هی گایز اینم پارت آخره البته اگه بخواین میتونم ادامه بدم با یه سناریو جدید ولی فکر کردم دیگه زیادی دنباله دار و مسخره میشه به خاطر همین دیگه تصمیم گرفتم تمومش کنم هم به اون دلیل هم اینکه الان یه داستان دیگه هم مینویسم و میخوام یکی دیگه هم شروع کنم و نمیرسم بزارم😁امیدوارم دوست داشته باشین و اینکه یادتون نره اگه میخواین ادامه داشته باشه یا تموم شه تو کامنتا بهم بگین💖✌ بریم سر داستان کیوتام😜💜
بستنی که تموم شد میخواستیم برگردیم خونه که نامجون گفت: -گایز نظرتون چیه بریم رستوران شام مهمون من؟ همه باهم گفتن عااالیه و دوباره سوار اون ونه شدیم چون تعدادمون زیاد بود...رسیدیم به رستوران فوق لاکچری 7 ستاره خیلیییی قشنگ بود. 《از زبان نامجون: رفتم تو دفتر رییس رستوران که دوستمه تا بهش بگم اون جای همیشگی خالیه یا نه -چطوری رفیق قدیمی؟ *به به جناب کیم نامجون از اینورا؟ -جای همیشگی خالیه؟امشب خیلی شلوغه میترسم آرمی ها بشناسنمون. *اره خالیه میتونین برین. -مرسی. رفتم کنار بقیه و بهشون گفتم دنبالم بیان و رسیدیم به باغ کوچیک پشت رستوران که واسه مهمونای خاص بود 》از زبان ا/ت : نامجون برگشت و گفت دنبالش بریم...رسیدیم به یه باغ کوچیک ولی خوشگل پشت رستوران...چند دقیقه که نشستیم گارسون اومد و سفارشارو گرفت و رفت....همه کلی خوشحال بودن و همش میگفتن و میخندیدن...منم از خوشحالیشون خوشحال بودم و لبخند داشتم ولی هنوزم دارم با خودم کلنجار میرم😕بهتره بهش فکر نکنم میخوام امشب بهترین شب پسرا و یونا باشه💜منم کلی گفتم و خندیدیم تا غذاها رو اوردن و همه عین ببرای گرسنه حمله کردن واقعا نمد چرا اینقد گشنه بودیم😂 خلاصه بعد یه دل سیرررررر غذای کره ای رضایت دادیم که از ظرفا دل بکنیم و اونا رو نخوریم😋😂از رستوران رفتیم بیرون و یکم شهرو گشتیم....دیروقت بود و ما میخواستیم برگردیم و یونا رو برسونیم خونشون که تلفنش زنگ خورد (تلفن یونا)
یهو یونا سرجاش خشکش زد و گوشیش از دستش افتاد...اشکاش همینجوری میریختن و اصلا جواب مارو نمیداد...فقط به روبه رو خیره بود و گریه میکرد تا با بال بال زدن من جلو صورتش به خودش اومد و گفت : ^ما..ما..نم..مامانم...... +مامانت چی یونا؟ کوک:حالت خوبه؟ جیهوپ:مادرت چیشده؟ تهیونگ:شاید حال مادرش بده. جین:یونااااا جواب بده چرا گریه میکنی؟ شوگا:به نظرتون بهتر نیست به جا اینکه ازش بخواین حرف بزنه بریم دم در خونشون؟ :/ جیمین:فکر خوبیه راه بیوفتین......همه سریع حرکت کردیم سمت خونشون تو کل راه یونا هیچی نگفت و فقط گریه کرد تا رسیدیم خونشون...چندنفر جمع شده بودن و داداش کوچیک یونا که همش ازش حرف میزد داشت گریه میکرد....وقتی رفتیم تو فهمیدیم که مادر یونا به خاطر بیماری که داشته فوت شده...بیچاره یونا و برادرش..خیلی سخته که خانوادتو از دست بدی....(چرا تو همه داستانات شخصیت ها مامان باباشون مردن؟ :/ من: نمد. -تو داستان من و جونگ کوک هم کوکی مامان نداره ا/ت بابا نداره اینجام ا/ت مامان بابا نداره یونا هم هیچکدومو نداره چخبره بابا. من:باااااشه ببخشید اخه اینکه مامان یونا مرد دلیل داره که میفهمین)
چند روز گذشته و یونا بالاخره یکم آروم گرفته...تو این یکی دو روز یه مراسم خوب واسه مادرش گرفتیم...یونا خیلی باهام دردودل کرد...زندگی خیلی سختی داشت....منم همچیو براش تعریف کردم از اینکه سوزوکیا کیه و اصلا من چجوری با پسرا آشنا شدم و اینجا چیکار میکنم.....(علامت یونا^ علامت ا/ت + ) ^پس شماهم حال منو درک میکنین. +حتی بیشتر از تو یونا..دیدی چقد افسرده بودم...همش حل میشه. ^حالا چجوری برادرمو بزرگ کنم؟کجا زندگی کنیم؟ +فامیلی؟قوم و آشنایی؟کسیو ندارین که پیشش زندگی کنین؟ ^نه ما اینجا غریبه ایم و کسی رو نداریم. +راستی...یه پیشنهاد خیلی خوب برات دارم. ^چی؟ +گوش کن تو میتونی..........
