nothing:(
کافکا دختر جوانی است که به خاطر بیماری اش به برلین نقل مکان میکند او در پارک دختر کوچکی را ملاقات میکند که به نظر می آمد عروسک مورد علاقه اش را گم کرده
اون دختر داشت گریه میکرد ... کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما پیداش نمی کنن و به دخترک میگه فردا بیا پارک تا باهم دنبالش بگردیم فردای اون روز ..... کافکا نامه ای رو به دخترک میده که توسط عروسک نوشته شده بود
اون در نامه به دخترک گفته که : گریه نکن من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم کافکا هر روز نامه ای برای دخترک می آورد و دخترک از شنیدن ماجراها لذت میبرد ... تا روزی که ......... کافکا عروسکی رو با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه و به کافکا میگه که این شبیه عروسک من نیست 🐘🐾
همونجا کافکا نامه دیگه ای به دخترک میده که در اون عروسک برای دخترک ندشته بود که : من به دلیل مسافرت های طولانی ام تغییر کردم اما هنوز عروسک تو هستم و دوستت دارم .. دخترک با خوشحالی عروسک را بغل کرد و به خانه اش رفت
یک سال بعد کافکا به دلیل بیماری اش میمیرد :( و دخترک سالها بعد، زمانی که دختری جوان و بالغ شده بود داخل عروسک نامه ای پیدا میکند .....
کافکا آن نامه را امضا کرده و نوشته بود : هرچیزی را که بدان عشق میورزی احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق .... به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت پایان ♡ با حرفش موافقین ؟؟؟
نظرات بازدیدکنندگان (1)