
سلام دوستان 😊👐🏻 اینم پارت 8 به خدا اگر لایک نکنید قهر می کنم😐😭 چون لایک هاتون کم هست 😢😭چرا ؟😭😢 داستانم بد هست ؟ 😭😢اصلا لایک نمیخوره 😢😢خیلی ناراحتم با اینکه درسام زیاده براتون میزارم 😢😢
الیا: مثل اینکه اینجا یه خبرایی بود نه ؟ مرینت:نه بابا چه خبری میخواد باشه بیاید بریم دیگه ........ الیا: بریم ادرین: آه این الیا هم مزاحم شد رفتیم شهر بازی گفتم : ماریتا ؟ مرینت: تا صدام زد ترس به بد.نم نشست گفتم ب...بله ؟ ادرین: بریم ترن هوایی ؟ مرینت: اممممم( توی ذهنش : واییی خدا این گفت ترن هوایی خدااا من از این میترسم که دیدم داره صدام میزنه ) گفتم: امممممم نه من یکم سرانه برم اون بالا .....یعنی برم ترن هوایی ممکنه سرما بخورم ههه( چه دلیل منطقی ای 😐🤚🏻) ادرین: از قیافش معلوم بود که داره دروغ میگه گفتم : بیا بریم اونقدر ها هم سرد نیست بیا بریم ببین الیا و نینو هم میان مرینت( وای خدا چه خاکی به سرم بریزم ؟ 😢😭) : با لکنت گفتم باشه ادرین: یه پوز خندی زدم و رفتیم تا حرکت کرد مرینت تو صندلی فرو رفت خیلی خنده دار شده بود که داشتیم سقوط میکردیم که مرینت یه جیغ خفه کشید و پرید تو بغ.لم وقتی وایساد گفتم : ماریتا ؟ ماریتا ؟ خوبی ؟ نگاش کردم یخ زده بود گفتم بیا تموم شد وقتی رفتیم پایین داشت سرش گیج میرفت مرینت: سرم بد جور داشت گیج میرفت ای خدا که دیگه نفهمیدم چی شد ادرین: یه دفعه افتاد سریع گرفتمش خدا این که بیهوش شد حتما خیلی ترسیده ای ادرین گ.ا.و چرا زود تر نفهمیدی که بدبخت از ترن هوایی میترسه . سریع ب.غل.ش کردم و سوار ماشین شدیم الیا: ای بابا این دختر چش شد نینو : نمیدونم عزیزم حتما خیلی ترسیده مثل خودت الیا: نینو میخرم نکن ما دیگه مزاحمشون نشیم بریم خونه نینو: باشه ع.شقم
ادرین: رفتیم خونه مرینت رو بردم اتاقش مثل فرشته ها خوابیده بود زنگ زدم دکتر تا اگر چیزی هست حل بشه ( ۱۵ دقیقه بعد) دکتر : چیزی نیست فقط یکم تب دارن و ترسیدن برای همین انگار از ترس و تب حالشون بد شده حواستون بهشون باشه دارو هاشون رو به موقع بخورن خوب میشن ادرین: بله اقای دکتر ممنونم دکتر : بلا به دور ادرین: ممنون وقتی دکتر رفت پیشش نشستم و گفتم ترسوی من ترسیدی ؟ ههههه همینجوری دوس.تت د.ارم و رفتم که دیدم موهاش به دکمه پیرهنم گیر کرده اروم به طرفش برگشتم و موهاش رو آزاد کردم و رفتم ( صبح) مرینت : بیدار شدم سرم درد میکرد به دور و برم نگاه کردم توی خونه بودم ما که رفته بودیم شهربازی کر برگشتیم که ادرین از در وای شد و گفت : صبح بخیر مرینت : صبح بخیر . ساعت چنده ؟ادرین:7:36 دقیقه مرینت :اها خب الان من توی خونه چیکار میکنم ادرین: پس میخواستی کجا باشی ؟ مرینت: من از دیشب هیچی رو به خاطر نمیارم ادرین: چون دیشب بیهوش شدی وقتی اوردمت خونه به دکتر زنگ زدم فقط یکم تب داشتی و ترسیده بودی مرینت : ترسیده بودم ؟ ادرین: کنارش نشستم و گفتم :چرا بهم نگفتی از ترن هوایی میترسی ؟ مرینت : سرم رو انداختم پایین واقعا جواب قانع کننده ای نداشتم ادرین: اروم سرش رو اوردم بالا و گفتم جواب من رو بده چرا نگفتی ؟ ها؟ اگر میگفتی حالت بد نمیشد مرینت : با داد گفتم : اصلا نخواستم بگم تو چیکار به من داری ها ؟ تو فقط و فقط رئیس من هستی نمیتونی توی زنوگی من دخالت کنی فهمیدی ؟ و فورا بلند شدم و رفتم توی دستشویی و اروم گریه کردم منو ببخش ادرین نمیخواستم اینجوری باحات رفتار کنم
مجبورم . مجبورم ع.ش.ق.م و اروم گریه کردم کاشکی هیچ وقت نمیشناختمت ادرین چرا چرا من همراهت اومدم اینجا ؟ برای چی ؟ برای کار ؟ چه کاریم شد ! فقط یک روز توی شرکت بودیم اگر اگر حرف زن عمو مبود اینجوری نمیشد اگر مادر و پدرم نمرده بودن اینجوری نمیشد واقعا دلم گرفته بود ار اینکه اینجوری با ادرین حرف زدم غذاب وجدان داشتم ادرین : متعجب به در دستشویی خیره بودم این اون ماریتا نبود رفتارش تغییر کرد رفتم دم در و گفتم ماریتا ؟ ماریتا؟ لطفا در رو باز کن بیشتر دقت کردم داشت گریه میکرد اگر بلایی سر خودش بیاره چی ؟ سعی کردم با ضربه زدن به در ، در رو بشکنم که نوفق شدم دیدم روی زمین نشسته و داره اروم گریه میکنه رفتم نزدیکش و گفتم چیزی شده ؟ مرینت: از اینجا برو به من نزدیک نشو فهمیدی به چه حقی به خودت اجازه میدی به یه دختر نزدیک شی ؟ ها ؟ برو بیرون ! ادرین: سرش داد زدم و گفتم ماریتا به خودت بیا ! به خودت بیا دختر دستاش رو گرفتم و گفتم من با هیچ کس اینجوری نیستم ماریتا ! تو تو برای من فرق داری دختر ! حس میکنم از قبل میشناسمت ! برای من با بقیه دختر ها متفاوتی ! میفهمی ؟ من با هیچ کس اینجوری نیستم جز تو ! یه حسی به تو دارم که به هیچ کس ندارم میفهمی ؟ ؟ مرینت : با اون حرفی که گفت حس میکنم از قبل میشناسمت گفتم من برات فقط یه قریبه هستم فهمیدی ؟ ( از ته دلم خیلی عذاب وجدان داشتم اما مجبور بودم اینجوری رفتار کنم تا از من سرد شه ) ادرین: نه ! تو یه قریبه نیستئ ! کسی هستی که من دوس.تش دارم فهمیدی ؟ مرینت : با این حرفش اینگار کل دنیا رو بهم داده بودن اشک توی چشمام جمع شده بود
اما اما ادرین نباید به من وابسته شه نباید اون اون باید با دختر عموم کلارا ازدواج کنه اون اون الان مرینت هست و من ماریتا برای همین گفتم اما اما من دوست.ت ندارم فهمیدی ؟ از من دور شو ! ادرین : با این حرفش قلبم به هزار تیکه تبدیل شد ( اخی بچم😢) مرینت: تو راه که میرفتم اشکام سرازیر میشد . ادرین : رفتم دنبالش و گفتم : ماریتا ؟ وایسا ماریتا لطفا اما باز اون ترفی که زد برام از هر خنجری بد تر بود این چی داشت که اینجوری ع.