با یونا رفتیم پیش پسرا...همشون نشسته بودن جلوی تلویزیون و خوراکی میخوردن که تا مارو دیدن گفتن ماهم بریم پیششون که من گفتم: +ما برای یه مدتی باید بریم انگلیس واسه کارای کارخونه و از اونجا باید برگردیم ایران تا تکلیف سوزوکیا و پدرمادرم معلوم شه و مجبوریم از کره بریم...یونا هم موافقت کرده که همراه برادرش با من بیان....نامجون:چی؟یعنی میخواین برین؟ تهیونگ:چرا میخواین برینن؟هنوز که زوده خب بمونین با شما خیلی خوش میگذره. جیهوپ: مطمئنین میخواین برین؟میگم شاید ماهم بتونیم بیایم انگلیس واسه کارای کارخونه بعد شما دوتا برید ایران و برگردید؟ +نه نمیخوایم واسه شما دردسر درست شه. جین:هوپی راست میگه میتونیم باهاتون بیایم که شما دوباره محبور شین برگردین اینجا😆 جیمین:اره یه مسافرتم لازم داریم خوش میگذره. شوگا:گایز صبر کنین شاید نخوان مارو ببرن چقد زود تصمیم میگیرین تازه اگه بخوایم بریم آلبوم جدید چی میشه؟ :/ +نه مسئله اینکه شما بیاین نیست اتفاقا خیلیم خوشحال میشیم ولی شوگا راس میگه شما هم آلبوم جدید دارین هم براتون خطرناکه که با ما باشین ممکنه سوزوکیا هنوز یه افرادی تو ایران و انگلیس داشته باشه که منتظر ما باشن. کوک:حق با شماست ولی باید قول بدین هردوتون زود برمیگردین😊 یونا: قول میدیم☺ تهیونگ:حالا کی میخواین برین؟ +الان. همه باهم: الاااااااان؟ +اره وسایلمون امادست بلیط هم گرفتیم. نامجون: حداقل زودتر به ما میگفتین! +مشکلی نیست ولی ما الان میریم حاضر شیم تا بریم چون سه ساعت دیگه پرواز داریم چمدون های من بستس باید بریم خونه یونا تا برادرشو حاضر کنه....خلاصه بعد کلی حرف زدن و بحث کردن که چرا دیشب بهشون نگفتیم راه افتادیم...میخواستن تا فرودگاه باهامون بیان ولی واسشون کارپیش اومد و بعد یه خداحافظی مفصل دم در بالاخره تونستیم بریم و سوار هواپیما شیم.. دلم براشون تنگ میشه...این شانی خیلی بزرگیه که یه آرمی بتونه از نزدیک ببینتشون که هیچی تازه یه مدت باهاشون زندگی کنه...حداقل خیلی خوبه که یونا همرامه...داداشش بچه ی خوبیه و خیلی ساکته...بالاخره بعد یه پراز طولانی رسیدیم انگلیس...چقد قشنگه اینجا...حالا کارخونه رو از کجا پیدا کنم؟اصن اسم کارخونه چیه؟ بعد کلی پرس و جو و اینور و اونور گشتن فهمیدم پدربزرگم امروز مرده و خونش کجا بوده و کارخونش کجاست به هرحال چون کارخونش خیلی شناخته شده بود همه میشناختنش و واسش مراسم گرفته بودن...
