این هم از آخرین قسمت میدونم کمی دیر شد ، مشکلاتی به وجود اومد که چند نفر از شما خبر دارید . ممنونم از حمایت هاتون و اینکه تا اینجا داستانم رو تحمل کردید و خواهش میکنم نظرات خودتون رو بگید 😊
ـ رونا ... النا رو ندیدی؟ 😟 ـ دیشب رفت 😔 ـ کجا؟ 😳 ـ بهم نگفت انگار چیز بدی احساس کرد و رفت 😔 ـ سالازار هم برنگشته؟ 😔 ـ سلام بابا ... سلام خاله جون ☺️ ـ سلام عزیزم 😀 ـ سلام عزیز دل خاله 🤗 ـ مامان رو ندیدید؟ 🥺 ـ چیزی شده قربونت برم ☺️ ـ باید به مامان بگم 😟 ـ در مورد هلناست ؟ 😏 ـ مامان باهاتون حرف زد؟ 🙄 ـ آره حرف زد و از نگرانی شما شیطون ها هم خبر دارم حواسمم هست 😅 ـ خب یک دانش آموزی به نام پنه لوپه اذیتش میکنه 🥺 ـ اونم میدونم 😤 ـ پنه لوپه همونی نبود که سلنا تو دوئل داغونش کرد 😅
ـ آره خودشه 😏 ـ چقدر رو مخ بود 😤 + ارباب گودریک 😐 ـ بگو صدات میاد آرتور 😒 + لطفا تکنیک حصار رو بردارید من و ارباب سالازار باید وارد بشیم باید نکته ای رو به اطلاع شما برسونیم 🥺 ـ رونا کار خودته 😒 رونا تکنیک حصار را غیر فعال کرد ، کاراگاهی که آرتور نام داشت به همراه سالازار در کنار گودریک و رونا ظاهر شدند . سالازار بر خلاف همیشه که لباس سبز می پوشید اینبار لباسی سراسر سیاه پوشیده بود و چشمانش کاملا سرخ شده بود حتی سفیدی چشمانش نیز سرخ شده بود . ـ سلنا برو به بانو هلگا اطلاع بده بیاد دفتر مدیر خودت هم بچه ها رو جمع کن برید به خوابگاهتون 😐
ـ متاسفانه ... ارباب مرلین دیشب از دنیا رفتند 😭 ـ نه 😳😳 ـ امکان نداره اون نمیتونه مرده باشه 🥺😭😱 ـ پیرمرد 😭😭😭😭😭😭 ـ درحالی که سر میزشون نشسته بودند در آرامش مردند 🥺 ـ ولی اونکه حالش خوب بود 😭 ـ مرلین جوان چی ؟ باید بهش بگیم 🥺 ـ قطعا ضربه سختی خواهد بود 😔 ـ یک مراسم در خور ارباب برگزار میکنیم 😭😭 ـ اون رو به آوالان میفرستیم تا در کنار شاه آرتور در آرامش باشه 😥😢
( سه هفته بعد ) ـ من دیگه ماموریتی ندارم 😔 از اینجا میرم 😒 ـ تو چنین اجازه ای نداری سالازار 😡 ـ من آزادم و استعفا میدم 😒 ـ یعنی به آخرین خواسته استاد اهمیت نمیدی؟ 🥺 ـ چرا ولی به حس ن.ف.ر.ت خودم بیشتر اهمیت میدم 😒 برای همین ویکتور و فلورا رو با خودم نیاوردم چون ما دیگه اینجا کاری نداریم 😒 ـ واقعا میتونی این همه دانش آموز رو تنها بزاری و بری این ها همه منتظر تو هستند خیلی هاشون تو رو الگو خودشون میدونند 😔 ـ من دیگه اینجا کاری ندارم 😒 حصار رو بردار 😔 ـ نه 😐 ـ چی فرمودید؟😳 ـ نه ... من دیگه مسعول گوش دادن به حرفت نیستم از حصار برو بیرون بعد هر کاری دلت می خواد بکن 😎 ـ از کارت پشیمون میشی 😒
سالازار به اتاقش رفت و تمام لوازمش را برداشت و درون کیفش گذاشت ، اتاق کاملا خالی شده بود سالازار نگاهی به اطرافش انداخت و قدم زنان از اتاق خارج شد . او با قدم های آهسته به سمت بیرون حرکت می کرد در بین راه به گودریک در حالی که به دیوار تکیه داده بود بر خورد . ـ بهتره اینکار رو نکنی 😔 ـ جلوم رو نگیر گودریک 😒 ـ خواهشا دوستیمون رو بهم نزن ... الان سالهاست دوست خوب هم هستیم 😭 ـ اگر اینطوره اینقدر از اون ماگل های ب.ی.خ.ا.ص.ی.ت دفاع نکن 😎 با من بیا ☺️ ـ متاسفم سالازار ولی اون ها در هر صورت چه جادو داشته باشند چه نداشته باشند هنوز هم انسان هستند نمیشه از حق و حقوقشون محرومشون کنیم 🥺
