
سلام دوستان اینم پارت 9 لطفاااااا لایک کنید ببخشید دیر شد امتحان داشتم نتونستم بزارم تازه فردا هم امتحان دارم الان ساعت ۱۰ هست که گذاشتم پس به خاطر من لایک کنید لطفااااا😢😢😢🥺🥺
که یکدفعهههههههههه زن عموی کله گنده وارد میشود زن عمو: وایییی دخترم نمیدونی که چقدر دلم واست تنگ شده بود عزیزم تو مثل دخترای خودمی ( خیلی 🙄😶) مرینت: ممنون زن عمو حالا ولم کن دارم خفه میشم زن عمو: اهم خب عزیزم بیا تو دخترم مرینت: ممنون زن عمو : بیا بشین حرف مهمی باهات دارم مرینت: بفرمایید ! زن عمو: راستش فردا به خونه ادرین اینا بریم مرینت: چییییییی برای چی ؟ زن عمو: خب راستش برای از.دو.اج کلارا با ادرین میدونی که اونا نباید بفهمن تو مرینتی ! مرینت: چییییییییییییییییی زن عمو: دخترم تو که مشکلی نداری نه ؟ مرینت: دلم بدجوری شکست بغضم گرفته بود اما نباید نشون بدم به خودم اومدم و گفتم : باشه هر چی شما بگید ماریا: فکر کنم مرینت سرش به جایی خورده نه ؟ سریع برداشتمش و بردمش توی اتاق و در رو قفل کردم و گفتم : ابجی تو حالت خوبه ؟ مرینت: اره چرا بد باشم ماریا: دختر تو میخوای بزاری ادرین ازد.واج کنه ؟ مرینت: مگه چاره دیگه ای هم دارم هوم ؟ جوری حرف میزنی انگار من مقصر هستم منم خیلی ناراحتم حتی دلم میخواد بشینم گریه کنم اما.......اما نمیشه . ماریا: چرا نمیگی مرینت هستی ؟ ها ؟ مرینت: خودت میدونی که اونا از ما متنفر هستن البته تو اشکال نداره اسمت رو عوض کنی فقط من باید عوض کنم باشه ؟ ماریا: اما ابجی مرینت: حرف نباشه ماریا: باشه
ادرین: داشتم با اریان بازی ویدیویی انجام میدادم اریان : داداش ؟ ادرین: هوم ؟ اریان: با ماریتا چیکار کردین ؟ ادرین: اهم اهم ! اریان: مگه کاری کردین ؟ ادرین: نه چیکار بخوایم بکنیم همش توی شرکت بودیم ( خیلی 🙄😶) اریان: اها تو گفتی و منم باور کردم ادرین: اصلا تو چیکار داری ها ؟ گیریم یه کارایی کردیم میخوای چیکار کنی ؟ اریان: دوست داشتی اون مرینت بود ؟ ادرین: تا این حرف رو شنیدم رفتم توی فکر اگر اون بود چی ؟ اگر پیداش میکردم ! اگر برمیگشت و با اون ازدووج میکردم چی ؟ دلم واسش خیلی تنگ شده اریان : داداش ؟ کجایی ؟ ادرین: هیچی ! اریان: نگفتی ادرین: راستش اگر اون بود شاید حیلی چیزا تغییر میکرد اریان: اووووو خب بگو به ماریتا هم حسی داری ؟ ادرین: ای بابا تو چیکار داری اریان: داری !؟ ادرین: خب شاید یه چیزایی حس کرده باشم اما دلیل نمیشه عاشقش باشم که ، حالا هم برو اتاق خورت بگیر بخواب اریان: داداشششش تروخدا یکم دیگه بازی کنیم ادرین: نخیر ! بیا برو بگیر بخواب بچه اریان: ای بابااااااباشه شب بخیر . ادرین: به سلامت ، خودم رو روی تخت پرت کردم که چشمام گرم شد و خوابیدم