الان سه روزه که انگلیس هستیم و من بالاخره تونستم ثابت کنم وارث کارخونه ام و الان رییس شرکتم..چندنفر از کسایی که بهم گفته بودن رو استخدام کردم...تقریبا هفتاد درصد کارمندای اینجا ایرانی های مقیم انگلیس هستن...فهمیدم پدربزرگم این مدت که مریض بوده کارخونه رو یه پسر ایرانی میچرخونده...منم نمیتونستم انگلیس بمونم به خاطر همین تصمیم گرفتم مدیریت رو به اون واگذار کنم و خودم فقط چندباری بیام بهش سربزنم...پسر خیلی خوبیه و به فکر منافع خودش نیست چون میگه از بچگی پدرش اینجا کار میکرده و پدربزرگ من لطف خیلی زیادی بهشون کرده به خاطر همین اونو خیلی دوست داشت و مثل پسر خودش میمونه واقعا دلسوزه....اسمش دانیاله و احساس میکنم با یونا...😆اخه یونا انگلیسی بلده و یکم دارن دور بر همدیگه میپلکن😂 هردوشون دختر و پسر خوبین و اگ واقعا اونجوری که فکر میکنم باشه خیلی خوب میشه واسه خودشون...امروز الکی گفتم میخوام برم بیرون و از کارخونه اومدم بیرون که دیدم اینا دونفری یه جای دنج پیدا کردن و باهم حرف میزنن😀💞دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست ولی به روی خودم نیاوردم و واقعا رفتم یکم توی شهر گشتم و کلی خرت و پرت خریدم تا هوا تاریک شد و برگشتم خونه که دیدم یونا دانیال توی خونه پدربزرگم منتظرمن...رفتم تو،بعد سلام علیک یونا گفت: ا/ت ما میخواستیم یچیزی بهتون بگیم....ما...،نزاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:اره میدونم فهمیدم😀چرا به من میگین؟تصمیم با خودتونه تازه من خیلی خوشحال میشم چون هردوتون بچه های خوبی هستین و بهم دیگه میاین😄💜 یونا:واقعاااا؟ +معلومه. دانیال:خیلی ممنون خانم خیلی خوشحالم. +راحت باش میتونی مث یونا ا/ت صدام کنی...حالام پاشین برین یکم شهرو بچرخین و یکم واسه یونا خرج کن زن گرفتی دیگ خرج داره زودباشین برین😆با هزار بدبختی دست به سرشون کردم و رفتن بیرون تا یکم قرار عاشقانه بزارن😂(من دست به خیرم خوبه کلا موردی بود بگین واستون آستین بالا بزنم کیوتام😂💞) منم بعد یکم تلویزیون نگاه کردن تصمیم گرفتم به پسرا زنگ بزنم....یبار زنگ زدم جواب ندادن به خاطر همین دیگه زنگ نزدم گفتم شاید اونجا دیروقت باشه و خواب باشن چون حوصله نداشتم برم چک کنم ببینم ساعت چنده اونجا😆بعد نیم ساعت دیدم گوشیم زنگ خورد..پسرا بودن منم شیرجه رفتم رو گوشیم و با سرعت برق جواب دادم: +الو؟ نامجون:چقد زود جواب دادی😂دیدیم زنگ زدی گفتیم بهت زنگ بزنیم اون موقع استودیو بودیم.میتونی تصویری بگیریم؟ +اره حتما. نامجون:پس فعلا یه لحظه قطع میکنم تا بقیه هم بیان و بهت تصویری زنگ بزنیم....+اوکی منتظرم♡ همینطوری ک منتظر بودم زنگ بزنن یهو خودمو تو آینه دیدم و وحشت کردم سریع رفتم خودنو مرتب کردم و نشستم رو مبل که زنگ زدن.....کلی باهم صحبت کردیم که تهیونگ گفت:راستی یونا کجاست؟ +وای خبر ندارین😆یه پسره اینجا کمک پدربزرگم بوده و منم ریاست رو بهش واگذار کردم چون خودم نمیتونم انگلیس بمونم..کارخونه مال منه من صاحبش شدم ولی اون کاراشو انجام میده....پسر خیلی خوبیه و منم از اول فهمیدم با یونا تیک میزنن😂تا امشب که بهم گفتن و منم مجبورشون کردم برن بیرون خوش بگذرونن😆 همه یکصدا :اووووووووووووو😂 خلاصه باز کلی حرف زدیم و پسرا گفتن مجبورن برن و خدافظی کردیم💞✌
