امتحان فیزیک دارم و وقت ندارم بیشتر بنویسم برای همینم نگید چرا انقدر کمه😅
جیمین؟ زیر پام خالی شد ... جیغ زدم داشتم میرفتم زیر اب که یه نفر منو گرفت ... سرفه میکردم ولی باز تو بغله اون شخصه غریبه دستو پا میزدم و با گریه میگفتم: - نه ... جیمین... ولم کن اون داره غرق میشه ... با صدایی که شنیدم ناخدا گاه چشامو باز کردم ... - آیو اروم باش من اینجام! به جیمین که منو تو اغوشش گرفته بود نگاه کردمو نا خداگاه با خوشحالی تو اغوشش غرق شدم - تو داشتی غرق میشدی؟ من دیدم داشتی غرق میشدی! با همون لحن شیطونه همیشگیش گفت: - یه چیز بگو به من بخوره اخه خانومی! من کجا غرق شدن کجا! داشتم شنا میکردم همین! با مشت اروم زدم تو مالجش و گفتم: - خیلی بدی این چه طرز شنا کردنه؟ - عیزم شنا که فقط پروانه و غورباقه نیست! عوضش به من که خیلی خوش گذشت! ابرو هامو تو هم کردمو گفتم: - چرا اونوقت؟ با شیطنت بهم اشاره کردو گفت: - یعنی مشخص نیست؟ دوباره یه مشت دیگه زدم تو مالجش ... بعد از چند لحظه متوجه شدم که توی تمام این مدت داشتیم برمیگشتیم سمت ساحل یه همچین ادمه اکیویی هستم من! به ساحل که رسیدیم جیمین منو گذاشت رو ماسه ها و خودش کنارم دراز کشید! همینجور که به اسمون نگا میکرد خیلی اروم گفت: - آیومی؟ مثل خودش اروم گفتم: - هووم؟ باز همینطور اروم ادامه داد: - تو واقعا واسه من نگران شدی؟ نه په داشتم یه قسمت از داستان شکسپیرو اجرا میکردم! مردم چه رویی دارن!
چرا جواب نمیدی؟ با حرص گفتم: - نخیر نگرانت نشدم فقط گفتم اگه این بمیره کی خرجه منو تو این سفر میده واسه همین! الکی جو نگیرتت! خندید وقتی میخندید ... ولش کن اگه بگم میگن بی جنبس با اومدن بچه ها کلا فضای عشغوالآنه ی ما مختل شد! بعد از یکم دیگه افتاب گیریو اب تنی کردن به برج برگشتیمو تقریبا هممون از خستگی بیهوش شدیم! شب با بچه ها به پالژ رفتیم و یکم دوچرخه بازی کردیمو یکمم زدیم تو سرو کله هم! اووف هوا عالی بود .. اسمون صاف صاف ... دریا اروم ... دوچرخه ایم که زیر پام بود جا برادری خوب رکاب میزد! ا ... ا ... ا ... ا ... این چرا اینجوری شد ... چرا ترمزش نمیگیره؟ واا اای نه! محکم خوردم زمین ... انقدر محکم که همون موقعه پرده اشک از درد جلوی دیدمو گرفت ... پام زیر دوچرخه له شد ... از درد داشتم ضف میرفتم ... صدای لیسا و سنا شنیدم که داشتن سمتم میومدن! - آیوو ... آیوو چی شدی؟ نمیتونستم حرف بزنم درد داشتم ... لیسا و سنام کنارم زانو زدن دوچرخه رو از روی پام برداشتن ... لیسا با نگرانی گفت: - خوبی؟ نمیتونستم انکار کنم سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم که پشت بندش لیسا با اون صدای خوشمل فریاد زد: - جیمین شییییی نمیدونم کجا بود ولی بعد از چند لحظه دیدم که با سرعت داشت به طرفه ما میومد ... وقتی رسید با اخمو نگرانی به لیسا گفت: - آیومی چشه؟ پشت سرش کنارم زانو زد اروم منو بغل کرد جوری که تکیه گاه سرم سینه اش بود ... قلبش تاپ تاپ تاپ مثل طبل صدا میداد نا خدا گاه به هق هق افتادم ... جیمین دستشو رو سرم گذاشتو شروع کرد اروم نوازشم کرد ... - هیس ... اروم عزیزم ... پاشو بریم دکتر .. پاشو ... با ناله گفتم: - جیمین؟ با یه لحن خاصی که دلمو میلرزوند گفت: - جونه دلم؟ گر گرفتم اولین بار بود اینجوری باهام حرف میزد ... یکم مکث کردمو گفتم: - پام درد میکنه ..
