اینم از پات ۵ این داستانم
صبح بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه با کوامی ها رفتم برای طرح کشیدن. وسایلمو دور خودم چیندم و با دقت شروع کردم به کشیدن چند تا طرح. دیگه نزدیک ظهر بود که دوتا از طرح ها تموم شد. کوامی ها هم کنارم نشسته بودن و به کارام نگاه میکردن. فلوف: وااای. کارِت عالیه مرینت😍 دیزی: آره. 🤩 جدا که تو یه هنرمند واقعی هستی. 😍 تیکی : آره خیلی قشنگ شده. مر: 😊 ممنون. میخوام اون یکی طرح رو هم قبل شب تموم کنم و فردا هم رنگشون کنم و وقتی تموم شد ببرم برای شرکت. تیکی : اگه بخوای ما میتونیم کمکت کنیم. مر: چجوری؟ اریکو : خب هر کدوم از ماها یه رنگی هستیم. تو میتونی رنگ هاتو از ما ایده بگیری. مر: آرهههههههه. راست میگیااا. چقدر باهوشید شما هااا. تیکی: بلع دیگه😌 روآر: و به خاطر باهوشی ماها باید باز هم مارو چیمکی نه چی بود کیمچی دعوت کنی. مر: دیگه پررو نشید. زیگی: آخه کیمچی های دیشب خیلییی خوشمزه بود. اصلا توی طول عمرمون همچین چیزی نخورده بودیم. خیلیی چسبید. مر: آره اون رستوران کارش حرف نداره. فلوف: اصلا چرا خودت درست نمیکنی؟ مر: من؟ اریکو: آره راست میگه. خودت برامون درست کن. مر: من بلد نیستم اخه. تیکی: کاری که نداره. توی موبایلت یه روش براش پیدا کن. مر: ببینم چی میشه. حالا بزارید این یکی طرح رو هم بکشم. فلوف: نههههه. خیلی قراره طول بکشه. بیا بریم غذارو درست کنیم. نزدیک ظهره. مر: اوووف. بریم. بلند شدم و همه ی کوامی ها هم اومدن دنبالم. رفتم سراغ موبایلم. تو این هفته اصلا موبایلمو روشن نکرده بودم تا مبادا ادرین بهم زنگ بزنه. وقتی موبایلمو روشن کردم اولین چیزی که نصیبم شد سیل پیام بود. نصفش که مال آلیا و ادرین بود بقیشم مال بچه های کلاس بود. اول پیامای آلیا رو باز کردم. هرروز پیام داده بود. آلیا : مرینت رسیدی؟ مرینت. مرینتتتتت. مرینت امروز به بچه ها گفتم نیستی. ادرین رو باید میدیدی😏 مرینت چرا جواب نمیدی؟ مرینتتتتتت. مرینت خسته شدم دیگه. میدونی چند روزه دارم پیام میدم جواب نمیدی؟ مر : سلام آلیا. ببخشید به پیامات جواب ندادم. از ترس ادرین خاموش کردم. شرمنده😰 همون لحظه که ارسال شد آلیا پیامو دید و تماس تصویری گرفت. آلیا : کجایی تو دیووونههههه؟ مر: سلام. چین. رسیدم. آلیا : از ترس ادرین جواب نمیدی؟ 😟 حق داری. جدا باید میدیدیش توی این هفته. مرینت مثل دیوونه ها شده. موهای به هم ریخته، لباسهای نامرتب، چشمای گود افتاده و سرخ.
