زود تر با خانواده تو آشنا بشم . دستم رو گذاشتم روی چشمای کوران و صورتم رو نزدیکش کردم . کوران گفت : چیکار میکنی... لبم رو به لب هاش نزدیک کردم . دستم رو از روی چشماش برداشتم و صورتم رو کشیدم عقب و گفتم : ببخشید که یهویی این کار رو کردم . کوران گفت : دلیل خاصی داشت که اینجوری ... گفتم : نه دلیلی نداشت یه لحظه گفتم اینطوری هم امتحان کنیم حالا چه حسی داشت ؟ کوران لب خند زد و گفت : حس همیشگی . بعد پتو رو کشیدم روم و خوابیدم .
با داد گفتم : اون پسره اسم داره 😠 . دنیل رفت سمت کوران و هلش داد و انداختش 🙄 . گفتم : هوی چیکار میکنی؟ دنیل دست کوران رو گرفته بود و بهش خیره شده بود کوران هم که هیچ حالت خاصی نداشت و اونم به دنیل خیره شده بود . دنیل گفت : یادته گفتم که سر یوکی رقابت کنیم ؟ کوران سرش رو به علامت تائید تکون داد . دنیل گفت : خب از الان شروع میشه . کوران لبخند زد و گفت : جوجو ما داریم میریم برو با یه جوجه هم قد خودت رقابت کن . دنیل حرص در اومده بود گفت : خفه... نزاشتم حرفش رو کامل کنم و گفتم : اولا تو خفه شو دوما از روی کوران پاشو . دنیل گفت : باشه تو برو ولی بدون یوکی . کوران یدنیل رو گرفت و از روی خودش پرت کرد اون طرف . سریع دوییدم طرفش و گفتم : خواهش میکنم دعوا نکنید . کلارا در اتاق رو باز کرد و رفت سمت دنیل و گفت: خواهش میکنم دعوا نکنید . کوران گفت : همین الان یوکی این رو گفت . دنیل کلارا رو هل داد اون طرف و دست گذاشت رو شونم و منو هل داد اون طرف و نزدیک کوران شد . کوران دنیل رو زد کنار و گفت : اول صبح اومدی اینو بگی ؟ دنیل گفت: خیلی بیخیالی مثلا قراره باهم رقابت کنیم بعد تو اینقدر بیخیالی ؟ کوران گفت : اره بیخیالم چون برام مهم نیست یوکی اول و آخر مال خودمه . بعد دست من رو گرفت و در دست شویی رو باز کرد و گفت : صبحتون هم بخیر . باهم داخل دست شویی شدیم لپ هام سرخ شد . کوران گفت : رفتن من میرم بیرون .... یکی دو دقیقه بعد کوران در دست شویی رو باز کرد و رفت بیرون . منم دست و صورتم رو شستم . اومدم بیرون نشستم و خوابیدم رو تخت . کوران گفت : هی هی پاشو اتاق رو مرتب کنیم . گفتم : میشه خودت مرتب کنی من ... خوابم میاد . کوران دستم رو گرفت و گفت : اینقدر تنبلی نکن پاشو . گفتم : بخدا حسش نیست ... کوران بالاخره بلندم کرد . پتو رو روی تخت انداختم . کوران هم داشت وسایلمون رو آماده میکرد . به تخت خیره شده بودم و تو فکر بودم . کوران موهام رو از پشت گرفت و با کش بست . گفت : انقدر وقت تلف نکن . دست کوران رو گرفتم و گفتم : چند روز دیگه کریسمس و قراره ما عقد کنیم . گفت : خب اره چطور ؟ گفتم : مامان و بابام خیلی از این موضوع خبر ندارن ( یا خدا مامان و بابای یوکی دسته کمی از هویج ندارن 😐 ) کوران چشماش گرد شد . گفتم : میشه خواهش کنم عقد رو مال یه روز دیگه بندازیم لطفا . کوران گفت : تو این دو روز نمی تونی بهشون بگی . گفتم : نمی دونم ولی بریم ژاپن بهشون خبر میدم . کوران گفت : اگه عجله نکنی به ژاپن هم نمیرسی . آماده شدیم و از اتاق اومدیم بیرون . در رو بستم و رفتیم سمت سالن . همه تو پذیرایی نشستن . دوین گفت : دو نفره بودن هم سخته چقدر دیر اومدید . گفتم : همش پنج دقیقه . راننده تاکسی وسایل هامون رو گرفت . من و کلو همو بغل کردیم و ... در تاکسی رو باز کردم که بشینم دنیل در تاکسی رو گرفت و گفت : منتظرم باش . ( زرشک! 😂 ) کوران گفت : بسلامت .
