
سلام سلام اومدم به پارت دوم .... تو رو خدا شخصی نکنید ناظر ها با این همه امتحان و بدبختی دارم داستان رو میزارم دیگه شمام کمک کنید بهم دیگه ❤
نگار : با هانیه شروع کردم رفتن به سمت خونه یه ساعته دارم براش غر غر میکنم ولی اصلا حواسش نیست 😐 هانیه ..... هانیههههههه کجایی دارم حرف میزنم بادمجون که واکس نمیزنم که 😑 هانیه : اهههههه چی میگی بابا نمیزاری یه لحظه تو حال خودم باشم 😓 راستی آقای نجم خوبه ؟؟؟ نگار : وای وای چنان گفتی آقای نجم گفتم بابام رو میگی 😂 آراد هم خوبه اتفاقا میگه این دوستت کی میخواد سر حرفو باز کنه 😊😐 هانیه : برو بابا دیوونه حال داری تو ام ..... من برم دیگه فردا میبینمت ❤ نگار : خداحافظ
نگار : سلام سلام به اهل خونه نگار خانوم اومده کجایید ؟ 😊 مامان نگار : سلام خوشگلم چطوری ؟ یکم آروم تر حرف بزن آراد جانم خوابه 😘 نگار : اههههه مامان تو ام با این پسر لوست 😐🤧 بابای نگار : عیب نداره دخترم برو لباساتو رو عوض کن بیا غذا بخوریم ❤ نگار : چشم بابا ........ دوباره دلم خواست برم آراد رو اذیت کنم اما دلم نیومد الان دوباره جنگ جهانی میشد واسه همین فرار رو بر قرار ترجیح دادم 😂😑
کیاراد : یه روز مزخرف دیگه هم تموم شد حالم از زندگیم به هم میخوره که همش شده کار کردن ...... ریموت در رو که زدم کیانا رو تو حیاط دیدم کیانا : سلام داداش گلم خوبی ؟ 🥰 کیاراد : سلام کیا مرسی خوبم کیوان و مامان خونه ان ؟ کیانا : نه بابا کیوان رفته کارخونه مامان هم خاله باهاش کار داشت رفت پیشش 😌 کیاراد : هیییی اگه درباره دنیز بود بگو کیاراد گفته نمیخوام درباره اون دختر چیزی بشنوم همین ....... دیگه نذاشتم کیانا چیزی بگه چون واقعا حال و حوصله اش رو نداشتم 😒 رفتم لباسام رو در بیارم که نمیدونم چی شد که خوابم برد .......
نگار : شب شده بود از ترس آقای گودزیلا انقدر درس خوندم مخم پوکید 😑 شام رو مامانم آورد تو اتاقم ولی خب دیگه از درس خسته شدم به هانیه پیام دادن که فردا بیاد با آراد بریم تا بلکه بتونم یه کاری براشون بکنم 😁 نگار : آراد آراددد من اومدم داخل 🤗 آراد : آخه دختر مگه نمیفهمی وقتی جواب نمیدم خسته ام چرا ول کن نیستی تو 😒 نگار : برو بابا باز دوباره آقا کوه کنده خسته اس اومدم بگم فردا یکم بیشتر صبر میکنی منم با خودت میبری 😌 .... دیگه نذاشتم چیزی بگه و فرار کردم 😁 آراد : نگارررررررررر میکشمت نگارررررررر من فردا قرار دارم نگارررررررر نگار : خب به من چههههههه 😂 ...... در اتاقم و قفل کردم و خوابیدم 😌
نگار : به زور با صدای آلارم از خواب ناز بیدار شدم و رفتم سمت دستشویی 😑 آراد : نگاررررررر بدووووو دیرم شده 😡 نگار : آهههه تو هم دیوونم کردی آراد الان میام الان ...... بعد از یه ربع رفتیم سوار ماشین شدیم تو راه هم هانیه رو سوار کردیم یعنی چنان جَو سنگین بود آدم احساس میکرد الانه دیوونه بشه 🤧 بالاخره پیاده شدیم و من هرچی به این هانیه چشم غره رفتم نگرفت که چیزی به آراد بگه 😓 هانیه : مرسی آقای نجم خدانگهدار 🥰 آراد : خواهش میکنم خانم سلامی وظیفه بود 😌 نگار : آراد جان احیاناً دیرت نشده یه وقت ؟ ...... دِ برو دیگه برادر من نشسته داره لبخند تحویل دختر مردم میده 😂 بالاخره بعد از رفتن آراد راه افتادیم سمت دانشگاه و خودمون رو برای دیدن گودزیلا آماده کردیم 🥴
خب دوستای گلم این پارت هم تموم شد امیدوارم دوست داشته باشید ❤ بای بای ( ناظر جونم شخصی نکن 😢 )
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (8)