سلام به همگییییی👋😄من اومدم ولی ایندفعه با داستان جدیدم اومدم که فقط خودم نوشتمش 😊خب خب میخوام یکم درمورد داستانم بهتون بگم داستان من رو باید حتما تا اخر خوند تا سردراورد که ماجرا از چه قراره خلاصه که هر چیزی داخلش هست و میدونم پارت اول دنبال کننده و جذاب براتون نیست خب چون طبیعیه چون پارت اوله ادم که با پارت اول متوجه نمیشه که داستانه خوبیه بدیه یا چی جوریه🙂باید چند پارت رو خوند و قشنگ متوجه شد که چه ماجراهایی داره شاید پارت اول زیاد به دلتون نشینه ولی باور کنین باید تا اخر بخونیدش😁😊پس لطفا منو دنبال کنید. خب دیگه تا اینجا بهتون گفتم حالا بریم سراغ پارت هامون و امید وارم که داستانم الان موفقیت امیز باشه و تایید بشه اینم از پارت اول👋☺💜
از زبان رجینا🙂:الان دوساله که از خاطراتم یادمه و فقط تو این دوسال خاطره جدید داشتم مامان و بابام یک نقاش هستن و به هر شهر و کشوری سفر میکنه و تو این دوسال حدود ۱۰ بار به شهره دیگه ای سفر میکردیم پدر و مادرم هیچ فامیلی ندارن و همه کم شدن که فقط پدر و مادرم هستن😐و من😊خیلی بده که ادم فامیله زیادی نداشته باشه وقتی ما هرسال به شهر دیگه ای سفر میکردیم نمیتونستم دوستی هامو سابت نگه دارم و هی دوستام تغییر میکرد ولی الان دیگه قراره در همین شهر پاریس بمونم تا قشنگ تحصیلاتم تموم شه از اونجایی که دستیار شورای ها ی باشگاه سیکالن شدم و باید بالاخره یک جا تحصیل کنم مجبور شدیم که داخل همین شهر پاریس بمونیم این هم دومین هفتمه که به این شهر اومدم و امروز اولین روزه ی که با بازیکنای اصلی این تیم ها اشنا میشم و دستیاره شورا هستم اخخخخ جووووونننننن و دوست دارم درمورد تنیس خیلی چیزا یاد بگیرم و هنر و نقاشیمم ادامه بدم (خب بچه ها این باشگاه در مسابقات بازی میکنن و الان رجینا جز دستیار های شورا شده که به بازیکن های اصلی کمک میکنه نمیدونم وسیله میاره گذارش میده تا علم خودش در این باشگاه تنیس بالا بره و این جزء یکی از سرگرمی های رجینا هست اون دوست داره یک نقاش هنرمند بشه اینم یخورده توضیح ولی بیچاره نمیدونه چه رازهایی پشتشه😶دیگه هیچییییی نمیگم )نیلی بهم گفت :وای عجب داستانی حالا بگو ببنم چی شد که حافظتو از دست دادی؟منم گفتم :خوب راستش دوسال پیش داشتم بادوچرخه ام از کوچه رد میشدم که یهو نزدیک بود یک ماشین بهم بخوره برای همین تعادلمو از دست دادم و محکم خوردم زمینو سرم به یک سنگ بزرک خورد و ...حافظم از دست رفت😔 . نیلی بهم گفت:اوه چه بد متاسفم😞.منم خنده بهش نگاه کردم و گفتم ایرادی نداره ولش کن در عوض من خودمو با این خاطراته دوسالی سرگرم کردم جسی:خب داستانه باحالی بود الان من سوالم ایتجاست که قراره کی بریم به کلاس بازگن های اصلی تا خودمونو معرفی کنیم؟؟؟نیلی:
