
های گایز اینم پارت سوم این قسمت کوتاه و تقریبا هیجانی این چند روزه اعصابم خیلی خورده چون قسمت های قبلی حداقل یه هفته بود که داشت برسی میشد و این خیلی رو مخ بود🤣 عکس این قسمت عکس شاهزاده اریک ولی بگم که عینک نداره این شبیه ترین عکسی هست که تونستم پیدا کنم کامنت یادتون نره منتظر قسمت بعدی باشید🌹 راستی عنوان این قسمت هست نشانی
رفته بودم به بازار تا خرید کنم ناگهان دیدم زنی که بچه ای در بغل داره میخواد نوزادی دیگر رو خفه کنه ولی موفق نمیشه مردی از راه میرسه و به اون خنجری میده تا راحت تر نوزاد رو بکشه چهره ی زن و اون مرد معلوم نبود زن خنجرو در دست گرفت و مستقیم برو کرد توی قلب نوزاد همون لحظه درد زیادی به سینه ی من وارد شد ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود دستمو گذاشتم روی قلبم ولی دیدم لباسام با خون یکی شده اون زن تا منو دید به سمت من اومد ظاهرا میخواست منم بکشه اما قبل از اینکه این کارو بکنه اون نوزاد کوچک از پشت خنجرو به شکمش فرو کرد
یهو با صدایی به خودم اومدم چشمامو به زور باز کردم پسری هفده و یا هجده ساله که انگار داشت میز صبحانه رو آماده میکرد اومد بالای سرم و گفت:« پس بالاخره بیدار شدی ، خوشحالم که سالمی» من که همچنان روی تخت دراز کشیده بودم پرسیدم:« چه اتفاقی افتاده؟» اون جواب داد:«قصه اش طولانی حالا بیا و یه چیزی بخور» و بعد دستمو گرفت و کمکم کرد تا روی صندلی بشینم واقعا گرسنه ام بود پس بدون هیچ وقفه ای شروع کردم به خوردن در حالی که داشتم صبحونه میخوردم اون گفت:«چند شب پیش حوالی ساعت ۷ شب من به همراه یکی از دوستام میخواستیم بیایم به کلبه ی جنگلیم همین خونه ای که توش هستیم و کاملا اتفاقی صدای کمک دختری و شنیدم خودمو به اون صدا رسوندم و دیدم که تو روی زمین افتادی گذاشتمت روی اسب و بردمت به خونه مدوستمو فرستادم به خونه اش و توی این دو روز که تو خواب بودی ازت مراقب میکردم» بعد از شنیدن حرف هاش یهو یاد چیزی افتادم و فریاد زدم:«خواهر ناتالی😰» با همون لباس خواب به سمت در رفتم سوار اسب اون پسره شدم و بهش گفتم:« برای تمام کارهایی که برام کردی ازت ممنونم یه کاری دارم و باید برم کارم که تموم شد اسبتو همینجا بهت پس میدم» اون گفت:« هی من هنوز اسمتم نمیدونم» جواب دادم:«امیلی! امیلی کینگل» و به سرعت رفتم سمت کلیسا🕍
از زبون اریک
حتما کار خیلی ضروری داشت که با عجله راه افتاد اون گفت کارم که تموم بشه اسبتو بر میگردونم پس یعنی دوباره میتونم این دختر زیبارو ملاغات کنم رفتم توی خونه خودمو روی تخت انداختم و با خودم گفتم:«اون زیباترین دختری که تاحالا دیدم موهاش چشم هاش و از همه قشنگ تر اسمش امیلی! گَمون کنم دختر رویا هامو پیدا کردم اگه بابام بشنوه از خوشحالی بال در میاره» رفتم کنار میز و فنجون چای رو برداشتم و تا ته سر کشیدم و یهو یادم افتاد که اون گفت خواهر ناتالی اسمش آشناست اون توی