سلام امیدوارم حالتون خوب باشه اسم این داستان ستاره ی عشقه ( star love ) فالو فالوبکه تنها چیزی که لازمه درباره داستان بدونید اینه که داستان درباره پسریست به اسم علی و شخصیت دوم داستان ساراست
علی : روز اول دانشگاه بود دیرم شده بود باید میرفتم خوابگاه هم میگرفتم بعد کلاسا سریع از مسافرخونه اومدم بیرون دویدم تاکسی گرفتم و سریع رفتم دانشگاه . تنها دلخوشیم ساسان بود بود فقط اونو میشناختم سریع تا رسیدم رفتم سراغ کلاس دیدم یه خانمی هم همزمان با من رسید . رومو انداختم زمین معمولا خجالتیم. اروم گفتم سلام اونم انگار روح دیده با تعجب گفت سلام بعد در زد و استاد گفت بفرمایید درو باز کرد استاد گفت دیر کردید من سریع گفتم که :
ببخشید تقصیر من شد بیرون یه مشکلی پیش اومد استاد گفت چه مشکلی من گفتم : افتادم زمین و همه چی از کیفم ریخت بیرون و ایشون اومدن کمکم کردن . ) بعد به خودم گفتم واییی گند زدم 😓 استاد هم گفت بار اخرت باشه دیر کردی اقای سعیدی برو بشین .😡 قشنگ معلوم بود قانع نشده همین روز اولی استاد از دستم عصبانیه خدا اخر سالو بخیر کنه دختره زیر لب گفت ممنون بعد رفت نشست منم رفتم پیش ساسان و اون گفت :
خوب همین روز اولی خودتو تو دل محبوب ترین دختر اینجا جا کردیا 😆 گفتم هن ؟ گفت اون خانم سارا حبیبیه بقیه دوست دارن اون یه لحضه باهاشون حرف بزنه گفتم مهم نیست تو که میدونی من اهل این چیزا نیستم داستان سحرو یادت رفته گفت نه 😒 ( سحر با علی تو اینترنت اشنا شده بود ولی علی اونو نمیخواست چون یکی دیگرو دوست داشت که اسمش فاطمه بود ) گفتم اگه خود فاطمه هم بیاد بگه من میگم بزاره برای 10 یا 12 سال دیگه ما هنوز بچه ایم 18 سالمونه گفت فکرت قدیمیه
گفتم فکرم درسته استاد گفت چیز جالبی هست به ما هم بگو اقای سعیدی دفعه بعد اخراجی گفتم ببخشید استاد / تا اخر روز با ساسان حرفی نزدم تا برم خوابگاه بگیرم بعد دانشگاه رفتم خوبگاهو گرفتم و رفتم با هم اتاقیام اشنا شم تو راه یکی گفت بچه خوشگل خوب روز اولت خودشیرینی کردیا از این به بعد باز برای سارا خودشیرینی کنی با من طرفی فهمیدی یا بفهمونمت گفت چشم فهمیدم من دنبال دردسر نیستم گفت خوبه وگرنه دانشگاه میشه سخت ترین دوره زندگیت حالا برو گفتم چشم و رفتم تو اتاقم اتاق خالی بود پس گوشیمو در اوردم و رفتم تو س*ا*ی*ت
محمد پیام داد چطوری ؟ نوشتم خوبم ممنون تو چطوری گفت بدک نیستم داداش تو نبودی یکی با یه اکانت ناشناس اومده بود سراغتو میگرفت میگفت من اشنام / عصبی شدم ، سرم گیج رفت دستمو گذاشتم رو میز تا نیوفتم گفتم نکنه که این سحره و برگشته 😨 محمد نوشت یه اسکرین از اکانتش دارم برات میفرستم . وقتی فرستاد دیدم اکانتشو اسمشم دیدم باورم نمیشه ......
ممنون که تا اینجا خوندید قسمت بعدی رو تو همین 2 3 روز میزارم راستی چالش دارم : بنظر خودت تو دنیا ( و کارتون و انیمه و انیمیشن ) بیشتر شبیه چه شخصیتی هستید از نظر اخلاق نه تیپ و قیافه 😐 لطفا لایک کنید و کامنت بزارید که انرژی بگیرم خدااااااافففففظظظظظ 👋👋👋
بزار حدس بزنم وسط های داستان به خاطر فاطمه به مشکل بر می خوره اره ؟
اره اما مشکل اصلی یه چیز دیگست تو این فصل
عالی بود
ممنونم