سلام دوستان همونطور که گفته بودم این داستان هیجان بیشتری داره امیدوارم لذت ببرید البته پارت بعدی اوج هیجان هست
دوستان اون قسمت بودیم که دراکو توی مغازه متوجه گریس که زیر شنل بوده میشه و اونو به گوشه ای میبره .خب بریم سراغ داستان : الان میخوای چکار کنی ؟ میخوای منو به پدرت نشون بدی ؟ دراکو : نه تو به دردم نمیخوری اما برادرت چرا اون به دردم میخورد میتونستم نام پاتر ها رو توی اون دزد ها قرار بدم اما الان نمیشه کسی باورش نمیشه که تو به تنهایی بیایی دزدی . پس کاری باهات ندارم . از زبان هری: یهو آقای مالفوی دراکو رو صدا زد و خارج شدند من داشتم از استرس میمردم اما خوب شد که کاری با گریس نداشت . بعد از رفتن اونا من از پشت پرده اومدم بیرون و با گریس رفتیم زیر شنل و خارج شدیم .
از زبان گریس: منو هری بعد از خارج شدن از اون مغازه رفتیم دنبال خانواده ویزلی که یهو هرمیون رو دیدیم منو هرمیون همو بغل کردیم بعد هری و هرمیون همدیگه رو بغل کردند . هرمیون : خیلی خوشحالم که دوباره میبینمتون . گریس و هری : ما هم همینطور . گریس : هرمیون تو رون و خانوادش رو ندیدی ؟ هرمیون : نه چطور ؟ هری : ما با اونا اومدیم اما ما از یک جای دیگه سر دراوردیم . هرمیون : من که اونا رو ندیدم حالا بیاید بریم . از زبان گریس: ما رفتیم و وقتی به دروازه ( اون ستون ) رسیدیم همه رد شدن اما منو هری و رون تا خواستیم رد بشیم خوردیم زمین . رون : وای سرم .
گریس : وااااییییی چیشد یهو . هری : منم مثل شماها گیج شدم . رون : جارو ،جارو میتونیم با جارو بریم. گریس :😐 ما که با جارو بریم ما رو میبینن واای با کی دوست شدیم ما . هری :😅😅😅😅 گریس ، رون که خیلی خوبه حداقل اینجور جاها خوب ما رو میخندونه . رون :😁 . گریس : حالا به جای اینحرفا بیایید یک راه پیدا کنیم باید به هاگوارتز بریم . رون : ماشین پرنده چطوره ؟ هری : عالیه . گریس :فقط برات دردسر میشه رون یک فکر دیگه بکنید . هری : گریس راه دیگه ای نداریم . گریس : چرا داریم . هری: داری به چی فکر میکنی گریس . گریس : اممممم خب راستش فکر خوبی نیست. رون : بگو دیگه . گریس : هری دابی کاره اونه . اون گفت هر وقت کمک خواستیم صداش کنیم . هری بیا بریم اونجا کسی نیست .
از زبان هری : دابی رو خبر کردیم اما اون نیومد . گریس :مجبوریم با نقشه رون به هاگوارتز بریم . هری : بریم. از زبان گریس : بعد به قطار رسیدیم اما نتونستیم سوار شیم هری داشت از ماشین میفتاد . رون : هریییی محکم دست منو بگیر . هری : خب معلومه که همین کار رو میکنم . گریس :هرییییی مواظب باااااشششش . از زبان گریس: رفتیم و بعد کلی درد سر رسیدیم به هاگوارتز و پرفسور اسنیپ ما رو دید . اسنیپ: درد سر بزرگی ایجاد کردید میدونید چقدر خطرناک بود کار شما . اگر توی اسلایترین بودید امشب با قطار برگشت شما رو برمیگردوندم . دامبلدور : حالاکه نیستی پرفسور مگ گوناگال انتخاب با شما . گریس : ما دعوامون رو از پرفسور اسنیپ خوردیم من میرم وسایلم رو جمع کنم😞 .