همون کلیسایی کار میکنه که چند روز پیش تو آتیش سوخت پس احتمالا دختره رفته اونجا باید برم دنبالش ولی الکساندر(اسب اریک) که دست اون پس چجوری برم تا شهر یکم پیاده روی میکنم و از اونجا سوار یه اسب و یا دورشکه میشم از خونه زدم بیرون و تا شهر دویدم دیگه آخرهاش داشتم نفس نفس میزدم😅 یه اسب دیدم زین هم روش بود سریع سوارش شدم صاحبش داد زد:«اهای جوون اگه اونو میخوای باید پولشم بدی» دست کردم توی جیبم و یه سکه طلا در آوردم و پرت کردم براش سکه رو گرفت میخواست چیزی بگه که من راه افتادم و گفتم:«بقیه اش مال خودت»
بالاخره به کلیسای خراب شده رسیدم و امیلی و اکساندرو دیدم از اسب پیاده شدم و دویدم سمتش اون روی زمین زانو زده بود و داشت اشک میریخت رفت کنارش و دستمو گذاشتم روی شونه اش و ازش پرسیدم:«چیشده برای چی گریه میکنی نکنه یکی از آشناهای تو هم توی اون آتیش سوزی کشته شده» وقتی اینو شنید بیشتر گریه کرد و گفت:«آشنا نه خونواده ام توی اون حادثه قربانی شد» گفتم:«واقعا متاسفم اگه میخوای میتونم ببرمت سر مزار کشته شدگان این اتفاق» اون با بغذ گفت:«واقعا ازت ممنون میشم» سوار اسب شدیم و من بردمش قبرستون یکم که رفتیم به مزار اونا رسیدیم توی راه دسته گلی خریده بودیم امیلی دست گل رو ازم گرفت و گذاشت روی سنگ قبر مدت زیادی اونجا گریه میکرد صورتش با اشک خیس شده بود بعد از چند ساعت عزاداری راه افتاد تا بره پرسیدم:«کجا میری؟» جواب داد:«میرم خونه» رفتم کنارش و گفتم:«پس بیا بالا تا برسونمت» اون گفت:« واقعا ازت ممنونم اما نمیخوام بیشتر از این بهت زحمت بدم» رو به اون کردم و گفتم:«چه زحمتی ناز نکن بیا بالا» اون سوار شد و منم آدرس خونشو پرسیدم و اونم بهم نشون داد
به نزدیکی خونه رسیدیم میخواست بره تو که ناگهان پایش خالی کرد و افتاد توی بغل من سرفه های وحشتناکی میکرد رنگ و رویش مثل مرده ها شده بود با صدایی خر خر کنان زمزمه کرد:«کیف چرمی! دارو توی کیف» سریع رفتم توی خونه چشم چشم کردم و دیدم کیف چرمی کنار دیوار افتاده درشو باز کردم و از توش یه شیشه شربت بیرون آوردم رفتم پیشش و بهش دادم حالش بهتر شد انگار از مرگ برگشته بود پرسیدم: خوبی ؟ببینم بیماری چیزی داری؟» جواب داد:«کاش بیماری بود از سرطان هم بدتر فقط این دارو ها میتونه کمکم کنه بده»
از زبون امیلی
خونه بدون متیو و خواهر ناتالی رنگ و رویی نداشت با مرگ اونا انگار دنیا برام سیاه و سفید شده بود وارد خونه شدم رفتم توی اتاق زیر شیروونی و صندوقچه ی قدیمی رو بیرون آوردم یه دفعه خواهر ناتالی بهم گفته بود که بعد مرگش در این صندوقچه رو باز کنم و نامه ی رو بخونم یادش بخیر انگار همین دیروز بود در صندوقچه قفل بود هرجی دنبال کلید گشتم پیداش نکردم رو به اون پسره کردم و گفتم:«میتونم اسمتو بپرسم» اون جواب داد:« اریک صدام کن» ادامه دادم:« انگار خبری از کلید نیست» و بعد به دیلَمی که گوشه ی اتاق بود اشاره