اینم از اولین داستان من تو تستچی امیدوارم خوشتون بیاد
اسم من یون سو هستش یه دختر ساده با زیبایی متوسط من زیاد دوست ندارم امروز قراره دانش آموز های جدید انتقالی به مدرسه ما بیان مدرسه ما بخاطر بزرگ بودنش خیلی معروفه و جای بچه پولداراست ولی واسه من اینطوری نیست من واسه نمره های خوبم توی این مدرسه پذیرفته شدم پس هر وقت دانش آموز انتقالی به مدرسه ما میاد چند نفرن نه یک نفر
من شنیدم اون کسایی که قراره بیان چند تا پسر خوشتیپ و پولدارن. چند ساعت بعد، بالاخره پسرای افسانه ای جدید اومدن وای اینا چقدر خوشگلن ولی واقعا اخلاقشون بده چقدر بد اخلاقن با اینکه خوشگلن من اصلا ازشون خوشم نمیاد
ولی خوب بین این پسرای بد اخلاق یه پسر شیرین زبون و کیوت به اسم بکهیون هست من با اون مشکلی ندارم و خیلی سریع با هم دوست شدیم. حالا چند ما از اومدن این چند تا بد اخلاق میگذره
ای دل غافل از اینکه یکی از این بچه های بد اخلاق به اسم سوهو که سر دسته این بد اخلاق هاست عاشق من شده من از اون از همه بیشتر بدم میومد روز های اول اون با من خیلی بد بود اما به مرور زمان دیگه اینطوری نبود من خیلی تعجب کرده بودم
تا یه روز که این دوست من بکهیون از دهنش در اومد و موضوع رو لو داد من اصلا تحویلش نمیگرفتم من یه آدم درس خون آروم با زیبایی متوسط و وضع مالی بد اون یه پسر بد اخلاق با زیبایی زیاد و وضع مالی خیلی خوب اون کجا و من کجا اون هر کاری میکرد باز من تحویلش نمیگرفتم
نزدیک ۲۰ روز بود که این پسر اینطوری میکرد یهو دلم یه طوری شد،خودمم نمیدونستم هر وقت می دیدمش حالم یه جور دیگه بود خجالت می کشیدم ولی همش خودم رو به اون راه میزدم
ولی یه دل نه صد دل عاشقش شده بودم ولی خوب نمیتونستم بهش بگم اخه اصلا هنوز مطمئن نبودم ولی با دیدنش حالم یه جور دیگه بود همش دوست داشتم یه بهونه پیدا کنم ببینمش گذشت و گذشت اون همچنان عاشق من و
غافل از اینکه منم دوسش داشتم من که جرعت نداشتم برم بهش بگم دوسش دارم ولی اگه یه روز نیومدی مدرسه و غایب بود همش از بکهیون که باهاش از همه صمیمی تر بودم سراغش رو میگرفتم و همش نگران بودم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه
یکی از این روز ها که غایب بود از بکهیون سراغش رو پرسیدم اونم ازش خبر نداشت بهش گفتم شماره اش رو بده حداقل تا خودم بهش زنگ بزنم با اینکه نمیدونستم اگه زنگ زدم و جواب داد چه بهونه ای بیارم اما بازم از بکهیون شماره اش رو گرفتم چند بار زنگ زدم ولی جواب نداد با اینکه اون شماره منو داشت خیلی نگران بودم کل بیمارستان های شهر رو زیر و رو کردم تا بالاخره فهمیدم کجاست
وقتی پیداش کردم تو اتاق عمل بود داشتن یه عمل سخت روش انجام میدادن وقتی ا دکترش پرسیدم چی شده گفت موقع رانندگی حالش بد شده و تصادف کرده جدا از اینکه سن مجاز واسه رانندگی نداشته حالش خیلی بده الان تو بخش مراقبت های ویژه است از اون روز به بعد من هر روز میرفتم بیمارستان و ازش مراقبت میکردم آخه او هم درش رو از دست داده بود و هم مادرش و فقط پدر بزرگش رو داشت که اونم سرش شلوغ بود یه روز به هوش اومد تعجب کرده بود که من بالای سرشم موضوع عاشق شدنم رو براش تعریف کردم انقدر خوشحال شد که دو روز بعد مرخص شد و برگشت خونه اون منو خیلی دوست داشت منم اونو هر روز همو میدیم و با هم قرار گذاشتیم تا چهار سال اوضاع همین بود بعد از چهارسال دیگه با هم رفتیم خارج یه مسافرت چند روزه به فرانسه (خودمم از این قسمت خیلی بدم میاد ولی ایده از این بهتر ندارم) اونجا بود که به من پیشنهاد ازدواج داد و من به همون پسر بد اخلاقی که ازش متنفر بودم ازدواج کردم. فصل بعد درباره کای هستش
وای خیلی خوب بودد
مرسی از همتون فصل دوم تو دست بررسی هستش فعلا نیومده