یونا اینا برگشتن خونه و منم خودمو زدم به خواب که مثلا رو تخت خوابیدم ولی واقعا خوابم برد دانیالم بعد نیم ساعت رفت و یونا رفت تو اون یکی اتاق خوابید منم از این مدلا بودم که خوابم ولی صداهای اطرافو میشنوم....فردا صبح صبحونه حاضر کردم که یونا بیدار شد و گفت:عه شما چرا اینکارو کردین من حاضر میکردم. +نه بابا این چه حرفیه درضمن من نه دیگه حالم بده که ازم مواظبت کنی نه دیگه پرستارمی ناسلامتی شوهر کردیا😂کلی باهم خندیدیم و صبحونه خوردیم یونا هم رو صبحونه از اینکه دانیال پسر خوبیه و چقد دیشب بهشون خوش گذشته تعریف کرد. بعد صبحونه من گفتم: یونا من حالا امروز باید برگردم ایران....از ایران دوباره میام بهتون سر میزنم و بعد برمیگردم کره...توی سئول یه خونه گرفتم نزدیک خونه پسرا و میخوام اونجا زندگی کنم...تو اینجا میمونی دیگه نه؟ یونا:بله من میمونم و اگه اجازه بدین تو همین خونه زندگی میکنیم...زود به زود به ما سر بزنین شاید هم ما بیایم اونجا... +به هرحال خوشحال میشیم که ببینیمتون اینجام میتونین زندگی کنین فقط هربار که من میام انگلیس مهمون شمام دیگه😂تازه یادتون نره منو واسه عروسی دعوت کنینا هرجوری شده خودمو میرسونم😀 یونا درجوابم لبخند زد و سرشو تکون داد...وسایلمو جمع کردم و باهمه خدافظی کردم...موقع رفتن داداش یونا یه دسته گل بهم داد😂 یه ذره بچه نمد گل از کجا اورده😂(منحرف نشین داداش یونا کلا 5 سالشه😂) خلاصه بعد کلی صحبت رضایت دادن که برم و سوار هواپیاما شدم....یه حس خوبی داشتم که دارم برمیگردم ایران...میتونم دوستامو ببینم😁دل تو دام نیست که برم سوپرایزشون کنم...بالاخره رسیدم و اولین کاری که کردم راه افتادم به سمت خونمون...همجا بهم ریخته بود مثل اینکه کار اونا بوده😔خیلی ناراحت شدم بودم و دوباره رفتم تو فاز دپ..تنهایی نمیتونستم اینجاها رو مرتب کنم پس دوتا کارگر گرفتم تا همجا رو تمیز کنن منم به دوستم زنگ زدم : +سلام عزیزم. -ا/ت خودتی نامرد؟چیشد یادی از ما کردی؟کجایی دختر تو؟ +من خوبم مرسی یه سلام علیک نکنی یوقت باما. -ای بابا تو که جای خواهرمی😂 +کجایی؟ -ما جمع شدیم خونه جولیکا. +بعله دیگه بدون من خوش میگذره ها؟ -نه بابا تو نیستی جمعمون اینقد ساکته +واقعا؟اخه صدای بزن و برقص میاداا😂حداقل میخوای دروغ بگی صدای ضبطو کم کن بعد😂 -اره ولی دروغم کجا بود با تو اصلا یجور دیگه خوش میگذشت. +خب عزیزم من باید برم کار دارم....به بقیه سلام برسون😁💜 -مواظب خودت باش...وقت کردی باز سراغی از ما بگیر. +حالا خودتو لوس نکن. -باشه. +بای. -بای............. یه نقشه ای به سرم زده😆
یه لباس خوب پوشیدم ولی روش شنل مشکی پوشیدم و ماسک زدم...کلاه هم گذاشتم و ازخونه زدم بیرون تا کارگرا اینجارو تمیز میکنن میخوام برم خونه جولیکا اینا و دوستامو سوپرایز کنم...شانس اوردم همشون اونجا جمع شدن😆صدای آهنگا و دیوونه بازیاشون تا بیرون میومد که در زدم....یهو همه ساکت شدن و جولیکا اومد دم در و درو باز کرد.صدامو به زور تغییر دادم و گفتم:خانم این چه وضعشه کل خیابون صدای جیغ و داد شما پر شده کم کنین اون آهنگو. -معذرت میخوایم ببخشید..بابا کم اون اون ضبطو الینا. من از خنده غش کردم و داشتم میخندیدم که جولیکا گفت چرا میخندی؟ یهو ماسکمو برداشتم و جولیکا خشکش زد....آوین اومد دم در و گفت چیشد جولیکا که تا چشمش به من افتاد از خوشحالی پرید بغلم و منو برد تو....همه تا منو دیدن اومدن بغلم و کلی مسخره بازی دراوردن😂 الینا:بابا تو که الان با من حرف زدی مگه کره نبودی؟ +نه بابا ایران بودم..تو خودت امار دادی جمع شدین خونه جولیکا منم پاشدم اومدم😆 -خوش اومدی. +گایز باورتون نمیشه کره که رفتم خونه بی تی اس زندگی کردم. -چیییی؟ +واقعا میگم! -دختر برو خودتو سیاه کن. +وایسا الان بهشون زنگ میزنم..... زنگ زدم به پسرا اونام سریع جواب دادن تا اینا باورشون شد....