از سرخیش معلومه که چقدر گریه میکنه. مرینت من فکر میکنم عاشقت شده. جدی جدی عاشقت شده. برگرد. مر: چییییییییییییییییییی ؟ اون بیخود کرده الان عاشقم شده. الان که قلبم شکسته؟ آلیا تو دیگه چرا؟ آلیا : من نمیخواستم ناراحتت کنم مرینت. 😟😥 همه دلمون برات توی این یه هفته تنگ شده. مر: دل منم براتون تنگ شده ولی تا ادرین رو فراموش نکنم بر نمیگردم. تازه اینجا خیلیی بهم خوش میگذره. جدا حالا حالا ها قسط برگشتن ندارم. شما هم هر چند وقت یه بار بیاین بهم سر بزنین. بدون اون. آلیا : مرینت جدا قسط برگشتن نداری؟ مر: نمیدونم.🥺 آلیا : خیلخب خودتو ناراحت نکن. ما میایم اونجا. بدون ادرین😉 مر: 😂😄 ممنونم😊 آلیا : خب دیگه چه خبر؟ اونجا پسر جذاب تور نکردی؟ تو رو با این قیافه ی خوشگلت روی هوا میبرن. مر: 😂 اتفاقا یه حسابی جذابشو گیر آوردم. آلیا : جون من؟ 🤩 نرسیده دل بردی؟ مر: آره ولی نمیخوام بازم درگیر عشق کسی بشم🙂😟 آلیا : 😮😟 ولکن بابا. حالا کی هست کلک؟ 😉😛 مر: پسرخالم کُنگ. آلیا : اووووووو . خدای من. پسرخالت هم هست نه؟ حتما باید بیام ببینمش. مر: 😂 دیوونه ای تو😂 آلیا : خخخخخخ. خب حالا کی بیایم؟ مر: من خودم تازه اینجا مستقر شدم شما کجا میخواین بیاین؟ 😂🤣 آلیا : عزیزم ما مراحمیم. خودی هستیم. روی ی تخت شاهانه هم خوابیدیم مشکلی نیست😂 مر: رو دل نکنی؟ 😂 آلیا : نه مراقبم. مر: خخخخخ. کاری نداری؟ من برم واسه ناهار یه فکری بکنم. آلیا : 😂 خودت آشپزی میکنی؟ اخیییی. مر: بلع. من که مثل تو تنبل نیستم😌😂 آلیا : من تنبل نیستم فقط حال ندارم😉😌😂 مر: بلع بلع همون. 😂 دیگه کاری نداری؟ آلیا : خخخخخ. نه. امری ندارم. مرخصی. مر: پررویی آلیا🤣 آلیا : نه عزیزم. گفتم که. فقط حال ندارم. مرخصی. بای. مر: 😂 بای. تماس رو قطع کردم. جدا دلم واسه این دیوونه تنگ شده. واااای. مامان بابااااا. سریع یه تماس تصویری با اونا گرفتم و مشغول صحبت و احوالپرسی شدیم.
ادرین : توی این یه هفته که مرینت نیست حس میکنم یه چیزیم کمه. تازه من خر فهمیدم که عاشقش شده بودم (؛ دیگه دیره😈😎) شبا بهش فکر میکنم، اصلا دست و دلم به انجام کاری نمیره. روزا میشینم و به یه گوشه خیره میشم و غرق خیال مرینت میشم.، لبخنچدش، صداش، خنده هاش، گریه هاش اون روزی که بهش گفتم هنوز عاشق لیدی باوم. ای کاش دستم میشکست و زبونم لال میشد اون حرفت رو بهش نمیزدم. بعدش که به خودم میام میبینم صورتم از اشک خیس شده. رابطم با پدرم خیلی بهتر شده. مثل پدر و سپر های واقعی. ولی بازم دلم مرینتم رو میخواد. پدرم خیلی سعی کرد بفهمه من چم شده. ولی چیزی نگفتم. پلگ هم حال بدم رو که دید یکم باهام بهتر شد. بازم توی فکر مرینت قشنگم غرق شدم که با صدای باز شدن در اتاقم به خودم اومدم. برگشتم سمت در. پدرم بود. گابریل : باز گریه کردی؟ به صورتم دست کشیدم. راست میگفت. صورتم خیس خیس بود. گابریل : ببین ادرین میدونم پدر خوبی برات نبودم.. ادر: نه اصلا اینجوری نیست. شما عالی ترین پدر توی زمین هستین. گا: گوش کن بزار حرفمو بزنم. ادر: چشم. گا: توی این دو هفته همه ی تلاشمو کردم تا تو یکم با من احساس صمیمیت بیشتری کنی ولی انگار نشد. ادر: کی میگه؟😰 نه اصلااا اینجوری نیست. گا: چرا. اگه نبود تو میگفتی دلیل این گریه هات و ظاهر نامرتبت چیه. ادر: خ.... خب. گا: میتونی بگی. من سعی میکنم که شنونده خوبی باشم. ادر: هوووف. چشم. نشستم از اول اول همه چیز رو واسه پدر گفتم. از عشقم به لیدی باگ، از بودنم در کنار مرینت، از اون شبی که دعوامون شد، از رفتن مرینت، از اینکه یه هفته هست فهمیدم دیوونه و عاشقش شدم. از همه. پدرم هم چیزی نگفت و به حرفام گوش داد.