ا.ش.قش شدم ؟ رفتم دنبالش و گفتم وایسا ماریتا لطفا مرینت: وایسادم و گفتم کی برمیگردیم ؟ ادرین: نفهمیدم مرینت: چیزی نگفتم که نفهمی گفتم کی بر میگردیم فرانسه ؟ ادرین: اما ما ۵ روز بیشتر نیست اومدیم تازه من فردا با رئیس قرار دارم مرینت: من میخوام برگردم میازی به منشی نداری من نمیخوام پیشت باشم میخوام برگردم ادرین: گفت نمیخوام پیشت باشم داشتم میمیردم اما نباید غرورم بشکنه بغضی توی گلوم بود که داشت خفم میکرد مرینت : ادرین منو ببخش . چشماش جوری داشت جار میزد که نارحته که اگر کل دنیا میدیدنش میگفتن یکی دلش رو شکسته من خیلی ظالم هستم نباید اینجوری میشد دلم داشت کباب میشد این بچه تقصیری نداشت باید برمیگشتیم تا کلارا با ادرین ازدواج کنه اگر ادرین به من نزدیک بشه منم غیر قابل کنترل میشم نمیخوام اعتماد زن عموم رو از بین ببرم گفتم جواب بده ادرین: باشه عصر برمیگردیم خوبه ؟ مرینت : قرارت چی ؟ ادرین : یه کاریش میکنم مرینت: باشه و با دو از اونجا رفتم توی اتاقم و دوباره شروع کردم به زار زدن که الیا زنگ زد الیا: الو ! مرینت ؟ مرینت : سلام الیا الیا: دختر تو گریه کردی ؟ مرینت: نه خیلیم خوبم الیا: به من دروغ نگو مرینت: خیلی خب با ادرین یکم بحث کردیم عصر برمیگردیم پاریس الیا:چیییییی اونوقت میخواستی به من نگی ؟ مرینت: ببخشید یه دفعه ای شد واقعا تمایل ندارم پیشش باشم میدونی که مجبورم اینجوری رفتار کنم الیا: میدونم باشه اما هر روز باید بهم زنگ بزنی باشه ؟ مرینت: نگران نباش عزیزم ادرین: داشتم میرفتم بالا دلم گرفته بود که دیدم مرینت داره با تلفن حرف میزنه که تلفنش تموم شد فهمیدم الیا بود اما صحبتشون رو نفهمیدم بالاخره باید عصر برگردیم دلیل این رفتار ناگوارد مرینت رو نمیدونستم ( پاریس ) مرینت: ممنون ادرین : ماریتا ؟ مرینت : بله ؟ ادرین : موفق باشی مرینت: مرسی رفتم تا در زدم ماریا مثل جت در رو باز کرد و پرید بغلم گفت خواهرییییی چه زود اومدی مرینت: دلت تنگ نشد ؟ ماریا: مگه میشه ؟ اینجا مثل جهنم شده بود با اینا مونده بودم که یکدفعههههههههه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چی شد قسمت بعدی کی میاد
ببخشید دیروز امتحان داشتم فرصت نکردم امتحانات نوبت اول هست زیاد نمیتونم پارت بدم اما شاید امروز دادم فردا هم امتحان دارم نمیدونم
عالیییییی بود اجی قشنگم
ببخشید ندیدم
اصلا این چندوقت حال خوبی نداشتم
راستی
دارم پارت جدیدم رو مینویسم توش گذاشتم پروفت رو💖
مرسییییی عزیزم
عالییییییییییییییییییییییییی بودددددد 💕🧁
پارت بعدییي 🥺🖤
مرسی عزیزم
چشم شاید امروز گذاشتم
بابا لطفا جای حساس کات نکن من میمیرم😫😫😫
دیگه دیگه 😂😂
عالی
ممنون
حرف نداشت👌🏼😁
مرسیی😍😘
عالی تو تست آخر من شرکت کن
مرسی . جشم💔