کلی باهاشون حرف زدیم تا دوستام راضی شدن که اونا کار دارن و باید برن قطع کردن😂منم کل ما جرای سوزوکیا رو برشون تعریف کردم و اونام واسه مامان بابام خیلی ناراحت شدن...به دوستام پیشنهاد دادم که من فردا باید برگردم کره....هفته بعدم میرم انگلیس و بعدش دوباره باید بیام ایران تا کارامو انجام بدم....بهشون گفتم که با من بیان چون هفته ی بعد برمیگردم...اونا کلی خوشحال شدن و گفتن به پدرمادرشون میگن اگه اجازه دادن باهام میان منم که از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم...گفتم که امشب بهم بگن چون واسه فردا باید بلیط بگیرم(حالا میگین این همه پول از کجا میاره؟ناسلامتی کارخونه داره هااااا😆تازه از قبل هم پولدار بودن تو پارت یک گفتم تو خانواده نسبتا پولداری زندگی میکنه)
خلاصه رفتم خونه که دیدم همجا شده عین دسته گل کارگرا خیلی خوب تمیزش کرده بودن...پولشونو دادم و رفتن سمت خونه...من که خیلی خسته بودم گرفتم خوابیدم...فک کنم یه ساعتی خواب بودم که دیدم رو گوشیم 54تا میس کال از جولیکا و بقیه دارم😆زنگ زدم به جولیکا که گفت مامان بابای همه بچه ها جز صوفی اجازه دادن یعنی باید 7 تا بلیط میگرفتم.....رفتم تو سایت و از بلیطای دقیقه نودی 7 تا بلیط خریدم و به همه تک تک زنگ زدم که حاضر باشن یهو به سرم زد چطوره بگم بیان اینجا؟دوباره بهشون زنگ زدم که اومدن خونه ما و تا ساعت2 کلی گفتیم و خندیدیم به زور تونستم بخوابونمشون اخه فردا ساعت7 پرواز داریم وگرنه خواب میمونیم....صب بیدار شدم دیدم ساعت 6 و ربع سریع از ترفند جیمین استفاده کردم و شروع کردم اهنگ خوندن که همه از خواب پریدن و تا ساعتو دیدم رفتن نشستن جلو هرچی آینه داشتیم که حاضر شن😂بعدم اومدن یه لقمه صبحونه خوردیم خداروشکر پرواز نمد واسه چی با نیم ساعت تاخیر انجام شد وگرنه دیر کرده بودیم...تو هواپیما اینقد سروصدا میکردن که همه کفری شده بودن😂بالاخره رسیدیم کره این دوستای منم چون آرمی ان دل تو دلشون نبود که برن سئول رو بچرخن و من ببرمشون پیش پسرا وقتی بهشون گفتم همسایشونیم از خوشحالی بال دراوردن ولی من میدونستم الان رفتن استودیو پس بهشون گفتم که اول بریم یکم استراحت کنیم من نمیدونم چه انرژی دارن اینا تازه نتوستیم بریم انگلیس بعد بیایم کره چون بلیطای انگلیس تموم شده بود وگرنه اینا کله منو میکندن که بریم کره بریم سئول بریم پیش بی تی اس فقط خدا بهم رحم کرد😂......دو ساعت بعد : الینا:پس کی میریم پبش بی تی اس؟ +یااااا الینا میگم رفتن استودیو چرا باور نمیکنی؟تازه دیروقت میان پس میوفته واسه فردا. آوین:فرداااااااااا؟؟بابا اونا ک میشناسنت ببرمون دیگه. +آوینم اونا نمیدونن من برگشتم میخوام سورپرایزشون کنم. جولیکا:ازکی تاحالا اینقد واسشون مهم شدی که از سورپرایز تو خوشحال شن؟ +والله همه آرمی ها واسشون مهمن شمام اگ واقعا آرمی این اینقد به من بدبخت گیر ندین دوما بزارین اونا از استودیو برگردن خیلی خستن فردا صبح زود میبرمتون پیششون خوبه؟تازه شما مگه خواب ندارین! بگیرین بخوابین ساعت 11 شبه از پرواز اومدیم اصلا خسته نیستین تازه کلی هم که رفتین گشت و گذار. گلاره:بابا یبار مارو اوردی مسافرت چقد غر میزنی سرمون؟! +غر نمیزنم فقط موندم تو کار شماها. همه خندیدن😂 به زور راضی شدن برن بخوابن که واسه فردا انرژی داشته باشن...من ولی نتونستم بخوابم....همش فکر میکردم....فکرم مشغول بود....مشغول اینکه حالا چی؟حالا چیکار کنم؟کارخونه...ایران...سوزوکیا...بقیه...دوستام...پسرا....ساعت 5 صبح بود داشتم با گوشیم بازی میکردم که یهو....
