امیدوارم لذت ببرید.😘
مر : نامردا شما همتون هویت منو میدونین☹️ نانامی: نه که تو هویت ما سه تا رو نمیدونی😛😜 مر: 😑 نانامی : خخخخخخ. سوبارو: خب شمارتو بده داشته باشیم😉 یه نگاه آتشین بهش انداختم که خودش گرخید. نانامی : خب بده من شمارتو. مر: تو مشکلی نداری. بهت میدم. سوبارو : اههههههههع. نانامی : کوفت. بده. شمارمو در گوشی بهش گفتم. سوبارو : پس شمارت شد........ مر:😨 تو از کجا شنیدیییی🤯 سوبارو:من به گوشای تیزم معروفم. 😉😌 مر: خدایاااااا😩😣😂 بابا بیخیال. سوبارو : شماره ی ما هم اینه. اون دوتا هم شمارشونو بهم دادن. مر: پس لانگ چی؟ 🤨 نانامی :نخیر. لازم نیست. خودم دیگه تا تهش رفتم. زدم زیر خنده. مر : بیچاره. 😂 گیر چه آدمی افتادیااا🤣🤣🤣 دلم واست سوخت لانگ. نانامی: دیگه عزیزم دوست پسر خوشگل داشتن سختی های خودشم داره. لانگ رفت نزدیکش و کمرشو گرفت و به خودش نزدیک کرد. لانگ : ولی وقتی اون دوست پسر خوشگل عاشق یه دختر فرشته باشه اصلا نیازی به نگرانی نیست😉 صورتشون داشت نزدیک میشد به هم که. سوبارو: اهم اهم. اینجا تنها نیستیداااااا. لانگ: مزاحم😑
سوبارو: عههههههه. پررو رو باش. جلو من داره با خواهر من دل میده قلوه میگیره انتظار داره بشینم نگاش کنم. 😑 منم که اینجا غش خنده بودم. مر: آخ آخ دلم. 🤣 وای بسه تورو خدا😂 اخ اخ. وای. اخیییش. خب دیگه من باید برم. کاری ندارین؟ نانامی : خبر داری که فردا جشنه دوآن ووجیه؟ مر: آره. ناسلامتی یه رگم چینیه هاا. نانامی : جدا؟ از مادر یا پدر؟ مر : از مامانم. نانامی : خب داشتم میگفتم، میخوای جشن رو با ما بیای؟ اگه تنهایی؟ مر :آره حتماااا🤩🤩 تیکی با صدای ضعیفی گفت تیکی: مرینت. هممون برگشتیم بهش نگاه کردیم.. مر: ای وای شرمندههع. یادم رفت. یه ماکارون بهش دادم. نانامی : این کوامیته؟ چه گوگولههه😍 سر تیکی رو ناز کرد. نانامی : اخییی.اینم کوامی منه.
کوامیش از کلاهش اومد بیرون. مر : آخی. حرف نمیزنه؟ کوامی : حرف میزنم خوبشم میزنم😒😂 سلام اسم من پیلی هست. مر : سلام پیلی..😊 نانامی : خب دیگه.. ما بریم. کاری نداری؟ مر: نه. نانامی : پس خداحافظ تا فردا شب. مر : فعلا. سوبارو: فعلا. لانگ: فعلا. رفتم خونه. وقتی رسیدم همه کوامی ها ریختن رو سرم. استامپ : کجا بودی؟ مر: داشتم شهرو نجات میدادم دیگه. زیگی : دروغ نگو. اخبار داشت نشون میداد که چیکار کردید. ولی الان نزدیک چند ساعته که دیر کردی. مر: خب وایسادم با ابرقهرمانا آشنا شدم دیگه. دوسو: آها. رفتم توی عمارت و جلوی آینه تبدیل شدم. مر: تیکی، اسپاجونیا. توی آینه به خودم نگاه کردم. مر: واو. عجب چیزی شدم😍 ولی رنگ موهام که همونههه. خنثی شدم. مر : اسپافونا. تیکی : خب خوبه؟ مر: چرا رنگ موهام عوض نشد. تیکی: چون فعلا قدرتم اونقدر زیاد نیست که موهاتو عوض کنم ولی اینجوری هم کسی نمیشناستت. مر : ولی خیلی خوشگله ها😍 تیکی : آره عالیه.
