سیلاممم چطورین 🥰 اومدم با قسمت سوم داستانم ببخشید بابت تاخیر خودتون میدونین که 🙂 یه خبر خوب از این به پارت ها رو زود تر میزارم و اینکه خواستم بگم داستان تا یه جایی پیش رفت ممکنه که چاپش کنم و کتاب بشه😁😍🤗 مثل همیشه نظر یادتون نره خوشگلا💙
... یه آقای قد بلندی وارد کلاس شد و گفت سلام بچه ها. ما همه از جامون بلند شدیم و گفتیم سلام استاد گفت : اینجا ما یه دانشجو جدید داریم میتونه بلند شه و خودش رو معرفی کنه؟ من یکم هول کردم 😅 بلند شدم و گفتم سلام من لیانا جانسون هستم و خوشحالم که اینجام استاد بهم گفت : ازت خیلی چیزا شنیدم 🙂 گفتم امیدوارم چیزای خوبی بوده باشه😅 گفت :من آقای اسمیت هستم خوش اومدی به کلاس ما گفتم : ممنونم آقای اسمیت و نشستم. بعد آبراهام آروم بهم گفت یکم هول کرده بودی هاا🤗🤭 گفتم : نهههههه من فقط... هیچی ولش کن
آقای اسمیت دبیر فیزیک ما بود. شروع کرد روی تخته مباحث فیزیک رو نوشتن ✍️ دفترم رو در آوردم و شروع کردم به حل کردن مسئله ها😁. چند ساعت گذشت و ساعت شد 5 عصرهمه رفتن خونه 🚗 من داشتم وسایلم رو جمع میکردم آبراهام گفت: خدافظ لیانا 👋🏻 منم گفتم: خدافظ 👋🏻. کیفم رو انداختم رو کولم از کلاس رفتم بیرون دیدم سمت راستم یه در کوچیک هست 🤔 همینطوری داشتم میرفتم طرف در خروجی که از اون اتاق یه صدایی اومد چشمم رفت طرف در اتاق 🤨😮
رفتم جلو در نیمه باز بود نگاه به اطرافم کردم 👀 دیدم کسی نیست رفتم تو آروم آرومم دیدم که یه محفظه جلومه 😮 که داره ازش صدا میاد روش یه پارچه بود یکم ترسیدم😬 آروم پارچه رو کشیدم کنار دیدممم.. 😮 یه موجود سبز کوچولو داخل محفظه است 😮😱 ترسیدم افتادم زمین 🤕 گفتم این دیگه چیه!!!!؟؟ اون موجود سبز کوچولو قیافه مهربونی داشت🤗
انگار قصد نداشت به من آسیبی برسونه 🤔 شکل یه توپ سبز پشمالو بود با چشمای سبز 👀😂 یه دفعه دیدم شروع کرد به درخشیدن اخخخ چشامم👀😵 ✨✨ خیلی خوشگل بود. 😍 با خودم گفتم : یعنی این یه موجود فضایی هست؟؟!! چرا کسی چیزی به ما نگفته بود🤨 یکی داره این موضوع رو از ما قاایم میکنه دلم برای اون موجود کوچولو سوخت🥺چرا زندانی کردنش یه کتاب روی میز بود که اسم و اطلاعاتی راجب این موجود بود
بود یه آمپول هم اون گوشه بود کتاب رو برداشتم یواشکی گذاشتم تو کیفم 🎒 گفتم خدافظ موجود بامزه در رو همونطوری گذاشتم بدو بدوووو رفتم از دانشگاه بیرون سریع یه تاکسی گرفتم. رفتم سمت خونه. اوفففف😨 بخیر گذشت خوب شد کسی منو ندید. پول رو دادم و پیاده شدم زنگ خونه رو زدم 🔔
مامانم باز کرد گفت: سلام عزیزم سلام مامان خوبی؟ مرسی خوبم اومدم تو و رفتم طبقه بالا تو اتاقم در رو بستم وکتاب رو گذاشتم روی میز و تو گوگل سرچ کردم فاکسی اسمش این بود ولی چیزی نیورد چشام گرد شد😮😨😳 گفتم یعنی ایننن یه موجود کشف نشده است😮. شب شد داشتم هنوز اون کتاب رو میخوندم تمومی نداشت😂
انگار خیلی وقت بود یکی داشته روی این موجود تحقیق میکرده🤔!! یعنی میخوان باهاش چی کار کنن 🥺 تنها کسی که تو دانشگاه میشناختم آبراهام بود بهش پیام دادم 😁 سلام منو که میشناسی من لیانام🙂میخواستم بگم امروز یه چیز خیلی عجیبی دیدم 😨تو دانشگاه مطمئن نیستم چیه!! 🤔
انگار یکی داره پنهان کاری میکنه 😦😦 به نظرت باید چی کار کنیم؟ پیامم رو دید داشت تایپ. میکرد (در حال نوشتن😂). پیامش اومد گفت سلام لیانا واقعا؟؟!! چی دیدی؟ خیلی عجیبه. گفتم نمیدونم چی هست شبیه یه موجود فضاییه به کی شک داری؟ آبراهام گفت: گفت حدس میزنم مدیر دانشگاه فکر کنم همه چی زیر سر اونه🤔 چند سال پیش اون و همکاراش داشتم روی ژن انسان دست کاری ژنتیکی میکردن تا بتونن آزمایشش کنن و یه سری آدم های عجیب به یه سیاره دیگه بفرستن😳 ولی یکی لوشون داده 😂 حالا من مطمئن نیستم فردا تو مدرسه میبینمت 👋🏻 گفتم :واقعاا!! نمیدونستم ممنون که گفتی خدافظ.
خب عزیزای دل اونم از پارت سوم امیدوارم خوشتون اومده باشه 🤗🥰💙💙💙 پارت 4 بزودی میاد فعلا 👋🏻 نظر یادتون نره 💙
بابای 👋🏻👋🏻💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