سوار تاکسی شدیم و رسیدیم دم فرودگاه . باز هم مثل اومدن محو فرودگاه شدم . کوران گفت : یوکی اگه من دیگه با تو جایی بیام . خندیدم و گفتم : ببخشید بریم . داخل فرودگاه شدیم و از گیت رد شدیم گفتم : من گشنمه میشه یه چیزی بخری بخورم ؟ ( 😐 اون بخره این بخوره ) کوران گفت : نه الان پرواز ... Flight 359 Canada to Japan (Ottawa to Tokyo) delayed Thank you dear passengers for your patience. ( پرواز ۳۵۹ کانادا به ژاپن ( اتاوا به توکیو) به تاخیر خورد از مسافران عزیز بابت صبر و شکیبایی ممنونیم . ) گفتم : خب پرواز که به تاخیر خورد برو یه چیزی بخر من گشنمه. کوران گفت : باشه باهم بریم . دست کوران رو گرفت و رفتیم دم گیریری استور ( همون غذا فروشی ) کوران گفت : دلار که دیگه نداری ؟ گفتم : نه ندارم باید لا پول خودمون حساب کنیم. کوران گفت : کی حال حساب کردن داره . رفتم نشستم رو صندلی صدای گریه یه خانومی توجهم رو جلب کرد ( یکم کتابی نشد 😐 ) برگشتم و نگاه کردم زنه داشت گریه میکرد ولی هیچ کس اهمیت نمی داد رفتم کنارش و گفتم : ببخشید خانم مشکلی پیش اومده ؟ زنه نفسش بالا نمیومد . گفت : کمکم میکنی ؟ گفتم : ببخشید شما مگه زبون من رو ... زن گفت : خواهش میکنم به دادم برس . گفتم : باشه باشه چیکار کنم ؟ کمکش کردم و داخل wc شدیم . زن دست و صورتش رو شست و با دستمال خشک کرد و گفت : تشنمه . گفتم : بله الان براتون آب میارم ... مچ دستم رو سفت گرفت و خیلی محکم فشار داد و گفت : آب نه آب نمیخوام . گفتم : پس چی ؟ در یکی از دست شویی ها رو باز کرد و منو کشید تو و در رو قفل کرد و گفت : خ*و*ن می خوام . چشمام گرد شد و با لکنت گفتم : خ ... خ .. زن با یکی از دست هاش گردنم رو کج کرد . دو تا چیز تیز دوباره تو گردنم احساس کردم چشمام سیاهی رفت و ...
بازم جای حساس دیگه بعله
نظر سنجی اول : می خوای یکی از شخصیت های یوکی ، کوران و آیدو تصادف یا بلایی سرشون بیاد بگید برای کی اتفاق بی افته
نظر سنجی دوم : برن کالیفرنیا یا نه ؟
قسمت بعدی اتفاقی می افته که حتی فکر هم نمیکردین حالا بهم بگین مثلا چه اتفاقی می افته
میشه تا بچه دار شدن یکی بنویسی
عالییی زوودتر بذار😍
اول برای آیدو اتفاق بیوفته می خوام یکم گریه کنم😒😂
دوم برن کالیفرنیا🤗
و خواهشا کوران و یوکی دو از هم جدا نکن 😢 بذار نیلی و آیدو هم به هم برسن😢
یوکی و کوران خیلی به هم میان😢
و بعدی زودتر 😑😂
عالی بود تست من رو هم بزن لطفاااااا ممنوننننننننن
چرا همه عاشق آیدو شدن (خودمم جزوشونم )
اقا ولی انصافا آیدورو خوشبخت کن یوکی هم بره به همون کوران جونش برسه (به هم میان)چون یوکی به درد آیدو نمیخوره و اینکه یه بلایی هم سر کوران بیار خودایی دلم خنک میشه (کورانم بچم گناهی نداره ولی یه تنبیه ریز ) من اخر طرف آیدو هم یا کوران یه کاریکن که بعدا آیدو و کوران باهم خوب بشن
خودمم از آیدو خوشم میاد . اوک همون یه بلایی میارم سرشون 😁
وایییییییییییی ادامه ادامه....ادامه بده دختر
چشم چشم
راستی نظر سنجی یادم رفت.
خاب ببین من دلم برای ایدو میسوزه لطفا بلایی سرش نیار اون فقط عاشقه.بنظر من سر شخصیت اصلی یه بلایی بیار (چون من همیشه دوست دارم تمام اتفاق ها سر شخصیت اصلی (کوران)بیاد)ولی یه وقت نزنی بکشیش ها....و این که کالیفرنیا هم برن و با مامان بابا یوکی به مشکل بخورن (اسم دختره یوکی بود دیگه)
سوال یازده ادامه نداشت دوازده جلوتر بود
راستی آیدو چطوری فهمید اونا توی کانادا(کانادا بود 😑) هستن
آیدو دیگه نمیشناسیش 🙄😂
سر یوکی برای این گفتم که بلا بیاد چون دنیل ایدو می ریزم سر کوران و در آخر دعواشون میشه اونجا اگه خواستی بزن ی بلائی سر اینا بیار
عزیزم عالی بود خیلی عالی
داستان یعد رو زود وارد سایت کن
مممنون🤗☺😚
ممنونم گذاشتم سه روزه در حال برسیه
عالیییییی ببببووددد پارت بعد رو هم طولانی کن
و اما نظز سنجی برای یوکی اتفاقی بیفته مثلا کوران نیلی رو بقل یا بوس کنه و یوکی ببینه و بد قضاوت کنه بزنه بره کوران هم در به در دنبالش بگرده و هنوز بهش قضیه خون آشام بودنشو نگفته و این اتفاق ها هم تو کالیفرنیا انجام بشه و به همین دلیل ازدواجشون عقب میفته .
نظر تو برا خودت نگه دار 😒
ممنون بابت نظر 🙂