نیلی لبخنده کوچکی میزنه و گفت::میریم نگران نباش اول باید باهم اشنا بشیم چون از اونجایی که من اینجا بیشتر بودم باید بدونم شما چجور شخصیتی دارین خب بعد رو به من کرد و دستشو و جلوم اورد ادامه داد:من نیلی هستم خوشبختم ازاشناییت رجینا😊منم لبخند زدم و دستشو گرفتمو گفتم:همچنین من .وبعد رو به جسیکا کردیم تا خواستیم چیزی بگیم اون گفت:لطفا ول کنین الان حوصلشو ندارم منم خوشبختم ولی دست نمیدم ما هم چیزی نگفتیم و حرکت کردیم و رفتیم و پشته دربودیم تا استاد بازیگن های اصلی مارو صدا بزنه و بریم داخل و خودمونو معرفی کنیم منو جسیکا کنار در بودیم چون من و اون امسال برای دستیار شورا ها انتخاب شده بودیم جسیکا یک دختری که لباسای قشنگ و شیک میپوشه و یکم مغروره و خب سرسنگین هستش ولی خوب از نظر من دختر خوبیه و با ادم حرف و دوست میشه ولی نیلی خیلی مهربونه و دختر خوبو صمیمی هست تا اینجا باهاش اشنا شدم استاد داشت به بچه ها میگفت:خوب بچه ها امروز قراره دو تا از دستیار های دختر رو که برای شورا انتخاب شدن رو معرفی کنم و رو به ما که پشت در بودیم کرد و گفت :بیاین داخل لطفا و منو جسیکا با کمی دلشوره وارد کلاس شدیم و روبه همه کردیم استاد گفت:خوب این بچه ها ۱۷ سالشون هست یعنی ۳ سال از شما کوچیک تر هستن لطفا این باشگاه رو بهشون خوب معرفی کنید و باهاشون خوب رفتار کنید حالا میتونید خودتونو معرفی کنید اول جسیکا خودشو معرفی کرد و گفت:سلام من جسیکا هستم و خوشحالم که در این باشگاه عضو دستیار شورا شدم و بعدش من که گفتم:سلام من رجینا هستم و منم خوشحالم که عضو دستیار شورای این باشگاه شدم و استاد به بچه ها گفت که یکی یکی خودشونو معرفی کنن بینه اونا یک دختر داخل کلاس بود😳اینجا جای بازیگن های اصلی که فقط پسرن مگه دخترم دارن که کنارش یک پسری بود که داشت به بیرون پنجره نگاه میکرد اون دختره بلند شد و گفت :سلام من رونیکا هستم .عجیبا قریبا هم قده منم بود 😳🙄و بعد پسره کناریش که گفته بودم حواسش نبود و بعد دختره که اسمش رونیکا هست اونو صدا کرد و اونم به خودش اومد و بلند شد و گفت:ببخشید استاد من ریو هستم .یا هشت جده ابادم اینم هم قده منه اینا چرا قد کوتاهن و هم قده من 😳🙄😶بعد استاد رو به من و جسیکا کرد و گفت:خب شاید جای تعجب باشه که اینجا دختر داریم ریو رونیکا خواهر برادرن که دوقلو هستم اها پس بگو چرا شبیه همن😐استاد ادامه داد:رونیکا و ریو ستاره دبل تیم هستن برای همین ما رونیکا رو قبول کردیم که در کنار ما بازی کنه بعدا بیشتر اشنا میشید همه خودشونو معرفی کردن و بعد منو جسیکا رفتیم بیرون خیلی قده اون دوتا حالا رونیکا که هیچی ولی اون پسره ریو برام عجیب بود اخه ازم سه سال بزرگ تره اونوقت قدش اندازه پسرای ۱۷ ساله باشه عجیبا غریبا 🙄بعد.....
