
این پارت هم به درخواست یکی از اجیای خوشملم گذاشتم🤗
داشتیم به کمپ می رسیدیم که یکی از دور بهمون نزدیک شد و نفس زنان گفت:...برییییییید...هاااا ....کمپ....اتیش...برید وقتی نزدیک تر شدیم همه جا اتیش گرفته بود چاره ای جز فرار نداشتیم ولی چطوری باید بر می گشتیم اگه خودمون به تاکسی یا بادیگارم زنگ نمی زدیم کسی دنبالمون نمی یومد و گوشی هامون تو کمپ بودن فاصله ی شهر تا اینجا هم زیاد بود منم که نمی تونستم راه برم انگار این سفر کلا یک فاجعه و اشتباه بزرگ بود ای کاش هیچوقت نمی اومدیم سرم رو گذاشتم رو موهای ساکوتا و مثل بچه ها شروع کردم به گریه کردن حالم خراب بود حالم از همه چی بهم می خورد از خودم از این سفر از دیشب...یهو یادم اومد اره.. دیشب.. من ..سارا ..ولی اخه چطور اونکه ..میسووا:ساکوتا من دیشب سارا 😨ساکوتا:چیه واضح بگو بفهمم من دیشب سارا چیه تازه داری یاد می گیری حرف بزنی/؟_منظورم اینه که دیشب سارا چطوری اینطوری شد بعد چی شد اصلا چرا اینجاست؟هردو بهم خیره شدن انگار روح دیده بودن وقتی سرم رو برگردوندم دیدم یکی داره بهمون نزدیک میشه و داد میزنه انگار یکی داشت دنبالش می کرد
که یهو داد زد :کممممممک ..یکی به دادم برسهههه حدود 10 متر از ما دورتر بود که دوباره سر و کله ی اون پیدا شد همون ویروسی که نزدیک بود من و ساکوتا رو از بین ببره اون شخص که به ما رسید یه پسر خوشتیپ و موهای نارنجی خوش رنگی داشت خیلی جذاب بود ولی خیلی عجیب به من و ساکوتا نگاه می کرد که یهو داد زد:ساکوتااا تو اینجا چیکار می کنی _خودت چرا اینجایی_راستش خودمم نمیدونم اون ویروس داشت بهمون نزدیک میشد داد زدم:مراقب باشید داره میاد وقتی اینو گفتم همه به خودمون اومدیم و پا گذاشتیم به فرار ساکوتا خیلی خسته شده بود وقتی اون ویروس(دوستان تو کامنتا بگید چه اسمی واسه این ویروس بذارم که شبیه زامبیاست اینطوری زشته بیشتر یاد طاعون میوفتم تا زامبی 😐)گم مون کرد ساکوتا من رو کنار یه درخت گذاشت و خودشم پخش زمین شد واقعا خیلی خسته شده بود رو به اون پسر کرد و گفت:
مارکو میشه پای اون دختر رو یه نگاه بندازی و بعدش به من اشاره کرد اونم اومد جلو و دستش رو به سمتم دراز کرد:خوشبختم اسمم مارکو هست منم باهاش دست دادم و خودم رو معرفی کردم مچ پام رو فشار داد و گفت:در اومده مگه چیکار کردی بچه؟ساکوتا هم یهو پرید وسط و خیره به مارکو گفت:اون یه ماه از تو بزرگتره و خواهر بنده هست پس بی احترامی نکن لطفا😑مارکو که چشاش اندازه ی ته قابلمه شده بود(🤣🤣🤣این رو از کجا در اوردم نمی دونم🤣🤣)چپ چپ من و ساکوتا رو نگاه کرد منم فهمیدم که احتمالا با ساکوتا صمیمی هستن وگرنه تعجب نمی کرد تو همین فکرا بودم که تا توان داشتم جیغ زدم اون سه تا یجوری نگام می کردن انگار تا حالا ادم ندیده بودن منم با حرص گفتم خب چیه دردم اومد و همه شروع کردن به خندیدن هر طور بود بلند شدم و لنگون لنگون از جنگل عبور کردیم و به جاده رسیدیم کل شب رو تو پیاده روی بودیم البته اون سه تا می تونستن از پرتال ها استفاده کنن ولی هم عجیب می شد هم نمی خواستن من رو تنها بذارن اون شب یه شب اروم و مهتابی بود یه شب رویایی که اسمونش پر از ستاره های چشمک زن بود و گهگاهی نسیم خنکی موهامون رو نوازش می کرد و خوشبختانه چیز مشکوکی به چشم نخورد
تا صبح راه رفتیم و توی این دو روز نه تنها خواب کافی نداشتیم بلکه هیچی هم نخورده بودیم همه داشتیم از گشنگی می مردیم و مارکو هم خیلی خسته شده بود شاید بیشتر از همه اون و ساکوتا چند قدم از ما جلوتر بودن و هی باهم پچ پچ می کردن من و سارا هم اروم و بی صدا داشتیم راه می رفتیم فکرم پرت اون شب بود که سارا چطوری زنده شده بود مطمئن بودم یه چیزی هست که ساکوتا داره ازم مخفیش می کنه و نمی خواد بهم بگه یه سایه رو سرم حس کردم یه نگاه سنگین که می خواست من رو قورت بده برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و یک..........

دوستان این مارکو هست محض اطلاع اونایی که نمی دونن😌
و اینم بگم ببخشید پارت کم بود🙏🏻🙏🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چالش1 فک کنم اعتبارش گذشته کلی پ کورا😐عر چی گفتم😐یاد بگیرین یکم😌😂
عالی بود💖
بعدی👈🚶♀️💙
😂😂😂نه اعتبارش نگذشته هنوز اسم پیدا نکردم ولی اینم یکم طولانیه
😂
چی طولانیه
باید برم بخونمممم
😊😊👏🏻😌
عالیه
ج چ : چیزی به ذهنم نمیرسه
ممنون😍
اشکال نداره☺
کارت عالی بود آجی.
ممنون اجی😘😘🥰
در مورد چالش یک ... باید فکر کنم خیلی سخته 😅
در مورد دومی جنگ ستارگان ۱ تا ۹ ، جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها ، ترمیناتور ۱ تا ۶
خب کدوما رو دیدی؟
واسه چالش 1 یه اسم عجیب غریب می خوام
چالش 2 هم هیچکدوم رو ندیدم🤣