مگ گوناگال: برای چی خانم پاتر . رون : مگه نمیخواید ما رو اخراج کنید . مگ گوناگال :نه ، امشب نه اما تنبیه شما سر جاش هست. گریس : 😀 ممنونم باز بهتر از اخراجه . مگ گوناگال: برید به خوابگاه . از زبان هری: ما رفتیم به خوابگاه و خوابیدیم فرداصبح که بیدار شدیم همه چیز رو برای هرمیون توضیح دادیم . که یهو دراکو اومد. دراکو : شنیدم دیشب با ماشین پرنده اومدید 😏. انگار کسی مایل نبود شما پسرا رو ببینه . گریس : منم هسم ها . دراکو : من با تو دعوا نمیکنم . هرمیون گرنجر تو یک گند زاده کثیف هسی . گریس : خفه شو دراکو . از زبان گریس: یهو رون بلند شد و دراکو رو پرت کرد دراکو اومد یک ورد روی رون بخونه من پریدم جلوی رون تا به رون نخوره اما دراکو که دید به من میخوره بیخیال شد رفت . بقیه براش دست گرفته بودن و میگفتن عاشق گریس پاتر یعنی من شده 😅اصلا با عقل جور درنمیاد . دراکو !من !😅
بعد دراکو!!!!! عشق 😐 !!!!!!!!! 😅😅 . ( چندین روز بعد) از زبان گریس: یک معلم جدید داریم که دفاع در برابر جادوی سیاه رو به ما آموزش میده و البته اینم بگم منکه تا حالا چیز خاصی ازش یاد نگرفتم و اون ادعای زیادی داره اون ماجراجویی های زیادی داشته و همه اون ها رو تبدیل به کتاب کرده و فروش بالایی داره . هری وقت شام نیومد . داشت به اون پرفسوره کمک میکرد الان هم من و رون و هرمیون داریم میریم پیش هری و تو راه اونو دیدیم . گریس : هری ، چرا برای شام نیومدی . هری : من ، من .... هرمیون : تو چی هری . هری : من یک صدایی میشنوم شما هو اونو شنیدید . رون و هرمیون و گریس : نه هری . هرمیون : هیچ صدایی نمیاد هری . بریم .
از زبان هری: بعد از شنیدن اون صدایی عجیب که فقط من اونو میشنیدم یهو یک چیزر عجیب دیدیم . گریس : وای😱 اون خانم نورویس نیست ؟ هرمیون : وای چرا خودشه . رون : مرده ؟ هری : نه فک کنم .... خشک شده . گریس : وای بچه ها معلم ها اومدن . دامبلدور : آروم باشید اون ...... اون فقط خشک شده به زودی درمان میشه و نیازی به نگرانی نیست . هری : اونجا .......... اونجا با خون نوشته شده ( بعدی شمایید منتظر باشید ) دراکو : شما بعدی هستید دورگه ها . گریس: خفههههه شووووو دراکووووو 😡 . دراکو : این دست من نیست شما بعدی هستید . از زبان گریس: همه دورگه ها خشک شدن . منو هری و رون نگران هرمیون هستیم .
وای اگه هرمیون خشک بشه دیگه نمیدونم چکار کنم واییی اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم . هری : فقط تو موندی هرمیون مراقب خودت باش . هرمیون : من اگه خشک بشم دوباره خوب میشم هری . نگران نباش . از زبان هری: یهو دیدم گریس زد زیر گریه و پرید هرمیون رو بغل کرد آروم و قرار نداشت و همش نگران هرمیون بود هرمیون هم گریس رو بغل کرد . هرمیون : خب من میخوام برم به کتابخونه باید بیشتر راجب این موجود بدونیم . گریس : یک چیزی ، دراکو ، نکنه دراکو وارث اسلایترینه . هری : میتونه باشه . رون : میتونه باشه ؟ . یک راهنمایی کی از دورگه ها بدش میاد ، دراکو . خب معلومه که خودشه .