منو جسی رفتیم پیشه نیلی و داشتیم به سمته حیاط حرکت میکردیم من گفتم برنامه بعدیمون که بعده کلاسه چیه؟نیلی بهم گفت:خب برنامه بعدی وسیله دادن به بازیگن های اصلی چون تمرینشونو اکن موقع تموم میشه .من گفتم:اها و جسی گفت:اون پسره ریو چرا قدش از بقیه گوتاه تر بود تقریبا هم قده ما بود منم گفتم:من چه میدونم واسه خودمم سوال پیش اومد خلاصه بعده کلاسمون شد زنگ تفریح خورد و ما که دستیار شورای باشگاه تنیس بودیم حرکت کردیم به جایی که بازیکن ها تمرین میکنن باید وسیله های لباسهی دویدن رو اب رو و حوله روبهشون میدادیم منو جسی و نیلی یک جا وایسادیم و بقیه به ترتیب میومدن و وسیله ها رو از ما میگرفتن من لباس دویدن رو میدادم جسیکا هم حوله و نیلی هم بطری اب همینجور میدادیم که نوبت ریو شده بود که لباسش دیویدنشو ازم بگیره من یکم چپ چپ نگاش کردم و بعد ریو گفت:ام نمیخوای لباس دویدنمو بدی زیره پاهام علف سبز شدنا🤨 منم گفتم:وا م.ه چقدر وایساده که زیره پاهات علف سبز بشن🤨ریو گفت:قراره فقط بهم لباسه دویدنمو بدی نه اینکه نیم ساعت چپ چپ نگام کنی سریع لباسمو بده وقت ندارم منم گفتم :وای چه بی حوصله 😒ریو گفت:الان مشکل چیه این وسط🤨منم گفتم :هیچی فقط برام جای تعجبه که چرا قدت انقدر کوتاهه😐ریو گفت:خوب مگه چشه کوتاهه دیگه .منم گفتم :تقریبا هم قدیم ولی بقیه اینطوری نیستن خیلی قدشون بلند تره🤨ولی تو نیستی.ریو گفت:وای ببخشید قدم کوتاه تره اخه شما چیکار داری خوب قدم کوتاهه حالا اون لباسو میدی یا نه منم گفتم شاید سنت کم تره باشه یهو دیدم ریو یکم تعجب کرده و یک کوچولو نگران شد بعد گفت بدهههههههههه دیگهههههههههههه چرااااااااا نمیدی هااا عجب دستیاری هستی تو از اونور بازیکن ها و جسیکا و نیلی داشتن با تعجب به منو ریو نگاه میکردن که اینه خروس و مرغ به جون هم افتاده بودیم و کلکل میکردیم😐😑😂که یهو......
که یهو رونیکا اومد وسط بین من و ریو و حالتی مثل لبخندی و اخمی رو به من و ریو کرد و گفت:شما دو تا چرا انقدر تو سروکله هم میزنین ها؟قیافه من:🙄قیافه ریو:😒رونیکا :اخه این چه جوربحثه مسخره ای ؟ریو گفت:من شروع نکردم این دستیار جدیده باشگاه شروع کرد 😒منم کمی عصبانی شدم و گفتم:خب که چی یک سواله کوچولو پرسیدم که ماشالله ماشالله شما چه خوب جواب دادی😠ریو گفت:اخه به تو چه ربطی داره😠که رونیکا اخمی کرد و گفت:بسه دیگه اء .ریو هم زمزمه کرد :خیلی دختر کسل کننده ای هستی😒منم که خیلی عصبانی شدم و همه هم مثل قبل به ما با تعجب نگاه میکردن که رونیکا رو به من با لبخندی گفت:رجینا عزیز میشه لباس دویدنه داداشه منو و خودمو بدی🙂منم چیزی نگفتمو تایید کرد و بهشون دادمو و رونیکا هم تشکر کرد رفتم قیافه اخره سره ریو::😒قیافه اخره سره رونیکا:🙂رونیکا خیلی ناز بود ازش خوشم اومده بود 😊بالاخره تمامه لباسا و وسیله ها رو به بازیگن ها دادیم خیلی خوشحال بودم که میتونستم داخل این باشگاه شرکت کنم و اموزش و دانستنی بیشتری از بازیگن های اصلی و تنیسشون بفهمم😃😄 از زبان ریو:وقتی که از رجینا و بقیه دور شدیم رو به رونیکا گفتم:وای چه دختره فضولی بود نزدیک بودا بخیر گذشت رونیکا هم با عصبانیت بهم نگاه کرد 🤨😠چی دختر فضول خوشم نیومد با حرفت تازه از این به بعد حواست باشه و زیاد بحث نکن وگرنه ...که بهتره نگم حالا بدو بریم و منم تایید کردم عجب گرفتاری بودا هوف😑