گا: که اینطور. او خدای من. ادر: پدر قلبم داره میترکه. من چیکار کردم با عشقم؟🥺😭 گا: 😟 گریه نکن پسرم. گریه برای آدمای ضعیفه. پلگ از اون پشت اومد. پلگ : واااا. کی میگه گریه برای آدمای ضعیفه؟ گاهی آدم باید اونقدر قوی باشه تا بتونه اشک بریزه. گا: من با تو بودم؟ پلگ : من که با تو بودم. گا: 😑 پلگ: ببین ادرین تو کاری که با مرینت کردی خیلیی اشتباه بود. و فکر نکنم مرینت حالا حالا ها تورو ببخشه. تنها راهش صبر کردنه. ادر: صبر کردن؟ پلگ : البته. باید صبر کنی تا یکم از آتش عصبانیتش کم شه. ادر: چه مدت؟ پلگ : من نمیدونم. ولی اینو مطمئنم که زود نیست. ادر: ولی اگه فراموشم کنه چی؟ پلگ : اونش دیگه به من ربطی نداره ولی فکر نکنم عشق اون به این راحتی ها از بین بره (؛ سخت در اشتباهی عزیزم😈) ادر: تو راست میگی. باید صبر کنم. پلگ : افرین. صبر. حالا اگه کاری نداری من برم سراغ کمبر هام. ادر: ن برو. گا: آخه اون پنیر بوگندو چی داره؟ پلگ از کنار کمبر هاش داد زد پلگ : چیزی که توی مغز تو گنجایش نداره. گا: یه چیزی بهت میگمااا. پلگ : منم یه کاتاکلیزم نسارت میکنم. پدرم و پلگ خیلی باهم مشکل دارن و موقع دعوا که میشه اصلا یادشون میره کی هستن و چی هستن. کلا مثل دوتا بچه جنگ میکنن. بعد رفتن پدر رفتم روی تخت دراز کشیدم و به مرینت فکر کردم. باید از فردا با یه ظاهر مرتب برم مدرسه تا حداقل بچه ها از ظاهر نامرتبم اذیت نشن. بلند شدم رفتم حموم و خودمو صفا دادم
مرینت : بعد از تموم شدن صحبتم با مامان بابا رفتم دنبال کارای غذا. ادرین از وقتی دیده بود آنلاین شدم کلی پیام پشت هم میداد ولی اصلا قسط سین کردن نداشتم. توی نت تونستم یه دستور پخت کیمچی پیدا کنم. وسایل زیادی میخواست و من همه ی وسایل رو نداشتم. مجبور بودم برم خرید. مر: بچه هااا. همه ی لوازمش رو ندارم. الان هم مغازه ها بستست. بعدازظهر میرم میخرم برای شب درست کنیم. خوبه؟ فلوف : آره آره. مثل اون شب میریم کنار برگه سنگی😍 دوسو: ارههه. عالیههه. نورو: خیلی خوش گذشت اونجا. شب بهتره. تیکی : موافقم. مر: پس شب میرم میگیرم. الان هم یه چیزی درست میکنم. ناهار پختم و آماده شد و نوش جون کردم و رفتم سراغ اون طرح اخریه. بعد از ظهر بود که تموم شد. وسایلم رو جمع کردم و روی زمین دراز کشیدم. مر: اخیشششش. تموم شد بلاخره. تیکی : اخی😂 مر: جداً جونم در اومد 🤣😂 یه پیام واسه موبایلم اومد. موبایلمو برداشتم و پیامو خوندم. مر: به مناسبت جشن بزرگ دوآن ووجی (جشن قایق اژدها. یکی از جشن های بزرگ چین) فروشگاه...... برای شما تخفیف ویژه دارد. ج... جشن دوآن ووجی؟ یهو یادم اومد چیه. مر: ای دااااااااااااااد😨🤯😱 یهو همه کوامی ها از جا پریدن. دوسو : چتههههههههههههههههه؟ مر: جشن دوآن ووجی. یادم رفته بووود. من چه جور چینی هستم اخهههه؟ تیکی : چینی دورگه نیستی هااا. مر: حالا هرچی. از خون مادرم که چینی محسوب میشم.😑 ( مرینت یه رگه فرانسوی هست و یه رگه هم چینی. اینو که دیگه همتون میدونید واقعیه) نورو: حالا چی هست؟ مر: یه جشن بزرگ به معنی جشن قایق اژدها. داستانش برمیگرده به زمان های قدیم چین. 'چو یوان' از اهالی دولت 'چو' در دوره قدیم زندگی میکرد. اون یه مدتی رو در 'چو' به عنوان وزیر اعظم خدمت كرد و نسبت به امپراتورش خیلی وفادار بود بعدا مورد حسد و تهمت بد اندیشان قصر قرار گرفت و امپراتور خنگ هم بدون تحقیق و رسیدگی او را از مقام وزارت عزل كرد بیچاره رو. 'چو یوان' خیلی غمگین و نارحت و افسرده شد به كنار رودخانه 'می لو' در استان 'هو نن' امروزی رفت دایما شعر می سرود تا روزی از زندگی به كلی ناامید و مایوس شده بود و اخر خودشو توی رودخونه انداخت و غرق شد. چون مردم اون زمان خیلی به او علاقه داشتند و می ترسیدند كه ماهی های رودخانه جسد او را بخورند، خوراك'زون زی' یا دولمه چینی را درست كردند و به آب رودخانه انداختند تا ماهیان آن خوراك را بخورند و به جسد شاعر آسیب نرسونن. امروزه مردم چین معمولا موقع خوردن این خوراك، بخصوص اگر در حضور افراد غیر چینی باشد، شعرها و سرگذشت 'چو یوان'را یاد می كنند. آویزون كردن تابلوهایی كه نمادی از بیرون راندن شیاطین از خانه های چینی ها است و خوردن 'زون زی' یا همان دولمه چینی از برنامه های سنتی مردم چین در این جشن است.
از طرف دیگر پنجمین روز ماه پنجم به تقویم كشاورزی چین، عید قایق اژدها نام دارد این عید در مقایسه با عیدهای دیگر، اسامی گوناگون دیگری نیز دارد این عید به نام های دیگری مانند عید ماه، عید اشعار، عید دختر و عید 'زون زی' مشهور است. پیشینیان در گرامیداشت این روز، رسوم قدیمی مثل آویزان كردن نقاشی قهرمان افسانه ای، جمع كردن داروهای گیاهی، آویختن كیسه های كوچك عطر روی لباس و بستن نخ های رنگی روی دست انجام می دهند. بعضی ها هم توی این روز به مسابقه قایقرانی و وشو می پردازند هدف همه آنها راندن شیطان و حفظ بدن است كه برگزاری مسابقات قایقرانی امروز به شاخص اصلی این عید تبدیل شد. 'چو یوان' معتقد بوده است 'اگر تو را باور نكردند خودت را به آب بینداز' از اون به بعد این حرف اون به یه ضرب المثل بین مردم چین تبدیل شد. چند روز دیگه 'دون وو جیه' یا سالمرگ اونه. از هفته ها پیش مردم خود را برای این تعطیلات آماده می كنند جالب اینجاست كه سالمرگ او جشن است و همه به یاد او گردنبند یا دست بندهایی نمادین میبافن و نخ های رنگی به تن دارند و معتقدند با بارش اولین باران بعد از عید باید آن را به زمین انداخت تا درد و بلاها از تنشون