یهو هیچی بابا😐 یهو دست یکی رو روی شونم حس کردم...برگشتم دیدم سارا عه ....سارا:چرا نخوابیدی دختر؟ +خوابم نبرد. سارا:اگه خوابت میبرد که بیدار نبودی میگم چرا؟ +نمد فکرم مشغوله. سارا:چی تونسته فکر تورو مشغول کنه؟حتما خیلی حرفه ای بوده😂 +بس کن سارا حالم الان خوب نیست. سارا:چت شده دختر؟ +چیکار کنم؟! سارا:چیو چیکار کنی؟ +همچی درهمه....کارخونه....انگلیس...مرگ مامان بابام و پدربزرگم....پسرا....شما....اینجا....با اینکه شما هستین..پسرا هستن....بچه های شرکت هستن...بازم تنهام.خیلی تنهام. سارا:این چه حرفیه دختر؟ما همیشه پیشتیم باور کن تو اصلا تنها نیستی،حالا که اینجوریه من برنمیگردم همینجا پیشت میمونم! +سارا شوخی نکن. شوخی نمیکنم میتونم بمونم. +نه مامانت اینا عمرا نمیزارن. سارا:ولی بهشون میگم شاید گزاشتن. +حالا فعلا ولش کن...تو چرا بیدار شدی؟ سارا:تشنم بود پاشدم آب بخورم. +آها. سارا:نمیخوابی؟ +چرا حداقل بزا دوساعتو بخوابم مطمئنم اینایی که من دیدم هفت صب بیدار میشن ببرمشون پیش بی تی اس :/ سارا:راس میگی😂😂😂شبت بخیر یعنی دیگ صب شده حالا هرچی من نمد وقتت بخیر😐 +وقت توام بخیر😆 دقیقا دخترا ساعت 7 و نیم پاشدن منم غرق خواب بودم چشام باز نمیشد :/ به زور بیدار شدم و با بقیه صبحونه خوردم....ساعت 8 میخواستن برن خونه بی تی اس من گفتم بابا زشته اینقد زود تازه کجا میخواین بی دعوت برین خونشون؟تازشم با این سر و وضع؟ اینقد سرشونو گول زدم تا ساعت شد10😆بعد قرار شد چون پسرا نمیدونن من برگشتم و میخواد سورپرایز باشه گلاره بره دم در زنگشونو بزنه یه نامه بزاره جلو در..تو نامه نوشتیم که به این آدرس بیان😂خلاصه ساعت 10 و 17 دقیقه گلاره نامه رو گذاشت و پسرا 11 اومدن😐دیگه کم کم ناامید شده بودیم که نقشمون بگیره که یهووووو زنگو زدن ماهم درو باز کردم و سورپرااااااااااااایز😀💞خیلی خوشحال شدن که من برگشتم و تا شب موندن و کلی خوش گذروندیم...شب که شد مجبور شدن برن البته بعد کلی عکس که دیگه کفری شده بودن بس این دوستای دیوونه من باهاشون عکس گرفته بودن😂 آوین میخواست یه عکس دیگه با جیهوپ بگیره که هوپی گفت :توروخدااااا درسته بایستم ولی هزار و پونصدتا عکس گرفتی مردم دیگه خوابم گرفت😴همه از خنده غش کردن😂😂😂ما هفت نفریم هر هفتامونم یکی از پسرا بایسمونه یعنی تکراری نداریم😆 خلاصه کلی خوش گذشت و رفتیم که بخوابیم...صبح که شد..