داشتم با نیلی و جسیکا به راه برگشت خونمون میرفتیم وقتی از خیابونا رد میشدیم یک جای سرسبز بود که کنارش یک رودخانه خیلی کوچیک که اب رونی ازش رد میشد که اونورش یک جنگل سرسبز بود که جنگلی کوچیکی بود نه اونقدر بزرگ نه کوچیک بود که رد شدن از این رودخانه که اون ور بری کمی سخت بودش داشتیم همینطور رد میشدیم چه جای سرسبزی اینجاها جون میده واسه نقاشی کشیدن که یهو یک چیزه براقی که چشمک میزد منو به خودش جذب کرد😮🤔یک چیزی اونجا بود انگار ... تو همین فکرا بودم که نیلی گفت:هی دختر کجایی تو دنیا هستی یا نه الووووومنم سریع رو مو بهش کردم و گفتم: اخ ببخشید تو فکر این منظره به این قشنگی بودم جای خیلی قشنگیه 😊جسیکا گفت:هوف جای بهتر از اینجا هم میتونه باشه منم گفتم کجا؟که اون گفت :نمیدونم مثلا موزه لوور یا برج ایفل و...(اینا جاهای دیدنی شهر پاریس هستن)منم لبخنده ریزی زدمو گفت:باشه قبول میدونم ولی به این طبیعت هم نگاه کن خیلی قشنگه و برای نقاشی کردن هم عالی😀جسیکا گفت:باشه باشه .نیلی :واقعا خوشحالم که با شما اشنا شدم.منم گفتم:منم همینطور مطمئنم که دوستای خوبی برای هم میشیم😊جسیکا:ام خب اره شاید بچه ها خیلی خوب میشه یک شب دوره هم جمع بشیم که دخترخاله و دخترعموی منم باشن و چندتایی یک مهمونی کوچولو راه بندازیم من که تو شهره قبلیمون که بودم با دوستام همینکار رو میکردم 😏😏البته خفن و شیکه ها . منو نیلی به هم نگاه کردیمو بعد به جسیکا و خنده ریزی کردیم و نیلی گفت:ام نمیدونم باشه ببینیم چی میشه و منم تایید کردم .بالاخره به خونه هامون نزدیک شدیمو و از هم خداحافظی کردیمو جدا شدیم.من رفتم خونه و .....
و دیدم مامانم خونست ولی بابام نیست به مامان سلام کردم و مامانمم گفت:سلام به روی ماهت خوش اومدی روزه اول توی باشگاه بازیگن های اصلی چطور بود😃منم با خوشحالی و شور شوق گفتم :عالییییی😆مامانمم خوشحال شد و یکم درمورده امروز صحبت کردیمو بعد رفتم اتاقمو خودمو رو تختم پرت کردم و اهی کشیدم چه روزی بود امروز😀ظهر شده بود و بابام اومد و ناهار خوردیم بعده ناهار تصمیم گرفتم برم همونجایی که امروز داخل شهر دیدم(همون جایی که رودخونه کوچیکی داشت و یک جنگل و...)اماده شدم میخواستم برم اونجا و نقاشی بکشم وسیله های نقاشیمو گرفتم و از مامان و بابام خداحافظی کردمو و شروع به حرکت کردم و رسیدم وسیلمو درست یک جایی که تقریبا نزدیکه رودخونه بود گذاشتم و قلمومو برداشتم میخواستم منظره ی جلومو یعنی جنگل رو نقاشی کنم ۳۰ دقیقه گذشت و نیمی از نقاشیمو کشیده بودم وای چقدر اینجا عالیه که یهو یک دستی رو روی شونم احساس کردم برگشتم تا ببینم کیه که اون .....
اون نیلی بود که با لبخندی بهم نگاه میکرد که تا منم اونو دیدم خوشحال شدمو لبخندی زدمو گفتم :نیلی😃نیلی:خسته نباشی خانمه هنرمند به به چه هنری به خرج هم دادی افرین😀منم لبخندی زدمو گفتم:ممنونم تو اینجا چی کار میکنی؟نیلی گفت:خب امروز حوصلم سر رفتو خواستم کمی قدم بزنم که تو رو اینجا دیدم حدس میزدم شاید بیای اینجا برای نقاشی با شرو و شوقی که امروز تو چشمات دیدم معلوم بود😌😁منم لبخندی زدمو گفتم: چه خوب خوشحالم کردی بیا تو هم پیش من خوشحال میشم نیلی هم گفت:وای داری نقاشی این منظره رو میکشی چه قشنگ واقعا اینا رو همشو خودت میکشی ؟منم گفتم :اره اینم از استعداده من داخل نقاشی که گفتم .نیلی گفت:وای نمیدونم پدرت چی جوری نقاشی میکشه ولی احتمال میدم که به پدرت رفتی دختر😉منم خندیدمو گفتم :ممنون نیلی 😊من به نقاشیم ادامه دادمو و نیلی هم هی نگاه میکرد و تشویقم میکرد و با هم همینجور مشغول حرف زدن بودیم که صدای داده یک نفرو از پشتمون شنیدیم پشت کردیم و دیدیم اون....