دور بشه. بعضی دیگه هم صبح زود به لب رود می روند و به یاد اون دست ها را در آب روان می شورن. بازار فروش zong zi همان دلمه چینی نیز داغه و برنج و سایر مخلفات را درون برگ بامبو می پیچند و می پزند و در این عید به یاد 'چو یوان' می خورن . ( این مطالب رو از یه سایت برداشتم. در مورد معتبر بودنش زیاد مطمئن نیستم ولی خیلی از نویسنده این اطلاعات ممنونم که به داستانم کمک کرد. من اینا رو کپی کردم.) نورو : عجب جشن جالبی🤩 مر: آره میدونم. جشن دو روز دیگه هست. میخوام امروز برم خرید کیمونو. نورو: مگه نخریدی؟ مر: چرا ولی خب... 😁 اون یکی خرید کوفتم شد. اون کُنگ احمق کوفتم کرد😒😑 خرید کیمونو لذتش به اینه که موقع خرید واسه پوشیدنش ذوق داشته باشی نه موقع خرید حرص بخوری از دست کسی که باهاش رفتی خرید. میخوام تنها برم ایندفعه. تیکی : باوشه. مر: امروز میرم. همون موقع لوازم کیمچی هم میخرم.
دوسو: خعلخب. روآر: مرینت یه بار دیگه جیغ جیغ کنی من میدونم و تو. میخوام بخوابم. 🥱 فعلا😴 همه کوامی ها هم حرفشو تایید کردن و خوابیدن. منم موبایلمو روی ساعت پنج تنظیم کردم تا بیدارم کنه برم واسه خرید و گرفتم خوابیدم. خواب بودم که با زنگ موبایل از جا پریدم. خداروشکر صداش کم بود و فقط خودم میشنیدم صداشو. اماده شدم و خیلی بی سر و صدا بدون اینکه کوامی ها از خواب بیدار شن از خونه زدم بیرون. رفتم اول کیمونو بخرم. کلی مغازه گشتم تا یکی چشممو حسابی گرفت 🤩 رفتم و پوشیدمش. خیلی توی بدنم خوب وایساده بود. خیلی خوشگل بود. خریدمش و بعدشم رفتم وسایل کیمچی گرفتم و رفتم خونه. وقتی رسیدم کوامی ها هم بیدار شده بودن. تیکی : سلام. خرید بودی؟ مر: آره. مولو : کیمونو چی؟ مر: اونم خریدم. مولو: آها. نمیخوای بپوشی ما ببینیم؟ مر: فعلا نه. روز جشن. خب خب بچه ها بیاید بریم درست کنیم. زیگی: ایول بریم. با کمک کوامی ها بعد چند ساعت جون کندن کیمچی آماده شد و گذاشتمش تا بپزه. مر: اخیششش. تیکی: میگم زمان بزار واسه پختنش که یهو زحمتمون به باد هوا نره. مر: باشه. زمان تنظیم کردم و رفتم سراغ موبایلم. کلی پیام جدید از ادرین اومده بود. نمیخواستم پیاماشو ببینم واسه همین بلاکش کردم. تیکی: مرینت؟ خوبی؟ مر: آره خوبم. دیزی: مرینت توجه کردی که توی این دوهفته ای که اینجا اومدیم اصلا به ادرین فکر نکردی و گریه هم نکردی. بارک: آره راست میگهههه. مر: 😳 چرا زودتر به فکر خودم نرسید🤯🤩 اره راست میگی. من توی این دوهفته اصلا غصه نخوردم. وای مامان بزرگ عاشقتم که همچین راه حل خوبی جلو روم گذاشتی. این یعنی من دارم ادرین رو فراموش میکنم؟🤩 استامپ : البته. 😃 مر: آخ جووووووووون. پریدم به هوا و شروع کردم بالا پایین پریدن که یهو زمان سنج شروع کرد صدا دادن.
