این قسمت فصل دو پارت دو داستانم هست.خیلی خوشحالم که خوندید.کامنت یادتون نره.
همون لحظه از خواب پریدم. -امیلی،امیلی،پاشو خواب موندیمِ صدای رزی بود.دویدم بغلش کردم. _رزی خوبی؟همه چی خوبه؟لونا خوبه؟ هاگوارتز امنه؟ -معلوم هست چته امیلی.میخواست چطور باشه.چرا یهو اینجوری شدی
عرق رو پیشونیم رو پاک کردم.وایییی خداروشکر همش خواب بود.واسه امیلی همه چیز رو تعریف کردم.گفت انگار خوابت یه معنی داره.سریع لباس پوشیدیم و زود رفتیم که سرو کله بدعنق پیدا شد.داشت بشقاب هارو رو سرمون میزد.لعنت بهش.از دستش در رفتیم.خدایا!کلاسمون با پرفسور مک گونگال بود.وایی مک گونگال سختگیر.هیچی بابا بیچاره شدیم
رفتیم تو. -سلام . ببخشید دیر کردیم -دوشیزه مرلین.دوشیزه ویزلی الان وقت اومدن به کلاسه؟ -خیلی معذرت میخوایم.بدعنق باعث شد.معطلمون کرد _خب بیاین تو.10 امتیاز از گریفندور کسر میشه که شما سر راه با روح های مزاحم گپ نزنین -چشم پرفسور
کلاس که تموم شد رفتیم واسه تمرین کوییدچ.یه مدافع جدید اورده بودن.واسه گریفندور.که خیلی رو مخ بود.داشت به همه دستور میداد.از همون اول رفت رو اعصابمِ.
که وسطای تمرین بودیم که اون احمق توپ بازدارنده رو به سمت من زد. وود:داری چیکار میکنی مک لاگن.میخوای مرلین رو به کشتن بدی؟ مک لاگن:اممم معذرت میخوام من:خفه شووو
دستم شکسته بود.لئونارد وود و جیمز و ...... منو بردن درمانگاه. دستم رو گچ گرفتن و قرار شد شب رو اونجا بمونم.نیمه های شب با صدای پچ پچ از خواب پریدم
صدای پرفسور مک گونگال بود.داشت با پرفسور لانگ باتم حرف میزد. -هری پاتر تو وزارتخونه یه جلسه برگزار کرده.مثل اینکه زخمش بعد 22 سال درد گرفته پرفسور لانگ باتم:یعنی چی؟ ولدمورت........ پرفسور مک گونگال:نه!نه! این امکان نداره.اون کشته شده.اما شنیدین شایعه شده که اسکورپیوس مالفوی بچه ولدمورته؟ پرفسور لانگ باتم:نه!اون کاملا به مالفوی شباهت داره.امکانش نیست که اون بچه ولدمورت باشه
پرفسور مک گونگاال:میدونم.فقط دارم شنیده هام رو میگم. خوابم برد.صبح واسه رز و البوس همه چی رو گفتم. البوس گفت من سعی میکنم سر در بیارم.امروز امتحان تاریخ جادوگری داشتیم.درسی که من توش افتضاح بودم.اما عوضش رزیی.....کل کتاب تاریخچه هاگوارتز رو حفظ بود.یه چیزی یادم افتاد.من از مغازه شوخی ویزلی قلم پر خودنویس گرفته بودم.
اها خوبه.با اون مینویسم.رفتیم سر کلاس.منم قلمم رو در اوردم و خودش شروع به نوشتن کرد.برگه م رو تحویل دادم.پرفسور دالبی شروع به بررسی برگه ها کرد.یه برگه رو بالا گرفت و گفت این مال کیه.وای مال من بود.اروم دستمو بالا بردم. ☝
پرفسور دالبی:دوشیزه مرلین.به یاد ندارم که اسم شما یلیمی نیلرم باشه. وایی حتما قلم جادوش کم شده.بود. یه چیزی سرهم کردم و بعد رفتم بیرون. رزی اومد. _امیلی .اون برگه رو با قلم خودنویس نوشتی.نه؟ -اوممم اره.دعوام نکنی ها. -باشه
واسه کریسمس جشن داشتیم.مثل پارسال رزی و اسکورپیوس و من و البوس رفتیم.جیمز با دختر پرفسور لانگ باتم رفت.