یهو یه دست از پشت کمرمو گرفت و کشید توی بغل خودش. سوبارو : کسی جز من حق نداره با مرینت باشه. 😡 مر : س... سوبارو ؟ 😨 آیاتو دستمو کشید اومد خودش جلوی من وایساد. مثل یه دیوار بین من و سوبارو. آیاتو: اونوقت آقا کی باشن؟ سوبارو : کسی که مرینت مال اونه. آیاتو : اون شخص که منم😏 سوبارو : جدا؟ خواهیم دید. منو از پشت سر آیاتو کشوند بیرون و انداخت روی دوشش. مر :سوبارو منو بزار روی زمینننننننن😨( با جیغ) آیاتو : چیکار میکنی؟ 😨 الان میفته آدم احمق😡 ولی سوبارو بی توجه به آیاتو همونجور منو روی دوشش نگه داشت و از اونجا دور شد. رفت توی یه کوچه خلوت و منو گذاشت روی زمین. بعد هُلم داد سمت دیوار. کمرم خورد به دیوار. خداروشکر زیاد ضربه محکم نبود . مر: چته دیوونه😡😤 سوبارو : دوستت اون مرتیکه بود؟😡 مر : نه خواهرش بود. اصلا به تو چه ربطی دارهههه؟ 😡😤 اومد نزدیک. چسبید بهم. دستاشو گذاشت کنار طرف صورتم روی دیوار. کاملا روم خیمه زده بود. سوبارو : میخوای ربطشو بهت نشون بدم؟ صورتش داشت نزدیک میشد. تا تهش رفتم. محکم هلش دادم عقب و یه دونه کشیده زدم تو گوشش. مر: هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنییییییی😡😡😤😤😤😤 سوبارو : م.. مرینت من😰 مر :تو عوضی چییییی؟ 😡😡 سوبارو : من عاشقت شدم😰😔😟 مر : چ..... چی؟ 😨😰 سوبارو : از همون روز اول عاشقت شدم. از همون روز اول که نه. خیلی قبل تر. من دو هفته پیش رفته بودم فرودگاه برای بدرقه یکی از دوستام که یه دختر فوق العاده جذابو دیدم. از همونجا عاشقش شدم. دنبالش رفتم و فهمیدم کجا زندگی میکنه. ولی بعد یه هفته دیگه اونجا نبود. دلتنگش شدم تا اینکه اون روز تورو دیدم. تو همون دختر بودی. بعدا فهمیدم که اون خونه ای که اول رفتی توش برای مادر بزرگت بوده و بعد یه هفته رفتی خونه ی خودت. مرینت من عاشقتم. جدی میگم😟 (؛ اعتراف کنین عمرا اگه فکرشو میکردین که تو فرودگاه عاشقش شده باشه😑) چی میشنیدم😨😰 یعنی... خدای من. نههههههه . من اومدم از هر عشق و کوفتی که هست فرار کنم، نگو از چاله در اومدم افتادم توی چاه که هیچ توی اقیانوس خشک شدهههههه 😫😫😩😩😩 مر : س... سوبارو م... من.... من... من نمیتونم قبولت کنم😟 چیزی که میدیدم درست نبود. این پسر همون قهرمانیه که من دیدم؟ یه قطره اشک از چشماش ریخت. سوبارو : و... واسه چی؟ هاااااااااااا؟ 🥺 ( با داد) مگه من چی ندارم؟ هاااا؟ قهرمان نیستم؟ جذاب نیستم؟( توی دعوا هم دست از خود پرستی بر نمیدارن این مذکر جماعتا😑) پولدارم که هستم. چی ندارم؟ هااااااا؟ دِ بگو لعنتیییییی( داد و بیداد) مر :م... من خودم دلم پیش یکی دیگست. واسه همین. 😔 دیگه صدایی نیومد. سرمو آوردم بالا و به سوبارو نگاه کردم. خشک شده بود.
