رمان یه دختر ایرانی هس که میره کره و با اتفاقاتی جدیدی رو برو میشه
رمان(زندگی جدید در کره) نویسنده:هانیه دهقانی سلام من شیوا هستم ۱۹ سالمه پدر مادرم همیشه بهم میگفتن که دانشگاه برم ی کشور دیگه و ادامه تحصیل کنم متاسفانه سه سال پیش پدر و مادرم رو از دست دادم و حالا پیش مامان جونم زندگی میکنم. من عاشق کشور کره بود پس تصمیم گرفته بودم برای ادامه تحصیل برم کره جنوبی.
اون روز رفتم بیرون یکم هوا بخورم دلم برا اینجا تنگ میشد برا مامان جونم برا خونمون برا خاطره های که با مامان بابام داشتم . متاسفانه خانوادهی پدریم اصلا منو نخاستن البته قبل از مرگ پدر و مادرم با اونام هیچ ارتباطی نداشتیم. پس من پیش مامان مامانم بودم که خیلی مهربونه بود خاله و داییهام هم خیلی مهربونن و همیشه دوست دارن برم خونشون ولی من حوصله ندارم. برگشتم خونه که بوی زرشک پلو با مرغ مامان جونم دیونم کردم.
_اووو مایی گاد مامان چه کردی همرو دیونه کردی _سلام مامان جان خوبی بدو برو لباساتو عوض کن بیا سر میز _چشم مامانی رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم رفتم جلو آینه و تو موهام ی شونه زدم موهام پسرونه کوتاه بود و نیازی نبود شیش ساعت موهامو شونه کنم. قیافمو تو آینه نگاه کردم چشم های آهویی خاکستری لب غنچه ای و بینی عروسکی و پوست سفیدم همه بهم میگفتن که خیلی خوشگلم ولی من اصلا به زیبایی اهمیت نمیدم. البته درسته همه بهم میگن خوشگل ولی دراز هم میگن چون قدم یکم بلنده ۱۷۸ هس بخدا خیلی خوبه نمیدونم چرا بهم میگن دراز(●__●) خلاصه بعد از شونه کردن موهام رفتم پایین و نشستم سر میز مامان جونمم اومد و نشست و شروع کردیم به خوردن .
_خب دخترم چیکارا کردی؟ _هیچی رفتیم بیرون ببینیم میتونیم کسیو طور کنیم لامصب هیچکس نبود _ای دخترم از دست تو تا کی میخوای آنقدر شیطون باشی _تا همیشهههه _عجبببب
مامان جونم خیلی برام غذا کشیده بود منم نصف بیشتر بشقابو خوردم و بلند شدم و رو به مامان جونم گفتم:ممنون مامانی _إ تو که چیزی نخوردی _تازع زیاد خوردم باید لاغر بشم باید از ۵۰ کیلو به ۴۰ کیلو تبدیل بشم _جانمممم _ار بخدا کره همشون لاغر هستن مامانی
_خب ترو سننه _خب منم مثل اونا بشم دیگه _نه دخترم هیکلتو تو آینه ببین اصلا شکم نداری لاغری مامان جان _یه خنده خفنی تحویلش دادم: باشه مامانی البته همچین دروغ هم نمیگفت من با اینکه ۵۰ کیلو بودم ولی اصلا نشون نمیداد
امروز چهار شنبه هس قرار بود من پنج شنبه عصر برم کره بخاطر همین داییم همرو دعوت کرد خونشون که با من خداحافظی کنن.
ساعت 6 بود بلند شدم و رفتم جلو کمدم و دنبال لباس گشتم ولی آنقدر کمدم بهم ریخته بود که هیچی معلوم نبود با کلی بدبختی یه مانتو صورتی با یه شلوار صورتی با یه پیراهن سفید برا زیرش انتخاب کردم با یه شال صورتی همیشه تیپ مشکلی میزدم ولی این دفعه برا تنوع تیپ رنگی زدم
خب این از پارت یک امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️😍
اگه ببینم خوشتون اومده باشه پارت بعدیو زودتر میزارم 💜
عالی
آفرین خوب شروع کردی منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍
مش کاکامی💜👀