کردم و گفتم:«میشه اونو بدی به من» دیلمو گرفتم و با کمک اریک درشو باز کردیم توش فقط یه پاکت نامه و یه انگشتر بود پاکت رو باز کردم نامه اینطور شروع شد:«امیلی عزیز اگر داری این نامه رو میخونی احتمالا من مردم میخواستم بعد از مرگم چیزی رو بهت بگم چیزی رو که سالها ازت پنهان کردم ۱۸ سال پیش توی یه شب بارونی وقتی کشیش وایستاده بودم زنی با اسب به کلیسا اومد بچه ای در بغل داشت گفت که نمیتونه ازش مراقبت کنه و اونو به من سپرد اون بچه تو بودی امیدوارم منو درک کنی که اینو بهت نگفتم چندباری زد به سرم که بگم ولی طاقتشو نداشتم اون زن مادر تو بود و وقتی داشت با عجله از چیزی فرار میکرد این انگشتری که توی صندوق بود ازش افتاد اون تنها یادگار مادرت قدرشو بدون امیدوارم همیشه هرجا که هستی سالم ، شاد و موفق باشی فقط ازت یه خواهشی دارم منو و متیو رو حلال من در حق تو بد کردم منو ببخش» میدونستم من بچه ی اونا نیستم ولی فکرشو نمیکردم که یه مادر داشته باشم انگشترو از توی صندوق در آوردم و نگاهی بهش انداختم که یهو اریک جلو اومد و گفت:«ببین امیلی من نمیخوام فضولی کنم ولی مادرت هرکی بوده آدم عادی نبوده این حلقه انگشتر سلطنتی👑»
با خنده و کمی تعجب گفتم:«سلطنتی! این فقط یه تیکه بدل» اریک حلقه رو از من گرفت و گفت:«بعید میدونم به حکاکی پشتش نگاه کن این علامت روی پرچم برانزویک(اسم سرزمینشون) دو حالت هست یا صاحب این انگشتر نبوده و حالا به هر دلیلی افتاده بوده دستش» حرفشو قطع کردم:«و حالت دوم چی؟» جواب داد:«اینکه انگشتر مال خودش باشه و این به این معنی که مادر تو از خواندان شاه 😱😱😱»
خب به پایان این قسمت رسیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه قسمت های قبل رو نخوندید برید اوناروهم بخونید چون به هم ربط داره و بگم که از قسمت بعد امیلی میره توی قصر ولی نه به عنوان یه پرنسس بلکه به عنوان پرستار چارلی برادر نا تنی اش اون این کارو میکنه تا مادرشو پیدا کنه و بفهمه که کی هست و فقط اریک از این ماجرا باخبره نظر یادتون نره منتظر قسمت بعد باشید😘😘😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام لطفا پارت ۴ رو زود تر بذار خیلی قشنگ بود این داستانت
خیلی باحاله ابجی زودتر بنویس😦
داستانه منم تو بررسیه هر چند وقت یه بار سر بزن شاید امده باشه😂😂😂
سلام بعدی رو گذاشتم به زودی میاد چشم حتما نگاه میکنم
سلام دوستان به داستانه منم سر بزنید قول میدم خوشتون بیاد😁
عالی عالی داستانت واقعا عالیه..⚘⚘
خیلی خوشحالم که میخوای فصل ۲ پرونده ی محرمانه رو بخونی داستان پرونده ی محرمانه منتظرشم لطفا زوتر بزارش🙂🙂🙂🙂
سلام خوشحالم که پرونده ی محرمانه انقدر طرفدار داره میاد ولی دیر به دیر چون من دارم دو تا داستان مینوسیم و درس هم دارم مجبورم یکم دیر به دیر بزارم پارت هارو
خیلی خوب بود منتظر بعدی هستم
عالی بود
عالییییییییی بود خیلی منتظر بودمممم 💙💙💙💙💙💙💙💙😘