سلام همون طور که گفتم اینم پارت چهار ببخشید دیر شد
(بچه ها میکی اول میشه و سه سال از ابر قهرمان بودن اونا میگذره و الان اونا ۱۴ ساله ان شخصیت های جدید هم میان اسم واقعی کریستال=سولانا،لوکا=علف حرز،مکث=پاک خاک)
۲ ماه به تعطیلی مدرسه مونده بود. شوخی کردم مدرسه ها شروع نشده بودن😂😂.بگذریم با ویلیام رفتیم مدرسه من و اون تو یه کلاس بودیم بن هم همین طور اما پارسال من تو یه کلاس جدا بودم به خاطر نمره عینکم بدون عینک اگه میدیم تعجب میکردم چشمام بدون عینک خیلی تار میدید زنگ تفریح چند تا بچه بیکار اومدن عینکمو برداشتن و فرار کردن و مسخره ام میکردن تا اینکه یکی اومد عینکمو پس گرفت ویلیام بود اون چند نفر که عینکمو برداشتن سولانا و لوکا و اون یکی کیه؟ آها مکث بودن از شانس زیادم با اونا تو یه کلاس بودم بعد مدرسه
داشتیم می رفتیم سمت خونه که یهو یه پیرِ مرد مسن که به سختی راه میرفت داشت میرفت وسط خیابون یه ماشین اومد سمتش من اونو هل دادم تو پیاده رو ماشین داشت میومد طرفم من یه دستم و گذاشتم رو کاپوت ماشین و پریدم رو سقفش و پریدم اون طرف و رو ۲ تاپام و دستم فرود اومدم مردم اومدن طرفم و ازم فیلم و عکس گرفتن یواشکی از جمع در رفتم و به اون آقا کمک کردم و با ویلیام رفتیم سمت خونه🔥کارت محشر بود☇مرسی ای وایییییییی🔥چی شد؟☇مسابقه بن الان شروع میشه🔥وای زود باش. مثل موشک رفتیم خونه و تلویزیون رو روشن کردیم خدا رو شکر تازه شروع شده بود مسابقه شروع شد ما از هیجان داشتم خودمو جر میدادم ویلیام هم همین طور بود بن اول شد منو ویلیام از خوشحالی همو بغل کردیم بعد فهمیدم یارو ویلیامِ هر دوتا مون شده بودیم شفتالو خودش هم نفهمیده بود بعد مراسم اهدای جوایز رو دیدیم آخ جون بن فردا به سمت کشور ما حرکت میکنه یعنی ژاپن داشتم بال در میاوردم بعد خیلی عادی یعنی کاملا عادی و غیر خوشحال رفتیم تا کتاب ها مونو جلد کنیم من عینکم کثیف شد تمیزش کردم وقتی خواستیم تکلیف هامون و انجام بدیم...
................
سر و کله ی این کریستال لعنتی و دار و دسته اش پیدا شد ما سریع تو اتاق تبدیل شدیم و رفتیم ❄به به ببینم اون دوست آبکیتون کو؟ 🔥به تو چه🏈تربچه ☇به تو صد تا تربچه پول نداری به من چه؟ قدت اندازه لشکر مورچه ❄کی با تو بود دختر جون ☇تو اول بگو کی با موش کور شما بود؟
حسابی با اون دختره ی از خود راضی و پاک خاک درگیر شدم چون بن نبود شمشیر در مقابل نانچیکو و شمشیر آخر اون موش رو شکست دادم نوبت از خود راضی جونه با هاش درگیر شدن ولی....
شمشیرش عوض شده بود وای نه اونو ارتقا داده خسته شده بودن یعنی الان که کامل خسته بشم میشم میکی ☇آتش عقب نشینی کن. ویلیام رفت منم دیگه توان پرواز نداشتم پشت یه ماشین خسته و کوفته میکی شدم اون دختره داشت دنبالم می گشت ❄کجایی دختره ناز نازی؟. یاد یه حقه افتادم یه سنگ از رو زمین برداشتم و پرتش کردم یه جای دیگه و از فرصت استفاده کردم و با هزار بدبختی از پله های اضطراری رفتم تو اتاقم... ویلیام اونجا بود هوف به خیر گذشت
🔥اونا خیلی قوی هستن حالا چیکار کنیم تازه حالا بن هم اینجا نیست ☇ما نباید بزاریم فکر کنن چون آب نداریم از پسشون بر نمیایم باید صلاح هامون رو ارتقا بدیم وسایلمونو ارتقا دادیم نانچیکو بن رو هم همین طور بعد به شکل ابر قهرمان در اومدیم و رفتیم سمت شرور ها
یواش به پسر آتشین گفتم:اگه بارون بیاد یخ مقاومت نداره و زود به خاطر آب، آب میشه حواس من به موش کور هست تو برو علف های حرز رو بچین دختر از خود راضی هم با من حالا❄به به بازم دختر کوچولو و آتیشی جون ☇حالا.
ببخشید مجبور بودم کات کنم
آنچه خواهید خواند: ☇بن خوشحالم میبینمت دلم واست تنگ شده بود...🏈حالت خوبه... امتحانای میان ترم شروع شده بود...❄میبینم کبکت خروس میتونه بچه درس خون🎄بیا بریم ولش کن سولانا
خیلی خب این پارت تموم شد
لطفا نظراتتون رو کامنت کنید
خیلی خب نوبت چالش شد:به نظرتون ادامه داستان چی میشه؟
خداحافظ
بعدیییییییییی
عالییییییییییی
جای همه خالییییییی😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
مرسی غزل
خوبه 👍
مرسی دوست خوبم