سلام دوستان این هم پارت دو واقعا فکر نمیکردم این قدر داستانو دوست داشته باشید و این قدر نظرات بالا بره 💗💗💗💗خب بریم سر وقت داستان
خب کجا بودیم آهان مرینت گفت.....
گفت ااااممم آدرین من میگم بیا ببینیم ارباب شرارت و مایورا چرا معجزه گر هامونو میخوان شاید هدف بدی نداشته باشن ها؟ گفتم آره فکر خوبیه ولی از کجا پیداشون کنیم؟ گفت اونو خودمم هنوز نمی دونم گفتم خب یک راهی پیدا میکنیم خب میای بریم شهر بازی؟گفت چرا که نه واستا ببینم پلگ و تیکی کجان؟یک نگاه سریع به همه جا کردم آخییی داشتن رو درخت با هم حرف میزدن در حالی که همو بغل کردن مرینت هم که دید گفت تیکی بیا بریم منم گفتم پلگ تو هم همین طور
وقتی از شهر بازی برگشتیم مرینتو بغل کردم و گفتم دوست دارم اونم گفت منم همین طور پلگ هم با تیکی خداحافظ کرد گفتم فردا میبینمت عشقم و برگشتم خونه
رفتم به اتاق بابام ولی نبود که یهو بابامو ناتالی از یک اتاق مخفی اومدن بیرون بابام گفت آدرین چرا در نزدی گفتم اون جا چیه پدرمو ناتالی یک صدا گفتن بهت میگیم ولی هرگز به کسی نگو بعد گفت نورو بال های سیاه و ناتالی هم گفت دوسو پر های طاووس (ببخشید آخه جمله تبدیل ناتالی رو نمیدونم اینو زدم)بببااااااااووووووو نمیکنم یعنی ناتالی و بابام ارباب شرارت و مایورا بودن نه نه نه نه نه نه نه چرا خدا با لکنت گفتم پ پ پ د د ر ن ا ت ا ل ی شما ها و بعد همه جا تاریک شد از زبان ارباب شرارت
آدرین یهو بی هوش شد گرفتمش که نیوفته به ناتالی گفتم ناتالی دکتر خبر کن ناتالی هم زنگ زد به دکتر دکتر گفت چیزی نیست فقط شوکه شده ممنون دکتر آدرین یکم بعد به هوش اومد گفتم آدرین.... گفت لطفاً هردوتون تنهام بزارید منو ناتالی هم رفتیم
از زبان ادرین یکم که گذشت تونستم وایسم به مرینت پیام دادم بیا برج ایفل وقتی اومد بهش گفتم که بابام ارباب شرارت و ناتالی مایورا هس گفت واقعا باورم نمیشه گفتم منم همینطور گفت ولی حداقل میدونیم چجوری پیداشون کنیم چند روز بعد مونو مرینت داشتیم میرفتیم تو یک کوچه خلوت تبدیل شدیم که همون موقع یهو یکی منو مری رو بی هوش کرد از زبون لیدی باگ وقتی بیدار شدم یک جای تاریک بودم نمیتونستم تکون بخورم حرفم نمیتونستم بزنم به یک صندلی بسته شده بودم دهنمم بسته بود فهمیدم که ارباب شرارت و مایورا منو د ز د ی د ه بودن از زبان کت نوار
وقتی بیدار شدم یک نفر اومد جلوم و گفت من ارباب شرارت هستم از تریق این ادم باهات حرف میزنم ساعت سه شب بیا برج ایفل و معجزه گرتو بهم بده وگر نه بانوت میمیره
وای نه یعنی مرینتو د ز د ی د ه باید نجاتش بدم و یک نقشه خوب دارم 😼😼😼سه شب اومدم برج ایفل ولی پنچه برنده هامو آماده کرده بودم ارباب شرارت و مایورا همراه لیدی که به صندلی ب س ت ه شده بود اومدن مایورا گفت خب معجزه گرتو بده گفتم فکر نکنم لازم باشه و با یک حمله ناگهانی پریدم وسط شان و با پنجه برنده طنابای لیدی رو باز کردم با هم چند دقیقه با مایورا و هاکماث جنگیدیم بعد لیدی گفت مایورا و هاکماث ما قصد جنگیدن نداریم بهمون بگو هدفت از گرفتن معجزه گر هامون چیه شاید بتونیم کمکتون کنیم
و هاکماث با بغض گفت میخوام همسرمو زنده کنم و اونو ناتالی به حالت اول برگشتن منو کت هم همین طور ناتالی و گابریل گفتن ششششمممماااا دو تا آدرین تو و مرینت تو همه این مدت داشتیم با شما ها میجنگیدیم باورم نمیشه
از زبان مرینت گفتم آره ولی چرا از اول نگفتی برا چی میخوای معجزه گر هامونو؟منو آدرین تا خواستیم معجزه گر هامونو بدیم یهو یک سفینه فضایی اومد تو اسمان ادم فضایی ها بودن حتما قصد حمله داشتن
آدرین گفت ظاهرا باید اونو بزاریم برای بعد.......... خب دوستان این پارت هم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه کامنت ها هرچی بیشتر بشه پارت بعدی رو زود تر میزارم تا پارت بعدی فعلا 👋🥰👋👋👋
سلام یه سوال داشتم، من دو تا داستان می خوام بنویسم، یک داستان هم نوشتم داره بررسی میشه(لطفا هر کی تونست جواب بده برام مهمه)به نظرتون اسم داستانام خوبن؟ افراد رو جذب می کنن؟داستانشون رو نمیگم فعلا😁
اولیش اینه: زخم هایی که باقی می مانند
دومی: ساختمان ۲۲۹ کد ۵۴۲۶
خوبن؟ ممنون میشم بگید.داستانی هم که دارم می نویسم رویای منه که هنوز ثبت نشده فعلا قسمت اولش رو نوشتم خوشحال میشم تستام رو ببینید و داستانام رو بخونید و نظر بدید
ممنون💜
آره عزیزم اسمشون آدمو کنجکاو میکنه که بیاد داستانتو بخونه
عااااااااااااااااللللللللللللیییییی خواهش میکنم جون مادرت بعدی رو بزار 🌹🥰🥰🥰😝🥺🥺🥺🥺🥺
عالی لطفا پارت بعد
خوشحال میشم که داستان من رو هم بخونید ممنون
عالیییییییییییییییییییی
بعدی لطفا
خوب بود
سلام دوستان اگر کامنتها به ۵۰ تا برسه پارت بعدی گذاشته میشه ☺️😘
عالی🤩😘