اینم فصل دوم و آخرین فصل
من کای هستم یه پسر خر پول خونگرم وخیلی شیرین زبون و جذاب و خوشگل امروز قراره دانش آموز جدید انتقالی به مدرسه مون بیاد من با چانیول سهون و چن با هم دوستیم تو مدرسه همه کشته و مرده ما هستن
خوب حالا بالاخره دانش آموز انتقالی رسید اسم این دانش آموز سو هی هستش یه دختر خیلی ساده ولی عصبی و اصلا تحویل کسی رو نمی گیره مخصوصا من و دوستام رو انگار ما قاتلیم ولی خوب جدا از این اون خیلی خوشگله و من شنیدم خانواده اش خانواده سرشناسی بودن ولی ورشکسته شدن
بخاطر همین اوت یکم آدم افسرده و عصبیه من از اون آدم های غیر قابل پیش بینی هستم که در چند ساعت میتونه عاشق شه و الان هم من تو بد دردسری افتادم آخه عاشق این آدم بد اخلاق شدم در حالی که اون از من خیلی متنفره
من تا الان بار ها عاشق شدم ولی این حسی که الان دارم رو هیچ وقت نداشتم آخه حس خیلی عجیبی دارم ولی وقتی اون هیچ حسی به من نداره چه فایده ای داره که حال من چطوره
بالاخره تونستم باهاش حرف بزنم و به بهونه این که یکی از درس هایی که ننوشتم و چند روز دیگه امتحانش رو داریم ازش شماره اش رو گرفتم اون روز فکر می کردم کل دنیا برای منه
خلاصه خیلی خوشحال بودم و همش دعا می کردم که اون از من خوشش بیاد روز ها رو گذروندم شب هارو گذروندم ماه ها رو گذروندم تا بالاخره روزی رسید که من مدتها واسش هیجان داشتم
اون روز اون اومد و بهم گفت دوستم داره اون لحضه اصلا تو حال خودم نبودم و انقدر خوشحال بودم که نزدیک بود سکته قلبی و مغزی رو با هم بکنم وقتی ازش پرسیدم که
با اینکه تمام مدت میدونسته من دوستش دارم ولی هیچی نگفته چطور الان یهویی میاد و به من میگه که دوستم داره
اون گفت که تمام مدت دوستم داشته ولی بهم نمیگفته چون فکر میکرده بخاطر اینکه خانواده اون ورشکسته و فقیرن و خانواده من پولدار اونو مسخره میکنم وقتی فهمید که اینطور نیست خیلی ناراحت شد و گفت کاشکی زودتر بهت میگفتم خیلی پشیمونم که الان و انقدر دیر دارم بهت میگم
خلاصه که ما به هم قول دادیم که سالها کنار هم زندگی کنیم حالا هر اتفاقی که میخواد بیوفته ما بعد از چند سال با هم ازدواج کردیم و خیلی اتفاق ها افتاد که هم اتفاقات خوبی بودن و هم اتفاقات بدی ولی خشوحالم که با تمام وجود دارم برای این زندگی تلاش میکنم و این زندگی رو بیشتر از هر چیز دیگه ای توی دنیا دوست دارم