خوب شروع کنیم
با کمال میل قبول کردم .ادرین گفت میتونیم تو پارک بشینیم سریع دویدم و کیفم رو اوردم رفتیم تو پارک نشستیم یه جای اروم و خلوت،کتابم رو اوردم اونم کتابش رو اورد هنوز حتی یه خط هم تمرین نکرده بودیم که
توی پارک نشسته بودیم خواستم کتابم رو دربیارم که صدای بلند شادی بچه ها همه جا رو پر کرد و اهنگ شادی پخش شد!باتعجب در و ورمون رو نگاه کردیم اوه مثل اینکه شهر بازی جدیدی تازه افتتاح شد بود و مردم و بچه ها باشادی وارد اون میشدن وای بنظرم جای جالبی بود ،
مثل اینکه هردومون دوست داشتیم بریم اونجا ولی خجالت میکشیدیم که بگیم 😶به خاطر همین من چیزی نگفتم که ادرین خودش گفت:اممم مرینت به نظرم شهر بازی خیلی خوبه و من از بچه گی عاشق شهر بازی بودم ،به نظرم بریم شهر بازی بعد که بر گشتیم وقت هست درس بخونیم😆😉😊
پرسیدم ولی اگر بابات بفهمه دعوات نمی کنه؟ ادرین:نه بهش نمیگم که بفهمه😅 منم قبول کردم😄 بعد لباس سفیدی که روی لباس سیاهش پوشیده بود رو در اورد و گفت بزن بریم👊 گفتم طرفدارات چی؟اگه اونا ببیننت چی؟ گفت :نه کلاه میزنم که بهم دقت نکنن☺بعد کلاهی رو که برای مسابقه بهش داده بودم(همون که با پر بود تو یکی از قسمت ها برنده شد )رو روی سرش گذاشت.
وای به نظرم خیلی جذاب شده بود😍 بهش گفت خیلی خوشگل شدی البته خوشگل هم بودی😅😅 بهم گفت ممنون💜،گفت تو هم تغییر چهره بده قبلا طرفدار ها تو رو بامن دیده بودن اگه بازم ببینن.... گفتم باشه و دویدم و رفتم تو فروشگاه و لباس و دامن و جوراب شلواری خریدم وای خیلی خوب بودن 😍😍 رفتم تو اتاق پرو و پوشیدمشون وقتی رفتم پیش ادرین بهم گفت :وااااای مرینت خیلی خوشگل شدی،وای خدایا سرخ شدم و گفتم ممنون😶
بعد دستم رو گرفت و به سمت شهر بازی دوید .وای چه لحظه ی خوبی بود💖💖💖،وارد شهر بازی شدیم وااااااووووو خیلی قشنگ بود چرخ و فلک وطونل وحشت و بازی هاوبچه ها و کلا همه چی ادرین خیلی ذوق زده بود چون تاحالا نیدمده بود شهربازی فقط یه بار وقتی بچه بود اومد
پشمک فروشی جفتمون گفت شما پشمک نمی خرید؟ادرین دوتا پشمک سفارش داد وای پشمک ها دوتا قلب صورتی بودن💖💖.بعد خواست پولشون رو پرداخت کنه که گفتم نه نیازی نیست خودم حساب میکنم،!گفت نه من پولش رو میدم !گفتم نه نمی خواد،که اقای پشمک فروش خودش پول رو ازمون گرفت😂
پشمک هارو تو دستمون گرفتیم و سوار چرخ و فلک شدیم و تاب خوردیم هوراااااا 😄 از اون بالا همه چی خیلی قشنگ بود😮😶ادرین دستم رو گرفت و به پایین نگاه میکرد ،منم که سرخ شدم مثل اینکه میخواستم منفجر بشم ا!!! ولی خجالت کشیده بودم و حرف نمی زدم،ادرین پرسید: حالت خوبه؟ گفتم اره فقط یکم زیر دلم خالی شده هر وقت میرم چرخ و فلک اینطور میشم😂😂
گفت اها.😆بعد از چرخ و فلک پیاده شدیم و به سمت تونل وحشت دویدیم اوه هیچ کدوم از چیزاش ترسناک نبودن و ما فقط میخندیدیم😂😂،که یکدفعه اسکلت بزرگ وحشتناکی با چشمای قرمز بزرگی رو دیدیم واییییی خیلی ترسیدم😨😱 اما ادرین محکم بغلم کردو گعت نترس وباشجاعت به اسکلت نگاه کرد و خندید😀😁 وای اون خیلی شجاع بود
دوستان داستان تا اینجا تموم میشه بقیه ی داستان داخل پارت ۳وم هست وممنون که تست رو انجام دادید
پارت دوم منتشر شد . خواستید برید بخونید 😊😊😊😊😊
شرکت میکنم حتما🌸
عالیییییییییییییییی خیلی ممنون 😇
ممنونم مرسی🌹🌸
خیلیییییییییییییی قشنگ بود بهترین داستانی بود که خواندم محشرههههههههههههه 😍
ممنون عزیزم 🌹لطف داری🌸💖
عالی بود یک سری به به داستان های من بزنید 😍❤️😍😍🌸
باشه .ممنون که تست رو انجام دادی و نظر دادی🌹
عالیییییییییی بود
ممنون عزیزم ممنون که خوندی و نظر دادی🌸🌹
خیلی خوب بود ادامه بده
ممنونم لطف داری🌸💖