جسیکا بود😮😂جسیکا با کمی اخم و چپ چپ بهمون گفت:هی شما دوتا دوتایی قرار میزارین و اونوقت منو فراموش میکنین پس معلومه بعدا هم دوستای موندگاری نیستین🤨من نیلی با تعجب بهم نگاه کردیم و بعد به جسیکا من گفتم:سلام کی گفته😳؟نیلی گفت:سلام ما که هم دیگرو اتفاقی دیدیم😳چرا تو رو فراموش کنیم😂جسیکا هم خنده ریزی کرد گفت :خب باشه دارین چی کار میکنین خانوما ؟و بعد منو نیلی هم خنده ریزی کردیم و جسیکا هم به ما ملحق شد ودر کنار هم صحبت میکردیم و جسیکا هم از نقاشیم خوشش اومد خلاصه بگم که ۳۰دقیقه گذشت که جسیکا گفت:خب خانوما من باید برم کار دارم😎نیلی هم گفت:اره منم دیگه برم دیرم میشه تو تا کی میمونی رجینا؟منم گفتم :تا هروقت که نقاشیم تموم بشه. نیلی :کی تموم میشه؟ام خوب حدود ۲۰دقیقه دیگه بچه ها هم تاییدی کردنو کمکم خداحافظی کردن و رفتن حالا دوباره من تنها رو به این رودخانه و جنگل موندم نسیمی ارامش بخشی اومد الان کافی بود که یک نفر بیاد و دوباره این ارامشو تبدیل به غافلگیری کنه که قطعا میزدم تو دهنه همون شخصه😐😂که یهو چشمم به یک چیزی خورد یک چیزی که اونور رودخونه یعنی جنگل بود یک چیزی داشت برق میزد و انگار چشمک میزد اِ اون همون چیزه براقی بود که انروز بعد از ظهر دیدم 😲اون دیگه چیه😲تعجب کردم از جام بلند شدمو به رودخونه نزدیک تر شدم و اونور رو با دقته بیشتری نگاه میکردم اره واقعا یک چیزی اونجا برق میزد عجیب بود نسیم و باد هم همینجور میومد کمی ارامش گرفتم که دوباره یهو داخل همین ارامش یکی که صداش اشنا بود منو صدا میزد ای خدااااااا
امروز چرا همه منو غافلگیر مکنن یا بهتره بگم میان پیشم 😐خبریه؟😐😂برگشتم اون ریو بود😐😳ریو قد کوتوله نق نقو😐😑😂با صدای بلند از اون بالا اسممو صدا میزد منم بهش نگاه کردمو کمی اخم کردمو گفتم:هه باز که توی قد کوتوله اومدی😂ریو با این حرف من خشمگین شد و با صدای بلند تر گفت:چیییییی گفتییییی به منم گفتم: همینی که شنیدی 😎ریو گفت:تو الان چرا بهم گفتی قدکوتوله هااااا🤨؟گفتم :چیه طلب کاری خب معلومه بخاطر قد کوتاهته که میگم😎😏حرصشو داشتم در میوردم😏ریو گفت:این دلیل نمیشه که به یک نفر اینطوری حرف بزنی خب قد بعضیا کوتاه تره تو باید مسغرشون کنی منم یخورده فکر کردم راست میگفت ولی اون خیلی خوب صبح جوابمو نداد و اون طوری حرف زد منم گفتم:خب خب خودتم اخلاقت بده اون موقع پرسیدم تو بد جواب دادی حالا جنابالی میتونی بری من یک نفس راحت بکشم اینجا🤨😌ریو هم یک لحظه به همون جایی که من تازه داشتم نگاه میکردم یعنی همونجایی که یه چیزی بود و برق نگاه کرد منم کردمو بد رو بهش گفتم :هی تو هم دیدی اون چیه یهو ریو با هول هول و پته پته افتاد و گعت:اِ...