ـ در طبیعت بزرگتر ، کوچیکتر رو می خوره و نابود میکنه ، در پرندگان جوجه ضعیف که توان شکستن تخم رو نداره و میمیره و مادرش به هیچ عنوان کمکش نمیکنه 😎 ـ برات متاسفم سالازار 😒 هلگا از دیوار سنگی بیرون آمد . ـ قابل یاد آوری هست که ما انسان ها هم از همین طبیعت هستیم و همین احترام ها هست که ما رو از حیوانات متمایز میکنه 🙄 حس همدلی و همدردی از عواطف مهم انسان هاست اگر این ها رو کنار بزاریم در حد ح.ی.و.ن ها ... 😔 ـ بسه دیگه اینجا جای من نیست ... به اندازه کافی بهم توهین شده 🤬
سالازار از دروازه اصلی خارج شد و به سمت جنگل رفت ، او تنها و تنها به جلو حرکت می کرد . شاخه ها درخت ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت . چیز زیادی نمانده بود . ـ پس داری میری 😎 ـ من حوصله گوش دادن ندارم النا خودت و من رو آزار نده چون به اندازه کافی شنیدم 😒 ـ الان واقعا فکر میکنی کارت درسته اصلا بعدش می خوای چیکار کنی 😔 ـ انتقام از ماگل ها 😠 ـ شوخی می کنی درسته ؟ 🤨 ـ ابدا اون ها زندگی من رو گرفتن تاوان میدن 😎 ـ که اینطور 😔 ... پس من به عنوان یک شکارچی جلو تو رو میگیرم 🥷
ـ گنده تر از دهنت صحبت میکنی رو کن ببینم چیکاره ای بچه من حتی با گودرک هم می جنگم 😏 یک نبرد دیگر شروع شده بود با این تفاوت که اینبار سالازار توانایی جسمیابی خودش را نداشت . و این برایش یک ضعف بود بود ولی او حیله گر تر از این حرف ها بود ، او دور تا دور خود سپری کشیدی که تمام بدنش را پوشانده بود و نمیشد دروازه ای باز کرد که به او راه یافت . ـ هنوز برای تسلیم شدن دیر نشده 😎 طلسمی به سمت النا آمد ، طلسم توسط درواز منحرف شد و نبرد ادامه پیدا کرد درخت ها یکی یکی به زمین سقوط می کردند .
نیم ساعت گذشته بود و نبرد همچنان ادامه داشت . دروازه ای النا هر بار کوچک و کوچکتر میشد . ـ چیه خسته شدی 😎 نمیخوای فرار کنی 😅 طلسم دیگری روانه النا شد اینبار دروازه به حدی کوچک بود که نتوانست آن را کامل منحرف کند طلسم به النا خورد و النا محکم به دخت پشت سرش کوبیده شد . النا نفس نفس میزد . طلسم دگری به گلو النا خورد و زخم عمیقی ایجاد کرد . النا لبخندی زد ، زخم ترمیم شد . ـ آه بله این توانایی رو مخ رو فراموش کرده بودم 😅 النا به زور سر پایش ایستاد . ـ پس می خوای من رو بکشی 😏 ـ توانایی حس کردنت خیلی رو مخ هست 😎 بهتره نباشی 😌 اینطوری کسی نمیتونه پیدام کنه 😎 سالازار طلسم دیگری شلیک کرد النا نمی توانست پاهایش را تکان دهد ، به پایش نگاه کرد او داشت به مجسمه سنگی تبدیل میشد . لبخند از صورت النا پاک شد .
ـ این تکنیک من رو نمیکشه سالازار ، احمق نشو 😡 ـ درسته اگر اون سه تا بفهند چطور باید طلسم رو باطل کنند به حالت عادی بر میگردی ولی الان تا زمانی که به خواستم برسم دهنت بسته میمونه 🤫 النا تا گردن به سنگ تبدیل شده بود . ـ با نبودن تو هیچکس نمیتونه من رو پیدا کنه در آرامش باش بانو ارواح قول میدم تا زمان بیداری دوبارت تمام ماگل ها رو نابود کنم حتی اگه ۱۰۰۰ سال طول بکشه😠😠 النا لبخندی زد . ـ به همین خیال باش 😏 النا کاملا به سنگ تبدیل شد . سالازار به راه خودش ادامه داد از حصار عبور کرد و هاگوارتز را ترک کرد .
به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست ... 📖📕
حواسم هس ی هفته ای میشه تست نساختیا..😐(😐🔫)
همین الان می خوام یک تست از ناروتو بسازم 😅😅 تازه ۵ روز شد ها 🤔😅😅
بعدی کییییی میاددددددددد
فعلا در حال نوشتن هستم 😅
صبر داشته باش 🙂
البته شاید با قوانین جدید تستچی اندکس به مشکل بر بخوریم 🙃
اههههه
باشههه
ولی سالازار خیلی تغییر کرد....
