رفتم دانشگاه یادم افتاد اصلا من با کسی حرف نزدم مری اینارو به من گفت😂😂زنگ زدم به مری اون گفت انیا بهش گفته سریعن روفتم پیش آنیا دیدم که داره با بچه های دیگه صحبت
وقت کم بود و هر چه سریعتر من میخواستم برای پیتر کاری انجام بدم. رفتم و گفتم کار فوری دارم آنیا گفت که از پسری به نام ناچاکی شنیده آدرس ناچاکی رو گرفتم و رفتم پیشش
وقتی رفتم به آدرس خونه ای زیبا دیدم اما اون خانه روش گرد و خاک نشسته بود آنقدر گرد و خاک بود که سرفم گرفت اما با این حال در زدم پسری رو دیدم که صورت ترسناکی داشت قلبم داشت می اومد تو دهنم با ترس و لرز ازش پرسیدم اونم گفت که از دختری به نام تیپر شنیده ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم در و طوری محکم بست که همه ی گرد و خاک ها روی من ریخت رفتم خونه و لباس هام رو عوض کردم تو راه بودم که فهمیدم اسم تیپر خیلی شبیه پیتر هست
رسیدم به یک باغ زیبا صدای قناری و طوطی حال خوشی بهم داد آدرس رو نگاه کردم که دیدم آدرس درست داره همین باغ رو نشون میده در زدم دختری با صدای مهربان گفت بفرمایید داخل وقتی رفتم داخل باغ دختری زیبا دیدم باهم احوالپرسی کردیم ازش پرسیدم ماجرای پیتر را از کجا میدونی با تعجب گفت پیتر! گفتم آره پیتر احساس کردم ناراحت شده کمی بعد به گریه افتاد
منتظر پارات 6 باشید
خدانگهدار تا پارت 6
اصلا از آملی خوشم نمیاد چون من اگه بودم پیتر و میکشیم بعد تو داری بهش کمک میکنی
عالییی لطفا پارت بعد هم بزار آجو
باشه امشب میزارم
🍫🍫🍫🍫