
خب اینم یه داستان جدید میراکلس هست ولی چیزای دیگم هست
از زبان مرینت: صبح از خواب بیدار شدم دیدم وای دنیل از دانشگاه جا موند سریع ادرینو بیدار کردم و گفتم« عجله کن دنیل از مدرسه جا میمونه» ادرین که تو خواب و بیداری بود گفت« ناتالی 5 دقیقه دیگه» منم که دیدم این اقا بیدار بشو نیست از تخت هلش دادم پایین که بیدار شد و سریع رفتیم پیش دنیل
تو راه دانشگاه بودیم که من یادم اومد فردا تولد دنیله زیر لبی به ادرین گفتم« ادرین فردا تولد 15 سالگی دنیله چیکار کنیم» ادرین گفت« بزار دنیلو بزاریم مدرسه بعد قشنگ یه نقشه ای میچینیم» منم باشه ای گفتم که رسیدیم به دانشگاه وقتی رسیدیم دم دانشگاه اول دنیلو بغل کردم که دنیل گفت« مامان» منم گفتم« باشه باشه» و ولش کردم وقتی با ادرین خواستیم سوار ماشین شیم که یه صدای اومد وقتی برگشتم دیدم چن تا ادم نقابدار دنیلو گرفتن و دارن فرار میکنم ادرین که دم ماشین بودم دید و سریع رفتیم دنبالش
انقدر دوییدیم که رسیدیم به یه کوچه خلوت کاش میتونستم تبدیل بشم ولی خطرناکه دزدا که انگار خسته شده بودن وایسادن من تا خواستم حرکتی کنم یکی از اونا یه تفنگ گذاشت تو کله دنیل من که ترسیده بودم دستمو به نشانه تلیم بلند کردم که دیدم ادرین از روی سقفا پرید و خورد به اون ادمه ادما هم هیکلی بودن با یه ظربه ادرینو انداختند اون طرف بعد ادرین سعی کرد تفنگو بگیره که یه تیر خورد… خورد سمت دنیل دزدا از موقعیت استفاده کردن دنیلو برداشتن و فرار کردن
چند هفته بعد: دفترچه خاطرات پلیس هنوز دنبال دنیل میگرده ولی هیچ اثری ازش نیس حتی معلوم نیس زندس یا مرده چند ماه بعد: پلیس حتی افراد شهردار هم نتونستن دنیلو پیدا کنن پسرم کو پسر عزیزم کجاس 7 سال بعد: از زبان ادرین: مرینت هنوزم از گم شدن دنیل ناراحته ولی سعی میکنه خودشو قوی نشون بده همش تقصیر منه اگه من سعی نمیکردم تفنگو بگیرم دنیل الان اینجا بود از زبان مرینت: داشتم به دنیل فک میکردم که یکدفعه راشل پرید بغلم و گفت« مامانی چرا ناراحتی» منم سعی کردم خودمو جم و جور کنم و گفتم« چیزی نیس دخترم تو برو بخاب» راشل« چشم مامانی»
صبح از خواب بیدار شدم امروز اولین روز مدرسه راشل بود رفتم بیدارش کردم و با ادرین رفتیم مدرسش تمام مدت حواسم به راشل بود که ادرین گفت« عزیزم بیا سوار ماشینو خیلی دور پارک کردم» من که هنوز حواسم به راشل بود گفتم« تو برو منم میام» ادرین گفت باشه و رفت. من که مطمئن شدم که راشل رفت تو میخاستم برگردم که یهو صدای کشیدن ماشه تفنگو رو سرم حس کردم. با خودم گفتم بازم نه که مرده گفت« خانم مرینت ساعت ده بالای برج ایفل با اون ههمسرت بیا اگه نیای همتونو میکشم» منم با خشم باشه ای گفتم و رفتم پیش ادرین و همه چیو گفتم و قبول کردیم که بریم. وقتی رسیدیم دیدم یه اقایی با لبخند مرموزانه ای تو تاریکیه یه قدم اومد جلو و گفت« سلام مامان سلام بابا »
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
داش عالی بود بعدی بزار پلیییز
اوک حتما
خواهش میکنم پارت بعد رو زود بزار🤧😭
حتما
عالییییییییییییییییییییییییی عالییییییییییییییییییییییییی عالییییییییییییییییییییییییی بودددددد 👌🙂
خیییییللللللییییییی ممممممنننننووووووننننن
لاقل توی یه فلش بک بنویس چی شد و چرا اینا به هم رسیدن؟؟
تو اینده میگم صحنه رو که احساسی میکنم میگم
عالییی
ولی چرا همش از جایی شروع می کنی که اون دو تا به هم رسیدن و بچه دار هم شدن و کلا همه چی تموم شده؟😂
چون کمتر داستانیه که از بچه ها شروع شده
چرا حدس میزدم قراره اینو بگی
عالییییییی
پارت بعد
ممنون حتما
مرسی زودتر بزار داستانت خیلی خوب بوددددد
نسل بعد هم بزار
نسل بعدو امروز یه پارت میدم
و حتما سعی میکنم هردوشو سریعتر بزارم
باشه عالی
عالی بود😍💔
فقط نسل بعدی رو نمی زاری 😁😇
هردوشونو میزارم نسل بعدی تازه شروع شده