نسبت به کی ؟ اول داستان ؟ یا نسبت به داستان اصلی؟
از اول داستان
قطعا همینطوره 😔 سالازار الان هیولایی شد که ماگل ها ساختند ، چطور یک دکتر که کمک می کرد همچین شد ؟ 🤔
جواب من همونطور که ریاضی با اون همه کاربرد کابوس بچه ها شد 😅
😭😭😭 زد النا سنگ کرد ، خدا ل.ع.ن.ت.ت کنه سالازار زد النا سنگ کردی ، ای ...... ( وی دارد سالازار را مورد عنایت قرار میدهد ) ، داستان بعدیت مال کیه ؟
داستان جدید؟ 😅
_ لندن _سال ۲۰۲۵ ...
به احترام این ۹۰۰ سال یک ماه استراحت میکنم 😅(دروغ چرا داستان را یکم پیش میبرم بعد میزارم 😅)
خب لندن سال ۲۰۲۵ شخصیتاش کیه ؟
میشه گفت بعد از هری پاتر و فرزند نفرین شده هست و تمام شخصیت های هری پاتر حضور دارند و یکسری اتفاقات جالب 🙂 ترجیح میدم اصل داستان رو لو ندم ولی به یکی دوجمله آخر این داستان ارتباط داره 😅
میخوای النا برگردونی ؟
احتمال زیاد 😅
نه میاد بیرون ، ۱۱ _ ۱۰ تا کامنت پایین تر لو دادی
😅
درسته
این کارم درست نیست
ولی به جمله آخر
سالازار دقت
کن 😅
جمله آخر سالازار این بود :با نبودن تو هیچکس نمیتونه من رو پیدا کنه در آرامش باش بانو ارواح قول میدم تا زمان بیداری دوبارت تمام ماگل ها رو نابود کنم حتی اگه ۱۰۰۰ سال طول بکشه😠😠 . یعنی ... دلفی یا ... میخواد ماگل هارو بکشه ؟
ترجیح میدم سکوت کنم 😐😅
سوال بسه ولی قول میدم خیلی غیر قابل پیشبینی باشه 😎
قبلا خونده بیدم خیلی قشنگ بود عاما هنوزم میگم نباید اینجوری تموم میکردی😐😭🤦🏻♀
آها بله خونده بودی 😅
خب حالا بگید ادامه داستان چطوری میشه ؟😅
اه کامنتم منتشر نشد😐😐😐🤦🏻♀
آره بعضی اوقات برای منم پیش میاد 😓
عالی بود👏🏻👏🏻👏🏻
این سالارز یکم بدجنسه نه از طرز حرف زدنش خوشم نمیاد😑
آره سالازار نماد باور هایی هست که خوشم نمیاد 😓
به هر حال تو بخشی از داستانم زندگی سالازار رو هم گفتم ، همیشه اینطوری نبوده 😔
باشه خودت رو چرا ناراحت می کنی بی خیال😅😅
خب حالا بگید ادامه داستان چطوری میشه ؟☺️
خب احتمالا النا از سنگ شدگی توسط یه جادوگر یا هر چیز دیگه ای نجات پیدا می کنه و می خواد خودشو با زندگی جدید وفق بده ولی مشکلاتی پیش میاد که مجبور میشه از جادوش استفاده کنه و کلی دوست جدید هم پیدا می کنه😐🥴🤗🤣
وقتی از سنگ میاد بیرون مشغول جنگ خواهد بود 😐
😑😑دهنم سرویس گشت
سوال
کلا این 64 تا چند صفحه شد؟
نمیدونم باید ببرمش تو ورد ببینم چند صفحه شده ولی زیاده 😅
آره اره
من فوقشش
4 پارت
خب حالا بگید ادامه داستان چطوری میشه ؟😅
وایسا هنوز فکر نکردم
فک کنم یکی بیاد نجاتش بده
دو احتمال داره
بره انتقام بگیره ازش
یا نه نکنه این کار رو و مثل ناروتو بشه
حتما اونم دلیل داشته
نمد 😐
شباهت خیلی زیاد به جنگ چهارم نینجایی داره 😅✌️
واووووووو
بالاخرههه
بیشتر از ۲ روز برسی 😓
قشنگ و عالی بود 😊
ممنونم 😊☺️
خب حالا بگید ادامه داستان چطوری میشه ؟😊
خب بزار فکر کنم🤔
احتمالا یکی میاد نجاتش بده، یا اینکه کسی بخواد انتقام بگیره
همین دیگه متاسفانه حدس دیگه ای ندارم🥴
چرا هیچکس به جمله آخر سالازار دقت نمیکنه ؟ 😐😅