صبح که پا شدم دیدم تو اتاقمم...صدای مامان و بابام میاد...تو اتاق خودم بودم..این یعنی!!!!!یعنی!!!!امکان نداره!!!!یعنی همش خواب بود؟؟؟همه اون اتفاقا؟؟؟بی تی اس؟دوستام؟کره؟یونا؟ باورم نمیشه که خواب بوده نمیتونه خواب باشه😢(پ ن :وایسا وایسا مارو اصکل کردی همش خواب بود؟ من:وایسا حالا. پ ن:چی چی رو وایسا حالا 6 پارت خوندیم که اخرش بگی همش الکی بود؟ من:میشه بری ادامه رو بخونی؟ ) 《نمد چرا اینکارو کردم فقط میخواستم یکم تنوع اینجاد شه😂》داشتم فکر میکردم که یهووووو.................با صدای جولیکا از خواب پریدم😁یعنی خواب نبوده همش واقعیت بوده....یعنی خواب دیدم که داشتم خواب میدیدم😐(پ ن:چیشد الان؟ من:هچ ولش اصن این تیکه رو فراموش کن😐 پ ن: اوکی:/ )......خلاصه بگم بعد یه هفته برگشتیم ایران و بچه ها رو رسوندیم ولی سارا مادر و پدرش اجازه دادن تا دفعه بعد بازم پیشم بمونه به خاطر همین دونفری رفتیم انگلیس و بعدش دوباره رفتیم به سمت کره😀..................... و تمام😁......میدونم خعلی بی معنی تموم شد ولی دراصل پایانش جایی بود که تو پنج گفت یادم باشه از جونگ کوک تشکر کنم :/.....به هرحال امیدوارم دوست داشته باشین و خیلی ممنون از همه کسایی که تا اینجا داستانو دنبال کردن واقعا از ته دل دوستون دارم لاولیا💖حتما جونگ کوک و من رو دنبال کنید و اینکه میخوام یه تست از نامجون بزارم چون زندگی در کره جنوبی تموم شد یکی دیگه رو شروع میکنم 😁کامنت یادتون نره کیوتام💜........راستی یه سوال 😆اگه حتی ینفر تونست بگه که من اسمم چیه...کجا زندگی میکنم...چند سالمه....خواهر برادر دارم یانه....چند وقته ارمی ام و پرطرفدار ترین تستی که گزاشتم کدوم بوده؟؟....اگ درست ج بدین غیر جونگ کوک و من و تستی که میخوام واسه نامی بزارم یه تست هم واسه شوگا میزارم😆اگ تونستین همه رو درست جواب بدین😉البته آسونه😂فقط کافیه کامنتا رو خونده باشین چون من همه رو گفتم😂
خب تو ۱۴ سال سن داری حدس میزنم
آرمی دو آتیشه هستی اهل فک کنم تهران یا شماها هستی
نمیدونم خواهر برادر داری
داستانت هم قشنگ بود 🤍🤍🤍💙💙💙
میگم به نظر من داستانت کاملا خواب بود آخه اولش گفتی که ا/ت بلیت داره واسه فردا کره بعد یدفعه از خواب که میشه این اتفاقا میفته فک کنم تو خوابش دیده از خواب شده و اینا همش خواب بود.داستان قشنگی بود❤❤❤❤❤جواب سوالت:اسمت:یک اسم که در دنیا وجود دارد،سنت قبلا اشاره کردی ۱۴ ،کلاس:هفتم،خواهر یا بردار داری یانه چند تا:شاید،چند سال آرمی هستی:همون سالی که آرمی شدی رو از امسال کم کن،کجا زندگی میکنی :یکجا در دنیا،پرطرفدار ترین تستت تستی هست که تو اونو نوشتی پایان جواب ها😂🤣همشون درست😂🤣
اسم معصومه
کلاس هفتم هستی و 14 سالته
بایست جونگ کوکی
3یا2 ساله ارمی هستی
توی جای برفی یا شرجی زندگی میکنی
داداش داری!!!! 😐( چون خودم دارم نمد چرا فک میکنم تو هم داری😐)
درسته؟؟؟؟؟
از یونگی بزارررررررررررر😐😐😐🙃
این چه وضعشه چرا اینجوری تموم شد اقا با روح و روان من بازی نکن من منتظر بودم کوک عاشقش بشه و اینا....
