
بچه ها تا آخر این تست برید سورپرایز دارم براتون😙😙 ببخشید دیگه این پارت آخره 😢😢😢
_تو منو عصبانی کردی! باید تاوان پس بدی! +چی؟؟ چه تاوانی؟ ● آهای!برو عقب ببینم! برای خودت نمیتونی همینجوری کاری کنی! _ تو چی میگی بچه فسقل؟ برو کنار! و کلی را پرتاب میکند. +کلی!! آهای روح! داری چکار میکنی؟؟ چته؟ _دختر بچه لوس! میدونستی تو قربانی بعدی من بعد از هایلی هستی؟؟ من هر کسی رو انتخاب نمیکنم تو خاصی! ولی چه بد که تو منتخب شدی! آخه باید کنترل بدنت رو بگیرم!! الان!! + چی چی؟؟
کلی بعد از پرتاب مثل اینکه دستش شکسته. رفتم کمکش کنم ولی نمیتونستم تکان بخورم + کلییییی!! _ ساکت باش بچه زرزرو! تو نمیتونی فرار کنی! نترس کل کنترل بدنتو نمیگیرم. +ولم کن دیوانه چرا منو انتخاب کردی؟؟ _چرا تو رو انتخاب کردم؟؟ چون من پیشبینی میکنم! دیدم که تو میتونی منو به یه بدن و روح برسونی! ولی اون هایلی تنبل تنونست! خب راستش دیگه کاری با هایلی ندارم! و روح بشکنی زد. دیدم که موهای سفید رنگ هایلی کمکم به قهوه ای تغییر رنگ داد و پوست رنگ پریده اش بهتر شد. _ خب حالا نوبت توعه!
من...منم اون شکلی میشم؟ _مگه قبلا بهت نگفتم؟ همه وقتی تحت طلسم منن اینشکلی میشن! مثل...تو! کلی را دیدم در حالی که دستش را گرفته بود و سرش گیج میرفت به سمتم میدوید ● لیا!...صبرکن....من....وای سرم چقدر گیج میره!.... +کلی فرار کن! تو برو من خودم میام! و سعی کردم روح را بزنم کلی نتوانستم کار چندانی انجام بدم. _ خیلی خب بسه دیگه! وقتشه بدنت رو بگیرم! و روح خودش را تبدیل به حاله خیلی بزرگی کرد و دورم چرخید ● لیا وایسا...الان میام نترس!. .. + کمککککک!! ولم کن عجیب غریب! همینطور روح بیشتر دور سرم میچرخید و بزرگتر میشد در حدی که دیگر نمیتوانستم جایی را ببینم. صدای کلی را به سختی میشنیدم.. احساس میکردم قسمتی از بدنم سوراخ شده. سرم بینهایت درد میکرد کمکم روح از بین رفت ولی حاله اش را هنوز میدیدم. روی زمین افتادم. چشم هایم تار شده بود و خوب نمیدیدم داشتم بیهوش میشدم با چشم های تارم کلی را دیدم که بالای سرم وایساده بود و میگفت: لیا خوبی؟؟ و صدایش نامفهوم شد و بعد از اون دیگه چیزی نفهمیدم.. ....
روی تختم یهو بلند شدم. گیج بودم. نفس نفس می زدم احساس کردم تخت راحت تر است. نگاهی به اطرافم انداختم. من....توی خانه خودمان بودم؟! روی تخت خودم؟؟! مگه الان نباید توی مدرسه شبانه روزی باشم؟؟! من چطوری اومدم اینجا؟؟ چه خبره؟؟! من چقدر بیهوش بودم؟؟ همه اینها خواب بوده؟؟ روحه چیشد؟؟! یک عالمه سوال داشتم که جواب هیچ کدام را نمیدونستم. ناگهان مامانم اومد توی اتاقم و گفت: سلام لیا! صبح بخیر! خوب خوابیدی؟؟ گفتم: مامان...من چرا اینجام؟؟ گفت: خوب اینجا خونته! به نظرت چرا باید اینجا باشی؟؟ گفتم: ولی...ولی...مگه من نباید توی مدرسه شبانه روزی باشم؟؟ گفت: چی؟؟ مدرسه شبانه روزی؟؟! من چرا باید بفرستمت مدرسه شبانه روزی؟؟ گفتم: ولی مامان تو خودت منو فرستادی! من...سر در نمیارم... عجیب بود..چرا مامانم یادش نمیامد من را فرستاده مدرسه شبانه روزی؟؟ چه خبره؟؟ ای خدا!! مامانم گفت: خب بسه دیگه مثل این که خواب دیدی رفتی مدرسه شبانه روزی. بیا صبحانه بخور زود باش! سرم را تکان دادم. مامانم رفت. هنوزم متعجب بودم و گیج ناگهان قسمتی از سرم درد گرفت. فقط یه قسمت. به موهای آن قسمت دست زدم...چرا..چرا یه جوری شده بود؟؟! آن قسمت مو را جلو آوردم. باورم نمی شد. ... موها سفید شده بودند. به طرف آینه رفتم. همه موهام قهوه ای بود و فقط آن قسمت سفید بود. شوک بهم وارد شد همان لحظه پایین قسمتی دیگر از موهایم تغییر رنگ داد و سفید شد +این خواب نبوده... پایان برو نتیجه سورپرایز داریییییم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چی بگم به نظرت فقط میتونم بگم خوب نبود بیش از اندازه عالی بید
سلام دنبالم کنید داستان دارم براتون
ترخدا ادامشو بزار نذاشتی تیکه تیکت میکنم صبر ندارممممم
کل پارت های داستانت رو خوندم عالی بود و اینکه لطفا فصل بعدی رو هر چه زودتر بزار😟
خییلی قشنگ بوووددد 😘☺😊
مرسی😙😙😙
هر وقت فالوورام به 150 رسید فصل دوم رو میذارم
البته فصل دوم رو هنوز کامل نکردم
اخجوننننن پارت اخرررر
دوست داشتی بدون تهش چی میشه اره😅😅
ولی فصل دوم هیجانی تره
واوووووو
لاستیک بهم گفته بودی آجی شیم منم قبول کردم=)
پنجمین آجیم😄😅
همه اجی هامو دوست دارم❤
و البته تو❤
ملسیی
سلام آجی خوبی چه خبر
♡♡
ملسیییی
قشنگ بود حتما ادامش بده ❤️
میدم عزیزم❤❤❤💟💟