
شاید تو این پارت دیالوگ های اشنا ببینید 😅
●صبح روز بعد هتل بلودرا● کتاب رو بستم دیالوگ رو دوباره توی ذهنم مرور کردم «اینبار اون ناپلئونی نبود که به خاطر فتح دنیا از عشق دزیره گذشته بود.... اون ناپلئونی بود که به خاطر دزیره از تموم دنیا گذشته بود... » لبخندی نا خود اگاه روی لبم نقش بست، به زیبا ترین شکل ممکن تموم شده بود. کتاب رو روی کانتر گذاشتم و به سمت اتاق رفتم حوله رو از روی تخت برداشتم و به سمت حموم رفتم یه دوش 15 دقیقه ای گرفتم و بیرون اومدم ، کت و شلوارم و پوشیدم و از سوییت بیرون رفتم و توی ناشی منتظر ا. ت نشستم 10 دقیقه بعد رسید به سمت محل کار جدیدم رفتم یا بهتره بگم رفتیم
وارد ساختمون که شدم همه یه طور عجیب بهم نگاه میکردن تا اینکه یه اقا نسبتا بلند قد با لباس دکمه دار شلوار پارچه ای نزدیک اومد یه تخته توی دستش بود :« چائو موسیو کیم*سلام اقای کیم* مدیر توی دفتر منتظرتون هستن » سری به نشانه تایید تکون دادم و پشت سرش همراه ا. ت حرکت کردیم
وارد اتاق شدیم صندلی مدیر پشت به ما بود و چهرش رو نمیتونستم واضح ببینم با صدای نسبتا اروم و خونسرد گفت :«الکس مرخصی » با شنیدن صداش جفت ابر هام پرید بالا این قطعا امکان نداشت چرا چرا انقدر صداش شبیه
کوک بود نه این امکان نداشت کوک الان باید سئول باشه اون اصلا به من یا اعضا چیزی راحب این شرکت نگفته بود، صندلی داشت به سمت ما میچرخید و قرار بود به تمام سوالات من پاسخ داده بشه ، صندلی کامل برگشت ولی من همچنان چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم اون اون خود کوک بود، با دیدن من و ا. ت بهش شوکی وارد شد از صندلی بلند شد، قسم میخورم از حالت معمولی چشم هاش 3 برابر بزرگ تر شده بود
با عجله پرونده های روی میز رو تند تند ورق میزد با هول و استرس گفت:« تو تو چرا اینجایی تو چرا اقای کیم هستی» با اخرین جمله اش خندم گرفت توقع داشتی اقای جئون توی ایتالیا باشم؟! با تیکه ای که انداختم خودش رو جمع جور کرد با تک سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت :« تهیونگ همه چیز و واست توضیح میدم» نگاه پر از سوالم رو دادم به ا. ت قرار بود من شرکت بهترین دوستم و ورشکست کنم؟! ، نگاهم منتظر و خیره به ا. ت بود و اون در جواب فقط سرش پایین انداخت و سکوت کرد
جونگ کوک بازوم هام رو گرفت و من و از اتاق بیرون برد حالا که داشتم از ا. ت جدا میشدم حس میکردم بچه 5 ساله ای هستم که مامانش و توی پارک گم کرده، قرار بود چی جوابشو بدم چطوری باید حساب دار میشدم، واقعا باید شرکت کوک ورشکست کنم؟! اگه نکنم من و میکشه؟! چه اتفاقی قراره بیافته
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
Nice
ممنان❤😎
خواهش
زود به زود بزار
گذاشتم ولی تستوی منتشر نمیکنه متاسفانه 😐🚶♂️
اوچ
بعدییی
حتما
عال🖤💛🖤
«اینبار اون ناپلئونی نبود که به خاطر فتح دنیا از عشق دزیره گذشته بود.... اون ناپلئونی بود که به خاطر دزیره از تموم دنیا گذشته بود... »
ممنون❤
اه این دیالوگ😁
این سرنخ هست حواستون باشه😂
یعنی دارم به صورت غیر مستقیم داستان و بو میدم 😅
عالییییی بودددر
ممنونر😂😂