وسو: فک کنم آماده شد. مر: آره. من رفتم سراغش. رفتم کیمچی ها رو از روی حرارت برداشتم و توی ظرف ها ریختم. مثل اون شب رفتیم کنار برگه سنگی و زیرانداز پهن کردیم و شروع کردیم به خوردن. اونشب هم خیلی بهمون خوش گذشت. خوابیدیم و صبح که بیدار شدم شروع کردم به رنگ آمیزی طرح ها. خیلی قشنگ شده بودن. اماده شدم و طرحامو بردم به شرکت. وقتی رسیدم منشی من رو دید و گفت: منشی: سلام عزیزم. امرتون😊 خیلی ازش خوشم اومد. مر: سلام. من مرینت دوپنگ چنگ هستم. طراح استخدامی. منشی: اها بله. پس طراح انتخاب شده ی خوش شانص ما شمایید. خیلی خوش اومدید عزیزم. من بریجیت هستم. خواهر این مدیر کله پوکتون آیاتو. 😜 مر: جدا؟ بریجیت: البته. مر: خوشبختم.😊 بریجیت : همچنین. 😊 خعلخب تا این داداش بی اعصاب من نیومده سراغمون برو طرحتو نشونش بده. مر: بی اعصاب؟ اصلا بهشون نمیاد. بریجیت : بی اعصابه خیلی هم بی اعصابه. 😝 البته سر کار. ولی بیرون شرکت خیلی هم آدم باحال و پایه ای هستش.
مر: 😮😂🤣 بریجیت : خخخخخخخخ. مر: دختر باحالی هستیا. بریجیت : همه بهم میگن. دستشو آورد سمتم. بریجیت : دوستیم؟ دستمو گذاشتم توی دستش. مر: دوستیم. 😊 بریجیت : خعلخب مرینت برو که الان خان داداشم میاد سرمونو میبُره میزاره لب باغچه واسه درس عبرت آیندگان. مر: خخخخخ. فعلا. 👋🏻 بریجیت : فعلا. در زدم. آیاتو : بیا تو رفتم توی اتاق. مر: سلام 😊 آیاتو: سلام. مر: طرح هایی که قول داده بودم رو براتون آوردم. دستشو سمت طرح ها دراز کرد. منم طرح هارو بهش دادم. آیاتو: خوبه. خیلی خوبه. جدا عالیه. میتونم به جد بگم یکی از بهترین طرح هایی هست که دیدم. مر: نظر لطف شماست. آیاتو: نه حقیقت رو گفتم.
خیلعخب...میدونم کمه بازم ببخشید...نظر بدیدا😉عکس پارت ایاتو و کنگ هستن
عالی 💖
منم انتظار ندارم گابریل با یه کوامی مخصوصا پلگ خوب باشه😑البته الان تو داستان مهربون شده ولی بازم میگم که امکان نداره گابی جون با پلگ خوب باشه
بی نظیر 😮🤩🤩🤩🤩🤩
عالی بود حرفای گابریل و پلگ مخصوصا اونجا که گفت یه کتاکلیزم نسارت میکنم خیلی خوب بود افرین واقعاً مهارت در نویسندگی داری♥~♥
خوشحالم که دوست داشتید و مننون که نظر دادید
میتونم اسمتو بدونم
عالیی بود
داستان منو هم بخونید
خیلی عالیه🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩 آیاتو چه نازه😂😂😂😂😂 خیلی از کنگ خوشگل تره
هموز سوبارو رو ندیدید🤭
فکر کنم دیوونه اش میشم😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
آجیم میشی؟!
حتما
عالیییی
وای عالی بود من مُردم ازبس که خندیم واقعا هم برای آدرین ناراحت شدم همم کلی به خاطر حرفای آلیا و پلگ خندیدم مامانمم خواب بود به زور جلوی خودمو گرفتم که بلند نخندم خلاصه خیلی خنده دار بود و کمی غمگین در کل زود تر پارت بعدی رو بزار ممنون عزیزم
عالی بود پارت بعدی هم زود بزار