سلام اینم ادامه
۲ هفته بعد از اینکه استاد فو حافظه اش رو از دست داد:
از زبان کانر: خدایا چقدر دلم برای عمو فو تنگ شده یهو یکی به تلفن خونه زنگ زد مامانم گفت عمو فو پشت تلفن باهام کار داره!.استاد فو: سلام کانر.کانر:سلام عمو!.فو:دختر کفشدوزک و گربه ی سیاه باید هویت هم رو بدونن. کانر: حافظه ات برگشته؟. فو:بله سریع به مرینت و آدرین بگو!.کانر:چشم عمو.
تلفن رو قطع کردم و از مامانم اجازه گرفتم و رفتم بیرون سمت شیرینی فروشی دوپن چنگ از مادر مرینت اجازه گرفتم و به بهونه آوردم و موضوع رو برای مرینت توضیح دادم وقتی غروب رفتن بستنی بخورن به آدرین هم همه چیز رو گفتم گفتم فردا ساعت ۳ با حالت قهرمان بودن تو خونه قدیمی عمو فو
از زبان مرینت: ساعت ۲:۴۵ دقیقه بود تبدیل شدن و رفتم اونجا کانر و گربه سیاه هم بودن 🐱پلک پنجه ها داخل🐞تیکی خال ها خاموش. گربه سیاه آآدرین بود!.از زبان آدرین: یعنی بانوی من کسی که عاشقش بودم مرینت بود! ولی اون که مولتی موس بود همه سیر تا پیاز ماجرا رو برای هم توضیح دادیم
رفتن سراغ پدر آدرین کفشدوزک از گردونه ی خوش شانسی استفاده کرده یه قرقره نه داد به اطرافش نگاه کرد قرقره رو به سر چوب دستی گربه سیاه بست و با کمک اون معجزه گر ارباب شرارت رو برداشت و با همون روند معجزه گر مایورا رو هم برداشتن و سه تایی(تو حالت عادی) معجزه گر ها رو گذاشتن تو جعبه و از اون به بعد کفشدوزک و گربه ابر قهرمانای معمولی پاریس شدن که ارباب شرارت رو شکست دادن و شب نقابا هم طبق معمول با خرابکارا رو شکست میدادن و هیچ کس از وجود اونا خبردار نشد و مرینت و آذرین به هم رسیدن
خیلی خب مرسی خوندی
خب من اینو تازه خوندم
یعنی تمام شد همین اخرش بود
پ کمند با حربا این وسط اصلا اسمشون نبود که ...
اِ اگه اشتباهی کردم ببخشید خب
نه بابا اشکال نداره
عالی بود یک یک سری به تست های من هم بزنید
چشم
بی خود آخه شب نقابا با میراکس؟😾اگه می خوای داستان واقعی رو بخونی بزن رو پروفایلم و ۵،۶،۷. رو بخون تا بفهمی داستان چیه ولی خوب بود مارو یاد شب نقابا انداختی
مرسی