گریس : هرمیون معجون چهل گیاه این واقعا به دردمون میخوره هری و رون میشن گراب گویل میرن پیش دراکو گراب و گویل هم با یک چیزی به یک مدت بیهوش میکنیم . از زبان هری: بعد از درست کردن این معجون و انجام نقشه مون که البته یکی هم پیدا کردیم یک روح توی دستشویی به اسم مارتل نالان . یک کتاب دفترچه خاطرات تام ریدل که اون به من نشون که قبلا هم در تالار اسرار باز شده و کار هاگرید بوده که من باور نمیکنم منو رون گراب و گویل شدیم و رفتیم پیش دراکو بعد از گرفتن نتیجه برگشتیم پیش دخترا . گریس : .چیشد چیشد . رون : اون نیست . گریس و هرمیون :😧 . گریس : پس کیه . هرمیون : نمیدونیم البته فعلا . بریم سر کلاس . از زبان گریس: رفتیم سر کلاس اون پرفسوره که جادوی سیاه یاد میده اون میخواست با پرفسور اسنیپ بجنگه به گروه اسلایترین گفت قول میدم معلم تون رو نکشم تا اینو گفت چند متر پرت شد اونور و چون جرعت جنگیدن نداشت گفت که بچه ها باهم بجنگند .
پرفسور : من هری پاتر رو انتخاب میکنم . پرفسور اسنیپ: چطوره از گروه خودم بگم دراکو مالفوی . از زبان هری : منو دراکو باهم جنگیدیم که یهو دراکو یک مار پرت کرد سمت من . من هم با مار صحبت کردم تا کسی رو آزار نده بعدش پرفسور اسنیپ اونو نابود کرد . همه هاج و واج منو نگاه میکردن من با گریس رفتم به سالن گریفندور ها و اونجا نشستم که رون و هرمیون اومدن پیش ما . هرمیون : وای هری این باور نکردنیه تو زبون مار ها رو بلدی . هری : حتما خیلی ها این قابیلت رو دارن . رون : نه . هر کسی نداره هری . هری : من از اونا میخوام به کسی آسیب نزنن . هرمیون : اما به نظر میاد تو اونا رو تشویق به حمله میکنی . گریس : این طور نیس گریس : هرمیون بیا بریم به کتابخونه . هرمیون : بریم . از زبان هری : پرفسور مگ گوناگال بازی کوییدیج رو تعطیل کرد بعد ما توی راهرو بودیم که شنیدیم گفتن همه دانش آموزان به اتاق و خوابگاه خودشون برن و معلم ها بیان . ما رفتیم پیش معلم ها تا ببینیم چی شده اما جایی بودیم که اونا ما رو نبینن . مگ گوناگال: اون یکی از دانش آموزان رو دزدیده . دامبلدور : کی . مگ گوناگال: جینی ویزلی . رون : 😨 خواهرم . گریس : حالا باید بیشتر تلاش کنیم چون جون جینی هم در خطره . هرمیون : امروز تو یک کتاب خوندم اون مجود یک ماره وقتی به چشماش نگاه کنی میمیری گریس : اما اگر غیر مستقیم مثلا با وجو آیینه یا مثل اون پسر بچه با دوربین و خانم نورویس با آب بهش نگاه کنی فقط خشک میشی . هری : اما اون چجوری میاد . هرمیون و گریس : از طریق لوله ها .