سوبارو : د... دلت پیش یکی دیگست؟ ن.. نکنه همون پسره... مر : نه نه. آیاتو نه. اون مدیر جائیه که کار میکنم. اون نه. یه پسر دیگه. سوبارو : کی؟ مر : نمیتونم بگم. سوبارو : التماست میکنم بگو. نمیخواستم بیشتر از این غرورشو بشکنم. مر: ب.. باشه. رفتیم روی پل رودخونه. سوبارو : خب؟ به نرده های پل تکیه دادم. مر : وقتی چهارده سالم بود ( الان هجده سالشه بگم) توی مدرسه عاشق یه پسری شدم. خیلی دوسش داشتم ولی من برای اون یه دوست بودم. یه دوست عادی. اما یه روز اومد جلوی دوستام بهم گفت عاشقمه و براش یه دوست عادی نیستم. اون موقع من ابرقهرمان شهر بودم و یه همکار داشتم که پسر بود و دیوانه وار عاشقم بود. منم به خاطر اون پسری که دوسش داشتم ردش میکردم. خیلی از اینکه پسر مورد علاقم عاشقم شده خوشحال بودم. ما تا یه ماه پیش باهم بودیم تا اینکه یه شب فهمیدم اون عاشق خود واقعیم نبوده و چون شبیه عشقش بودم و عشقش اونو رد میکرده منو انتخاب کرده. گفتم شاید عاشقم شده باشه ولی زد توی گوشم و گفت هنوز عاشق اون دختره. اینجاش که رسید دیگه بغضم ترکید و زدم زیر گریه. مر : باورت میشه؟ اون زد توی گوشم چون فقط به اون دختر بی احترامی کرده بودم. دلمو شکوند. بدم شکوند. اومدم اینجا تا فراموشش کنم. توی زمانی که اینجا بودم خیلی خوب فراموشش کرده بودم. تا امشب که مجبور شدم دوباره اونو به یاد بیارم 🥺😭 چند روز پیش که با دوستم چت کردم میگفت که اون پسر جدا عاشقم شده. حالا که نیستم منو میخواد😏🥺 سوبارو :م... من متاسفم . فکرشم نمیکردم اینجوری باشه. اون پسر جدا احمق بوده که تورو از دست داده. سوبارو : ولی من میتونم کمکت کنم فراموشش کنی. میدونم که میتونم. مرینت قبولم کن. لطفا. مر : ولی من به خودم قول دادم دیگه خودمو درگیر عشق کسی نکنم. سوبارو : ولی آخرش که چی؟ تا آخر عمرت باید عذاب ببینی چون میترسی. باید به ترست غلبه کنی. من میتونم کاری کنم که فراموشش کنی. تو برام عزیز ترینی. جدی میگم. (؛ دو روزه باهم آشنا شدین. بخدا دوروزه😑 حالا میگیم دو هفته. اییییشششش😑) نمیدونستم چیکار کنم؟ مر : ولی اگه تو هم بری و منو تنها بزاری چی؟ سوبارو : آدم بدون نفس کشیدن نمیتونه زندگی کنه. چجوری از نفسم دور بشم؟ حرفاش به دلم نشست. بدم نمیگه هااااا!! مر : ولی من نمیخوام از احساسات تو سو استفاده کنم. سوبارو : من حتی اگه از طرف تو آزار هم ببینم برام شیرینه. نمیدونستم باید چیکار کنم؟ من میتونم عشق ادرین رو از ذهنم بیرون کنم؟ باید واسه اولین بار قرارمو با خودم بشکنم؟ نه. آره. نه. آره. نه. ارههه. نهههه. نمیدونم.
مرینت: مر : سوبارو، تو مطمئنی؟ سوبارو : البته. مر : و... ولی اگه عاشقت نشدم چی؟ سوبارو : میشی. مر: اگه نشدم؟ سوبارو : خبببببب. مر : ببین سوبارو، من و تو اصلا به درد هم نمیخوریم. جدی میگم. من دلم پیش یکی دیگست. سوبارو :😮😠😬 جدا اون پسره اینقدر واست ارزش داره که با اینکه ردت کرد و شکستت هنوز دوسش داری؟ نمیخواستم دروغ بگم ولی چاره ای نبود. من نمیتونم واسه بار دوم وارد یه رابطه احساسی بشم. مر: آ.... آره. سو :هه😏 چه حیف. چون من میخواستم که از راه ارامش وارد شم ولی خودت خواستی به زور به این کار مجبورت کنم.😈 مر : چ... چی؟ 😮😰😠 سو: به زودی میبینیم که تو عاشقم میشی یا نه. 😁😈 مر: سوبا بیخیال😩 سو: شرمنده ولی نمیشه. بعدش دوون دوون رفتیم سمت رودخونه. داشتیم میرفتیم که یکی جلوی راهمونو گرفت. بهش نگاه کردم. مر : آیاتو؟! 😶 آیاتو با یه قیافه خونسرد وحشتناک برگشت سمت سوبارو. آیاتو : 😶😒 مرینت بیا بریم. سوبارو دوباره دستمو گرفت : سوبارو : اگه من نزارم چی؟ 😏 کلا توی حلق هم بودن. اخما تو هم و کلا ادم از استایلشون میفهمید الانه که یه جنگ حسابی بشه. 😶 آیاتو : ببین مو قشنگ راهتو بکش برو تا ندادم گم و گورت کنن. من کم ادمی نیستم. سوبارو : تو فکر کردی من ادم کمی هستم؟ 😏 هه. کور خوندی.
