
اینم از پارت 3 امیدوارم خوشتون بیاد
از زبان اما: اون ادم نمایان شد اون اون یه پسر بود ها که پسره سرفه کرد و گفت: اه این توپ دود زا نینجا چه بوی بدی میده» بعد به هممون نگاه کرد انگار احساساتی شده بود گفت« اما تو چقدر شبیه باباتی و تو لوئیس با مامانت مو نمیزنی و لوئیس تو چقدر نازی» لوئ اخم کرد و گفت« ولی من میخام باحال باشم» من که متعجب به هردوشون نگاه میکردم گفتم« تو کیی» بعد پسره یه تعضیمی کرد و گفت« ببخشید خودمو معرفی نکردم اسم من دریک پارکره و خب فردا قراره یه ادمی بیاد شمارو به فرزندی قبول کنه دنبالش بیاین تا بقیشو بگم» بعد بدون هیچ تردیدی رفت. من که متعجب بودم به بقیه نگاه کردم هیوگو هم مثل من تعجب کرده بود ولی لوئیس هنوز تو اخم بود.
از زبان دریک: خب اول یه سلامی بکنم من گذشته عجیبی دارم ولی خب الان وقت خوبی برای گفتن نیست من یه ساعت دارم که بیشتر قدرتام از اونجا میاد و اون یکمی رو مخه آمنی: من رو مخم حالا که همه قدرتاتو گرفتم میفهمی من: باشه باشه صلح آمنی: افرین به تو رفیق قدیمی خب مامان من فرشتس و بابام شیطان به معنای واقعی کلمه خب من قراره بعضی موقع ها بیام و برم
از زبان اما: صبح شده بود من داشتم به اون پسره عجیب و غریب فکر میکردم که یدفعه مسئول پرورشگاه اومد تو و گفت« شما سه تا وسایلتونو جم کنین یکی اومده شمارو به فرزند خوندگی قبول کرده» من که فک کردم نکنه حرف پسره واقعیه که خانمه با داد گفت« سریع باشید وسایلتونو جمع کنین» من که گوشام داشت از صداش سوت میکشید سریع هیوگو و لوئیسو بیدار کردم رفتم وسایلمو جمع کنم وسایل خاصی نداشتیم فقط کاغذه و چند دست لباس وقتی رفتیم بیرون دیدم یه مرده وایستاده تا مارو دید سریع دستمونو کشید و رسیدیم به یه کوچه بن بست
من تا خواستم چیزی بگم دور مردرو یه دود سبزی گرفت و یه پسر از وسط دود اومد اون همون پسره بود گفتم« تو چی میخای یلحظه ببینم دیشب راجب مامان بابامون حرف زدی میشناسیشون» پسره سری تکان داد و گفت« آه اره یادش بخیر» بعد سریع سرشو تکون داد و گفت« ما باید مامان باباتونو نجات بدیم» هر سه با تعجب گفتیم« نجات » پسره گفت« اره مامان باباتون 10 ساله دست یه ادمی که نمیدونم کیه اسیره» بعد رو کرد به هیوگو و لوئیس بادست اشاره کرد که بیان لوئیس به من نگاه کرد و گفت« ابجی بریم » منم پیش خودم فک کردم و ریدم این پسره تنها ادمیه که میگه مامان بابرو میشناسه پس سرمو به نشانه تایید تکون دادم و هردوشون رفتن از زبان دریک: وقتی هیوگو و لوئیس اومدن من گفتم« امروز تولد خواهرتونه من همه چیو با خودم اوردم شما فقط اهنگ تولدت مبارکو بخونین» هر دوشون متعجب بودن که هیوگو گفت« تو موقع تولدش بودی» منم با غرور گفتم« اره تازه داشتم مامان باباتونو اروم میکردن از بس از خوشحالی گریه کردن» آمنی گفت« اره بابا پس عمه من بود که کل وقتو داشت عین چی عر میزد» منم گفتم« ساکت » هیوگو گفت چیزی گفتی منم کفتم« نه پس با سه شماره یک دو سه» بعد چرخیدم و کیک تو دستم ظاهر شد و هیوگو و لوئیس اهنگ خوندن اما که هم متعجب بود هم خوشحال گفتم«امروز تولدمه » منم گفتم اره بعد فوت کردن شمع و خوردن کیک اما گفت« قرار کجا بریم» منم گفتم« برج خبر باید یه امانتیو از یه نفر بگیریم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
شیش پارت بنویس که ناراحت نشیم
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عالیههههههههههههههههههههههههه🥲🤧👌
ممممممممنننننننننننننوووووووونننننننننممنننم
عالیــــــــ
ممنونـــ
فوقالعاده بودددد ♥
ممنون😘