( فردا) زن عمو : دخترا وسایلتون رو جمع کردین ؟ کلارا: من امادم ماریا: منم مرینت: منم کاملیا : یه دقه من رژم رو بزنم زن عمو: زودددد باش کاردل: اماده اید ؟ زن عمو: اره ، دخترا برید توی ماشین کلارا: مامان من قراره با ادرین از.دواج کنم ؟ زن عمو : اره دختر ثروت منتظر ما هست برو بریم مرینت: از پنجره به بیرون نگاه میکردم من چی ؟چرا همیشه باید تنها باشم ؟ خیلی دلم میخواد با ادرین باشم . اما خب نمیشه که با تکون های ماریا به خودم اومدم که میگفت رسیدیم . پیاده شدم ویلا خیلی بزرگی بود وارد شدیم که ادرین با دیدن من توی شک بود که به خودش اومد امیلی : سلام زن عمو : واییییی زن داداش دلم واستون تنگ شده بود امیلی : اها منم مرینت: سلام ، من ماریتا هستم ماریا: منم ماریا هستم کلارا: مرینت هستم کاملیا: سواتی هستم امیلی : اها خوش اومدید ادرین: با دیدن ماریتا نمیدونستم می بگم یعنی اون دختر عموی مرنیت هست ؟ به مرینت نگاه کردم خیلی تغییر کرده بود و چشماش یه جوری بود اما نمیتونست اون جوری که ماریتا خودشو یه من جذب کرده بود مرینت نمیتونست اما اون جوری تصور میکردم نبود . همچنین خواهرش . با ضربه های مامان به خودم اومدم رفتیم نشستیم که اما خانم حرف رو باز کرد اما: خب راستش مرینت و ادرین از بچگی با هم بودن و به هم علاقه دارن ما اوندیم تا اونا با هم ازدواج کنن
ادرین: چیییییی اما اما من ماریتا رو دوست دارم ( توی دلش ) کلارا: انگار توی دلم جشن تولد گرفته بودن خیلی خوشحال بودم امیلی: مجبوریم وگرنه برای ادرین دخترای دیگه ای هم بودن از مرینت هم بهتر گابریل: امیلی ! امیلی : خیلی خب کاردل: موافق هستید ؟ امیلی : اوفففف باشه اما: وای خیلی ممنون بارو کنید مرینت خیلی خوبه پشیمون نمیشید . ماریتا: از دشت نارحتی نزدیک بود بزنم زیر گریه گفتم : ببخشید من میرم دستشویی ادرین: منم میرم دستشویی یه ابی به دست و صورتم بزنم . ، دنبال ماریتا رفتم دستش رو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم مرینت: تو تو اینجا چیکار میکنی ؟ ولم کن ادرین: چرا گذاشتی اونا مووفقت کنن ها ؟ مرینت: انتظار داشتی چیکار کنم . تازه مگه منو تو چه نسبتی با هم داریم ها ؟ حالا هم منو ول کن یکی میاد میبینه ادرین: بیشتر به خودم نزدیکش کردم و گفتم ماریتا من تو رو دوست دارم دختر چرا نمیفهمی ؟ ها ؟ مرینت : برای بار هزارم گفتم من دوستت ندارمممم حالا هم ولم کن و حلش دادم و رفتم ادرین: نمیتونستم بی تفاوت باشم باید یه جوری این ازدواج رو بهم میزدم اما چه جوری اریان: میتونی روی من جساب کنی داداشی ادرین: تو تو اینجایی ؟ همه حرفامون رو شنیدی ؟ ارایان: اره شنیدم بهت کمک میکنم داداشی ادرین :ممنونم حالا بیا بریم تا شک نکردن . اریان: بریم کلارا : ادریینننن ادرین: هوم ؟ کلارا: بیشتر بهش نزدیک شدم و گفتم از اینکه مرینتت رو میدا کردی خوشحال نیستی ؟ ادرین: خب راستش ....... که با علامت اریان گفتم ..... چرا چرا خوشحالم و ازش دور شدم و گفتم من کار دارم خدافس و با سرعت جت به اتاقم رفتم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دلم میخواد زن عمو رو هه رو بکشم💯💯💯😑😑😑
😂👐🏻
حرف نداشت👌🏼
قلبم میگیره وقتی دروغ میگه اون زن عموعه🥲🤐
مرسی عزیزم ❤😍
اره منم از دستش کفریام😂😂👐🏻👐🏻
عالی بود
مرسی
عالی تا پارت بعد نگیریم آروم نمیگگیریم
😅😊
،،،Geat،،،
Good job 👌
Tanks
عالیییییییییییییییییی بود حرف نداشتتتت😍
مرسییییی عزیزم👐🏻❤