یه بوسه نرم رو سرم زد که باعث شد لیسا با شیطنت بگه: - داداش اینجا خانواده نشسته ... پاشو حداقل ببریمش دکتر تا از درد تلف نشده وقت واسه کارای عاشقانه هست! با اون وضیعت سرخ شدم ای لیسا اگه حالم خوب بود الآن تو اون دنیا بودی ... داشتم تو دل به این بشر بدو بیارا میگفتم که نمیدونم چطوری یه ان از زمین فاصله گرفتم! در اون لحظه داشتم از یه چیزی به اسمه خجالت اب میشدم ... این جمن گلابی جلو اون همه ادم منو بغل کرده بود با اعتراض اروم بهش گفتم: - بذارم زمین خودم میام ابروم رفت! لبخنده مهربونی زد و گفت: - نمیخواد خجالت بکشی فسقلی! با مشت زدم به سینش ... - میگم بذارم زمین ... ابروهاشو داد بالا و گفت: - نوچ نمیشه دلم نمیخواد! زیر لب گفتم: - بچه پررو! - شنیدم چی گفتی الآن باهات کاری ندارم پات چلاغه بذار خوب شی جبران میکنم! پامو گچ گرفتن دردش کمتر شده بود ولی بازم درد میکردا نکه خوبه خوب شده باشه! خانومو اقایه پارک مثله پروانه دورم میگشتن ... بچه ها هم که نگوو مخصوصا این جمن که دهنه منو گلابی کرد از بس گفت اینو بخور اینو بپوش این کارو بکن اون کارو نکن! جای ننم خالی نیست ببینه کی جاشو گرفته! با زنگ خوردن گوشیم به صفش نگاه کردم شماره اشنا نبود ولی جواب دادم: - بله صدای دختری تو گوشم پیچید: - سلام آیو خوبی عزیزم؟ - سلام ممنون ببخشید شما؟ خنده ای کردو گفت: - ملودی یادت اومد؟! یاده اون دختر افتادم که تو پارک با اون پسره دعوا میکرد ... - آ .. اره چطوری - مرسی پس هنوز منو فراموش نکردی؟ - اوه معلومه که نه - آیو زنگ زدم ازت تشکر کنم .. - بابته؟ - من زندگیمو به تو مدیونم ... یادته همون پسری که عاشقش بودم؟ - اره اره خب! - من تازه فهمیدم که چه جور ادمه پستیه! دیگه فراموشش کردم دیگه بهش فکر نمیکنم! - این عالیه دختر ایول داری! - یه خبرم دیگم دارم برات! - چی؟ - تا دو هفته دیگه عروسیمه خوشحال میشم با نامزدت بیای ... نامزدم؟ اها جمن - واای تبریک میگم حتما مزاحم میشم! - مزاحم چیه تو فرشته ی زندگیه منی! - نه بابا دیگه این انقدرا هم قلمبه نیستم! خندید ... یکم دیگه باهم فک زدیم بعدش از هم خدافظی کردیم! لیسا - آیو یعنی ترکوندی با این مسافرت اومدنتا! به لیسا که به چار چوبه در مثل مارمولک چسبیده بود نگاه کردمو گفتم: - به به لیلی ژون میشه دقیقا مشخص کنی چیو ترکوندم! به پام اشاره کرد و گفت: - همین که زدی خودتو چلاغ کردی ما رو خونه نشین! - نه دیگه اشتباه نکن اصلا آیو چلاغ که میشه تحرکش بیشترم میشه میخوای یه هله کوپتری واست بزنم بهت ثابت شه؟ دستشو بامزه به نشونه ی تسلیم اوورد بالا و گفت: - نه نه شما هلکوپتر نزده عزیزی! جفتمون مثل خلو چلا زدیم زیر خنده ... لییا - پاشو بیا بریم بیرون الآن سنا اینا میان میخوایم بریم دور دور!
به پام اشاره کردمو گفتم: - با این پا! با شیطنت جواب داد: - آیو چلاغش قشنگه! تا اومدم با همون پای چلاغم بزنم تو دهنه این الاغ در رفت! از اتاقم اومدم بیرون ... سویون جون - بهتری آیو؟ لبخند زدم ... - عالیم سویون جونی با مهربونی گفتم: - اه عزیزم دختر خوب روی مبل نشستم ... بعد از چند دقیقه سنا اینا به رسیدن! اینبار هممون با هم رفتیم بیرون حتی داهیون اینا هم باهامون اومدن! رفتیم یه جای دنج توی شب اونجا خیلی فضایه توپی داشت! هممون دور هم نشستیم شروع کردیم گپ زدن ... جمن- هستید جرعت حقیقت بازی کنیم ... همه موافقت کردیم که سوجون گفت: - اونوقت کی بطری بشه ؟ همه خندیدیم که جمن بلند گفت: - زهر ماررررر جمیعا! جوینده یابنده است الآن واستون جور میکنم! از جاش بلند شدو رفت ... بعد از چند لحظه با یه شیشه بطری اومد کنار من نشست نزدیکی بهش احساس ارامشه عجیبی بهم میداد مثل اینکه فکر کنی یکی مراقبته ... جات امنه ... یا یه تیکه گاه خیلی محکم داری ... میگم محکم تجربه داشتم خودتون در جریان هستید چند بار باهاش برخورد کردم خورد و خاکشیر شدم بطری با حرکته ژمن شی شروع کرد چرخیدنو بعد از چند لحظه واستاد!