ایاتو:من اصلا ازت نمی ترسم. سوبارو : مگه من گفتم بترس؟ 🤔😎 آیاتو :😮😠 منم خیلیییی بی سر و صدا از دعوا این دوتا جیم شدم. رفتم کنار رودخونه یه جای خلوت. روی چمنای کنار رودخونه نشستم و به گذشتم فکر کردم. چیشد که اینجوری شد. اگه اون موقع گفته بودم من لیدی باگم چی شده بود؟ هعیییی. ولش. گذشته گذشتست دیگه. یه چند ساعتی بود که اونجا نشسته بودم و به رودخونه نگاه میکردم و صداشو با جون و دل گوش میدادم. ساعتو که نگاه کردم دیگه تقریبا چهار صبح بود. موبایلمو که روشن کردم کلی پیام از طرف نانامی و سوبارو و آیاتو داشتم. ول کن بابا. حال ندارم. نه نه. جواب این نانامی رو بدم کافیه. آیاتو هم که چند روز دیگه میبینمش. زنگ نانامی زدم و بهش گفتم چی شده بود. بعدش بلند شدم که برم. جشن هنوز ادامه داشت. رفتم بازارچه و کلی غذای محلی برای کوامی ها خریدم. رفتم سمت خونه. رسیدم و در رو باز کردم و رفتم داخل کوامی ها خواب بودن. خیلی بی سر و صدا لباسمو عوض کردم. اومدم بخوابم که یه مزاحم از خدا بی خبر زنگ خونه رو زد. مر : ای داااااد. مردم آزار مزخرف. 😠🥱😴 بلند شدم و رفتم در رو از آیفون باز کردم. رفتم توی حیاط. کُنگ بود. داشت تلو تلو خورون میومد سمتم. مر : همینو کم داشتم. یه پسرخاله ای که کوفتی رفته واسه من...... لا اله الله. خدایا. این چه رسمیه اخه؟ 😑 کُنگ: س.... سلام😁🥴 مر : ای خدا. بلع؟ چی شده کُنگ؟ کُنگ : د.... دلم و... واسه دخخخختر خ.. خالم تنگ ش.. شده بود😁🥴 مر : همینجا وایسا باد خنک به سرت بخوره. منم برن واست یه چیزی بیارم اثر اینی که خوردی از سرت بپره. 😒 اومدم برم که گفت: کُنگ : میدونستی چشمات هر ادمی رو محصور خودش میکنه؟ مر: 😶😐 کُنگ : سرخی گونت ادمو یاد سیب میندازه. ل... مر : خیلخب خیلخب. بسه بسه. من رفتم واسه یه چیزی بیارم. از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه
اوووف. کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا(؛ میدونم ربطی نداشت 😁) . فقط همین یکی رو کم داشتم. چه شود. جشنم کوفتم شد. رفتم توی اشپزخونه. خب چی بدم بهش؟آب یخ؟ یه جا خوندم اثرش رو میپرونه با شیر عسل که اون هم مطمئن نیستم. ولی امتحانش ضرر نداره. نهههه همون اب یخ عالیه😈 برگشتم توی حیاط. مر : کُنگ دنبالم بیا. اونم از همه جا بیخبر دنبالم اومد. رسیدیم پیش برکه کوچولوم. کُنگ :ه... هی ماری... میدونم.. خ.. خیلی جذ.. ذابم... و... ولی. این.. اینجا چیکار میکنیم؟ مرینت : اره خیلی جذابی جون خودت😒 چوبی که اورده بودمو از پشت اروم زدم بهش که چون تعادل نداشت افتاد توی برکه. مر:😮🤣 یهو کُنگ با وحشت سرشو از اب اورد بیرون. کُنگ :😨 س... سردهههه🥶 مر :🤣🤣 قیافشووووو.🤣 کُنگ : کوووفت. نخند. اصلا من اینجا چیکار میکنم؟ 😨 مر: هی... 🤣 هیچی هیچی. اخ اخ دلم😂 هیچی. 