هری و رون : لوله ها ! آفرین دخترا . هری : باید بریم پیش اون پرفسور میتونه به ما کمک کنه . گریس : اونجاست بچه ها . مگ گوناگال: پرفسور شما باید کار تون رو شروع کنید مگه نگفتید میدونید در تالار کجاست . پرفسور : امم بله بله حتما. هرمیون : عالیه اون میدونه در تالار کجاست. بیایید بریم دنبالش . از زبان گریس: یواشکی رفتیم دنبالش . رفتیم تو اتاقش اما دیدیم داره وسایلش رو جمع میکنه و تا مارو دید خواست ورد از بین بردن حافظه رو روی ما بخونه که ما چوب جادو مون رو در اوردیم و گرفتیم سمتش ترسید و آروم شد .
رفتیم پیش مارتل نالان . مارتل : 😢😢😭😭 عه هری چه عجب از این طرفا . چکار داری. هرمیون : تو چطور مُردی ؟ مارتل : وای خیلی وخشناک بود من دقیقا همین جا داشتم دست هام رو میشستم یهو دو تا چشم زرد دیدم و بعد مُردم . گریس : اینجا ؟ هرمیون : پس در تالار باید ...... هری : باید همین جا باشه . گریس : هری یک چیزی بگو . هری : چی ؟ رون : یک چیزی به زبان مار ها . هری : باشه . از زبان گریس: هری یک چیزی به زبون مارها گفت و در باز شد من به سرعت پرفسور رو هل دادم تا فرار نکنه . بعد خودمون رفتیم . وقتی به یک در رسیدیم هری دوباره یک چیزی به زبان مار ها گفت و در باز شد و رفتیم یهو ،چوب دستی به دست پرفسور افتاد و خواست حافظه ما رو پاک کنه که بازتاب حافظه به خودش برگشت . یهو ریزش کرد همه چی رون با هرمیون گیر افتادند اما منو هری رد شدیم من تا جینی رو دیدم دویدم سمتش و بغلش کردم هری هم تام ریدل رو دید و فهمیدیم اون خود ولدمورته من فقط جینی رو بغل کرده بودم و گریه میکردم یهو اون باسیلیسک رو آزاد کرد یهو ققنوس دامبلدور با کلاه گروه بندی اومد تو کلاه یک شمشیر در اومد من جینی و کتاب رو برداشتم و فرار کردم رفتم یک گوشه قایم شدم و همش جینی رو صدا میزدم
، 😍😍😍😍😍 وای چه کردییییی اجییییی من برم قسمت های بعدو بخونم عااالللی بود 💖💖😘😘😘😘😘😘😍😍😍😍
کاری نکردم اجی 😁
خیلی ممنونممممم 😘😘😘😘😘😘😘💙💙💙💙💙💙
یک سوال آجی جون : پارت بعدی داستانت کی میاد 😁 ؟
هزار بار این سوال رو ازت پرسیدم😁😬 کلا از چیزی که خوشم بیاد ول کن نیستم 💙💙💙💙💙💙💙
فدات شم قشنگم❤️❤️😚😚والا 4 روزه تو بررسیه😂 5 هم امروز میزارم میدونی که خیلی دیر تایید میشه😭😭😔لطف داری اجی 😍
واااااییییی خیلی دیر منتشر میشه ۱۰ روز 11 روز طول میکشه 😥
اگه 4 روزه گذاشتی پس حدود 5 یا 6 روزه دیگه میاد😐😑
ارههه😭😭😭🤧🤧
وای خیلی باحال بود ممنون میرم پارت آخر یوهوووووووو
ممنونم گلمممممم😘😘💙💙💙
عالی بود زینب جون عالیییی....
منتظر پارت بعدی هستم 😘❤👋🏻
ممنونممممم😍😍💙💙💙💙💙
خیلی جالب بود مرسی❤❤
ممنونمممم😘😘💙💙💙💙💙
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی....( ادامه دارد..💜🤞🏻)
خیلی خوب بود زینب جون مرسی:)
وای چرا جای حساس کات کردی؟!😂
و اینکه خیلی خوب بود که زیاد نوشتی😚
ممنونم بابت حمایتت گلم عشقی😍😘💙💙💙💙💙