الان هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد چرا اخههههههههههههه 😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐توی چشمام نگا کن بگو چرا اینکارو کردی؟
یه خبر نابود دارم متاسفانه این داستانت رو هم کپی کردن😕اینقدر خوب بود من میترسم یک وقت خودت رو کپی کنن 😐😐
اره دیدم مرسی ک گفتی عزیزم💖فقط ی سوال دارم منو چجوری کپی کنن؟ 😂
ممنون.
چشم دختردایی گلم ولی داستانات عالیه چه کنم که نمیتونم ولی سعی میکنم
😂💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞
آخرشو دوست داشتم😬
سارا کیه؟! /:
😂😂😂
عر قربون پروفت برم😂😂😂😂😂😂💕💕💕💕💕💕
سارا کدوم سارا من دوتا سارا میشناسم ک هردو عشششششق منن منم ب پاس قدردانی از انها اسم یکی از شخصیت هارو گذاشتم سارا😜💞💞💞💞💞💞💞💞
ممنون😂😂💞
اوکیک👍😂
محشرررررررر نباس اینجری تمومش مکدی اخه یکمم عاشقانه میکردی خب تو محشری تو شمال میزیستی و ۱۵ سالته و خواهر برادرم نمد داری عا ن میگم محشی موخام بیاام شمال پیشت ببینمت من تو ارومیه هستم نظرت چیه ولی بهر حال بازم داستان بزار و دختر داستتنم عاشق کوکی کن مثلا چ مدونم خودت نویسنده ولی یکم دراماتیکش کن🤪😛😘🤗🤗🤗💙💙💙💚💚💚💛💛💟💜💜💜💜💜💜💜💜
اخه عزیز دلم این یعنی داستان کلی بود واسهه مه اعضا جدا جدا عاشقانه مینویسم مث جنگ کوک و من😁💕واسه مونی و شوگا رو شروع کردم
بعله درسته ولی14 سالمه😁❤بیا عزیزممممممم خوش اومدی قدمت رو چشم بیای هرروز میبرمت جنگل و دریا💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜من قبل کرونا اومده بودم اونورا سمت ارومیه کاش زودتر باهات اشنا میشدم میومدم خونتون مهمونی😂💖💖💖💖💖💖💖💖
بالاخره یه روز همدیگرو مبنیم دوست جونم من عاشق دریا هستم خوش ب حالت راستش اینجا هم طبیعت خیلی قشنگی و ابشار اینا داره امیدوارم باهم ب هم جا بریم مخصوصا کره💜💜💜🖤🖤🖤🖤😍😍😍
عر اره بیا باهم بریم کره😢❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
اره خیلی خوب میشه امیدوارم همو ببینیم و همه جا بریم🙂❤❤❤❤اگ گفتی اولین جایی که میریم کجاعه؟😂💖
میری دستشویییی😐🤣 اخه انقد زوق زده میشی ک تو کره ای 😂😂😂 نمد حتما میری خونه کوکی یا بیگ هیت ب بنگ شی هیوک میگی من دخترتم از اون معشوقه سابقت😐😐🤣 ک بری پیش بی تی اس🤪😝🐰🐰🐰🐇🐇🐇👉👉مخصوصا این! کوکی جذااااااب💜🖤💜🖤
عجب بابت عجب😐😂😂😂😂😂دختر؟ معشوقه سابق؟ 😐😂😂😂😂😂عرررررررررررررررررر
😂😂😂😂😂😂وای خدا
نه اولین بار ک همو ببینیم باید بریم کافی نت تا بلیط بگیریم بعد همه این مراحل را پشت سر میگذارم تا به عمرم کوکیم نفسم برسم(عه خیلی درام شد عمرم عشقم نفسم😐)
کوکی کلن داراماتیکه مشکل از منو تو نی عشقم مطمئنم ی روز میریم پیششون میگم محشر میشه بیای شاد اسممو جستجو کن همین اسمی ک اینجاس بعدش با همین پرو هس موخام باهم رفیقای نزدیک شیم 😊🤗😘💜💜💜💜💜💜💜💙💙💙💙💙💙💙
پیدایت کردممممممممممممم💜💜💜💜💜💜💜
زیاد اطلاعات نداشتم ولی بیشتر باهات اشنا شدم.....اره بعضی وقتها سر داستانت جیغ هم میزدم که مامان و بابام و داداشم که از من کوچکتر بود سری به نشانه تاسف تکان دادند کلا همینم یا گریه میکنم سیل ببره میخندم گریه ام بیاد سیل ببره😅😆
😂😂😂😂😂😂💖💖💖💖💖💖جیغ نزن دختر عمه گلوت درد میگیره😜💕