چ..چی رو میگی من نمیفهمن 😬منم با چپ چپ نگاه کردن بهش گفتم:چیه چرا نگران شدی ها؟🤨اونم گفت:نههه نشدم تو چرا نیم ساعت اونجا رو نگاه میکنی ؟منم با تعجب گفتم :فضولیش به شما نرسیده کوتوله 😏تازه چرا خب نیم ساعت داشتی منو نگاه میکردی ها؟🤨اونم گفت: اصلا ولش کن و بعد نگران شد و گفت من باید برم و سریع اینه جت رفت😳😐حتا نتونستم یه چیزی بهش بگم😐عجبا ازم فرار کرد و تحمل حرفامو نداشت این منم دیگه😎(اره جونه عمت 😂)چیه مگه الکی میگم🤨(نمیتونم چیزی بگم به کارت برس 😂😅)هوف پس الکی حرف نزن 😒(باشه بابا 😏)خلاصه خواستم برم اونور جنگل و اون چیزه براق رو ببینم ولی چجوری رد بشم😕وای یه قایق یک قایق انور تر بود رفتم اونجا یکم قدیمی بود ولی میشد از انیور به اون ور رفت😃چه خوش شانسی 😀میخواستم سوار شمو اونور برم که دوباره الله و اکبر یک نفر صدام زد 🙄😩خودمو برگردوندم که ببینم دوباره کیه😒که بابام بود😬بابام میگفت:دخترم رجینا بدو باید بریم خونه داره غروب میشه به ساعته مچیم نگاه کردم اره بابام راست میگفت داشت غروب میشد و خونه یه کاری داشتم باید میرفتم خلاصه الان وقته اونور رفتن نیست بعدا حتما میام😏و وسیله هامو جمع کردمو با بابام به خونه رفتم از زبان ریو :وای خداروشکر نرفت اون سمت دختره رجینا خداروشکر باباش اومد😌ولی اگه باز بیاد چی😨وای باید برم هر چی زود تر به رونیکا خبر بدم و سریع اینه جت رفتم خونه و همه چیزو به رونیکا گفتم و رونیکا هم داشت شاخ درمیاورد و گفت:خب فعلا شلوغش نکن فعلا نمیره نگران نباش منم گفتم:چیییی اون فضول تر از اینه که نره😑رونیکا هم با حرفم عصبی شد و بهم نگاه کرد و چیزی نگفتم دیگه زیاد جدی نگرفتیم ولی من بازم حس عجیبی داتم خلاصه صبح به باشگاه حرکت کردیم از زبان رجینا صبح شد و تو راه داشتم با.....
انچه خواهید دید:رجینا :توی کتاب خونه بودم که.....نیلی بازم میری اونجا باش برو من امروز نمیتونم بیام🙂ریو:وای بیچاره شدیم رونیکاااا😨رجینا :اَاَاَاَ😨یکی کمک کنه....
خیلی قشنگ بود 😍😍😍😍😍 ادامه بده 😍👍
منتظر پارت بعدی هستم
ممنونم 😇پارت بعدی درحال برسیه و به زودی میاد و حتما ادامه میدم
ممنون واسه نظرت🙂
من واقعا نمیدونستم که انقدر هر صفحه زیاد میشه چون اولین بارم بود و خب فکر میکردم کم هم شاید باشه😅پارت ۲ و ۳ رو هم چون زود گذاتم اونا هم صفحاتش ظاهرا زیاد هست ولی سعی میکنم از پارت ۳ به بعد یکم کمتر کنم به میزان متوسط چون فکرکنم اینطوری خیلی صفحاتش زیاد حوصله سر بر میشه 😅
لطفا داستانمو دنبال کنید چون ماجراهای دیگه ای هم هست و این تازه پارت اوله😉
نه بابا هرچی طولانی تر بهتر 😉😉