واسه کریسمس جشن داشتیم.مثل پارسال رزی و اسکورپیوس و من و البوس رفتیم.جیمز با دختر پرفسور لانگ باتم رفت.
سر جشن رزی ازم پرسید یکم کرم بریزیم.؟ پرسیدم چیکار کنیم مثلا یه فندک در اورد.اونو کشید و یهو همه جا تاریک شد.همه جیغ زدن.من که داشتم میخندیدم گفتم اینو از کجا اوردی.من تو مغازه شوخی همچین چیزی ندیدم.گفت مال بابامه.دامبلدور بعد مرگش اینو واسه بابام به ارث گذاشت.منم اینو از اتاقش کش رفتم.بعد خندید و دوباره اون رو کشید.دوباره نور به همه جا برگشت.دوباره شروع به نواختن کردن.
امروز که تو هاگوارتز بودم حالم خیلی بد شد.انگار حس میکردم دارم بالا میارم.زود به دستشویی رفتم.بالا اوردم.همه جا خون شد.من خون بالا اوردم.وای.زود به درمانگاه رفتم.خانم پامفری گفت این یکی از جادوهای پیچیده سیاهه.انگار یکی اینو روتون اجرا کرده.ضد طلسمی نداره.تا شب همینطور خون بالا میارید.
تا شب همینطور خون بالا میاوردم.امروز صبح مسابقه کوییدچ بین گریفندور و ریونکلاو داشتیم.من داخل رفتم و بازم مک لاگن رفت رو مخم.انگار فقط رو مخ من نبود چون وود هم همش سرش داد میزد .همه جا رو که نگاه کردم بالاخره گوی زرینو دیدم.با سرعت به سمتش رفتم و گرفتمش....چه حس قشنگیه .
صدای اسکورپیوس میومد -امیلی مرلین گوی زرینو گرفت.گریفندور برنده شدهههههِ همه تشویقم کردن.منم رفتم و لباسم رو عوض کردم و به پیش البوس و رزی و جیمز برگشتم.جیمز معلوم بود خیلی خوشحاله.تو جاش بند نمیشد. -افرین امیلی.عالی بود.خیلی خوب بود.محشر بودی.
برگشتیم به سالن عمومی .من هم شام رو خوردم و رفتم که بخوابم.صبح واسه صبحانه البوس اومد طرفم و منو برد به اتاق ضروریات.من تاحالا اونجا نرفته بودم.وقتی چشم باز شد اونجا رو پر کیک و کادو دیدم.خیلی خوشحال شدم.
من خودم اصلا یادم نبود امروز تولدمه.بعد از پشت رزی و جیمز هم اومدن.همشونو بغل کردم.البوس یه چیزی برام در اورد.گفت این کادوت امیلی.بازش کردم.باورم نمیشد.این نقشه غارتگر بود.البوس رو بغل کردم و بهش گفتم البوس این مال بابابزرگته من نمیتونم قبولش کنم.بهش گفتم این مگه مال بابات نبود.میگه اره.اون شنل نامرئی رو به جیمز و نقشه غارتگر رو به من داد.منم گفتم که بدمش به تو
-اما اابوس این میراث خانوادگیته.خیلی واست ارزش داره. _دوست داشتن یعنی چی؟باید کاری کنی عشقت همیشه خوشحاا باشه.حتی اگه مجبور باشی از چیزایی که هیلی واست مهمن بگذری.وگرنه دوست داشتن چه معنی ای داره بغلش کردم.رزی هم اومد و بهم کتاب قصه های بیدل نقال رو کادو داد.میدونست من خیلی کتاب دوست دارم. جیمز هم بهم یه گوی زرین داد.
مرسی که خوندید کامنت یادتون نره.
ببخشید ولی مگه اتاق ضروریات نابود نشد؟
اره.ولی خب من یکم داستان رو تغییر دادم
عزیزم خون بالا آوردن همان بیماری وبا هست ولی هرچی بود عالی بود ولی به نظر من خیلی عشقولانسیش نکن
نه این یه نوع جادوی سیاه هم میتونه باشه
مرسی عزیزم
محشرررررررررر 😍❤️❤️
مرسیییی عشقمممم😘
خیلیییییییییییییی عالی بود واقعا محشر بود مثل همیشه خیلی خوشم اومد ، منتظر پارت بعدی و بقیه تست ها هستم ❤👋🏻🙂
مرسی عزیزمممم