😂😆😄😃 کوفتی نوش جان کرده بودی اومده بودی اینجا. حالا چرا اومدی اینجا؟ دستشو سمت چوبی که دستم بود دراز کرد. همون چوبو دستمش گرفتم و اونم سه چوب رو گرفت و تا بیاد بالا. گرفتم کشیدم که بیاد بیرون. اونم منو کشید افتادم توی اب. مر :😨🥶 سردههههههه🥶 نکبت چرا من انداختی توی اب😡🥶.. کُنگ :🤣🤣. آب ریختم رو صورتش. کُنگ:😨🥶 مر : هاها😈 کُنگ : اینجوریه؟ 😈 مشغول اب بازی شدیم. اینقدر اب بازی کردیم که اولین سرفه رو کردیم هم زمان. کُنگ و مرینت : هپیشو (عطسه🤣) مر : فک کنم سرما خوردم. کُنگ : تقصیر تو بود. مر : ببخشید شرمنده. سر زده اومدم خونتون😐 کنگ:عزرتون پذیرفته شد😌
مر : خیلخب حرف نزن. بلند شو بریم تو خونه. رفتیم توی خونه. قبل از وارد شدنمون بلند بلند با کنگ حرف زدم که کوامی ها بلند شن و قایم شن. وقتی رسیدم همشون قایم شده بودن. کُنگ : مهمون داشتی؟ مر : نه. کُنگ : پس این همه خوراکی. مر : از جشن خریدم. میخواسم خودم بخورم. کُنگ : بیار با هم بخوریم😋 مر : در بازه. میتونی خودت بری دست توی جیبت کنی بخری. کُنگ : من جیبام پیله بسته😛 مر : جیبت پیله بسته. کارت پولت که من میدونم کلی توش پول هست. 😈 کُنگ : یعنی کارت پولم رسوای عالم و ادم شده. همه میدونن. مر : بله دیگه. به هر حال شما صاحب یه فروشگاه و پاساژ بزرگی. تعجبی هم نداره( راست میگه. توی این رمان همهی رقبای عشقی ادرین پولدارندو همینم کارو واسه ادرین سخت میکنه😈 همه رقباش مثل خودشن از هر لحاظ😈) . فقط موندم با این حجم خفن از پول و مال و اموال تو چجوری هنوز تنهایی🤔 با این حرفم توی چشمای جنگ چهل چراغ روشن شد. کُنگ: شاید چون هنوز کسی رو که میخوام پیدا نکردم.. یعنی پیدا کردم ولی هنوز چیزی بهش نگفتم. فهمیدم خودمو میگه😒 مر : اهاع. خب نمیخوای زحمتو کم کنی؟ کنار شومینه چوبی نشسته بودیم و لباسامون هم توی تنمون خشک شده بود. کُنگ : ولی سرماخوردم😉 مر : به درک😊 کُنگ : 🙂😶 جدی زحمتو کم کنم؟ من : خیلی خوشحال میشم😊 کُنگ : واااا. خعلخب. از جاش بلند شد. کُنگ : دارم میرمااا. مر : برو و با رفتن خود مارا خوشحال کن 😊😇. کُنگ : خیلخب. فعلا. 🙂👋🏻 مر : بری دیگه بر نگردی😊👋🏻 بعد رفتن کُنگ رفتم لباسمو عوض کردم. کوامی ها اومدن کنارم.
اینم از این پارت😊نظر بدید
آدرین حالا فهمیدی که مرینت چه عزایی میکشید وقتی تو میگفتی اون یه دوسته هااا😈 میخوای یه رازی رو بدونی آقا آدرین خب میگمش منم تو داستانم قراره بلا ها سرت بیام 😈(آدرین:🤐قلط کردم اصلا لیدی باگ چیه من عاشق مرینتم🤐)
😮💕😮💕😮💕
عالی بذار این آدرین ببینه چیو از دست داده😏✌🏻
از این بهتر نمیسه
عالی بود عالییییییی
عالی بود ولی اگه مرینت و ادرین به هم نرسن من میمیرم ها گفتم که بدونی
دوستان من وقتی این نظر رو مینویسم فقط ۴ نفر نظر دادن😔نظر بدید🙏
عاااالیییی
داستان منو هم بخونید
بعدیییی
عالی بود پارت 9 هم زود بزار😀